یه قسمت نهم خوش اومدین.
قبل از ورود به اتاق بازجویی ۲۰۳ صدای هارو را در گوشش شنید. (نمیتونیم به موقع طبق نقشه ها عمل کنیم. حد اقل دو هفته زمان میخوایم.) لورین آرام سر تکان داد. بک نفش عمیق کشید و سعی کرد ذوقش را پنهان کند.
همان لباس ناهنجاری. تگ اسم رابرت! کمی اخم کرد. چرا رابرت؟ چرا؟ چه چیزی باعث شده تا با یک شیطان معامله کنی؟ نگاه صدم ثانیه ای به سایه انداخت. وقتی روی صندلی پشت میز روبه روی رابرت سابق نشست سایه پشت سرش بود. همانطور که به رابرت خیره شده بود گفت:(محترمانه نیست که به یک خانم از پشت سر زل بزنی.) سایه روی دیوار ها حرکت کرد. روی دیوار مقابل لورین متوقف شد. لورین لبخند زد و گفت:(ممنون.)
یک سکوت عذاب آور و بعد لورین گفت:(ساعت ۳ و ۲۶ دقیقست. همین؟ چیز جالب تری برای ارائه نداری؟) دست ها روی کلاه قرار گرفت. کلاه را آرام از روی سرش برداشت. لورین برای اولین بار چهره رابرت را دید. (حیف! مامور خوش قیفه ای رو از دست دادیم) چشم های زرد رنگ. هارو از اتاق کنترل گفت:(ضربان قلب ثابته ولی امواج مغزی تولید شده غیر عادیه.)
اولین جمله گفته شد:(خیلی قدرش رو ندونستین. فکر نکنم برگرده) لورین خودش را شگفت زده نشان داد:(سلام؟) کلاه را روی زمین انداخت، زیپ لباس سنگین را باز کرد. "پیرهن مردانه و شلوار مشکی اداری؟ داری باهام شوخی میکنی دیگه رابرت؟" هارو در هدفون گفت:(اون تورو یاد بِن نمی اندازه؟) لورین به جایی که پنجره کنترل بود نگاه کرد. با چهره ای بی احساس گفت:(خنده دار نبود.)
بعد با لبخند به سمت بیل نگاه کرد:(خب ویلیام لی سایفر. از تراپیسم فرار کردی. دقیق تر بگم در ۴ ساعت و ۱۶ دقیقه پیش. قابل پیشبینی بود. نگهبانا تازه کار بودن) (از طریق پورتال تو برگشتم) هارو گفت:(اگه آخرالزمان شد تقصیر توئه) لورین نگاهش را دزدید و لب هایش را جمع کرد تا نخندد:(بیخیال همه تاحالا باعث نابودی یه دنیا شدن!) هارو گفت:(نشدن.) لورین فکر کرد:(حداقل من تو یه بیمارستان روانی بستری نشدم! کسی که باید بازجویی بشه من نیستم.) بیل سرش را کج کرد:(تلپاتی؟) لورین سرش را به عنوان نه تکان داد:(سیگنال های مغزی رو به صورت یک ضربان خاص نشون میده. این ضربان خاص با توجه به حروفی که تصور میشه بالا پایین نیره و با یک هوش مصنوعی با صدای من توی اتاق کنترل پخش میشه! "علم" پیشرفت کرده! آدما بالاخره از اون مغزشون استفاده میکنن.)
(زندگی و افکارت رو مثل یک فیلمه و تو بازیگر اصلی هستی. به یک سطح خاص از طرز فکر رسیدی!) لورین چشم هایش را جمع کرد:(نمیتونی حتی فکرشو بکنی!) لورین محکم دستانش را به هم کوبید:(خب. مکالمه بدون حواس پرتی و سرگرمی نمیشه! میتونیم بازی کنیم. کارت؟ بازی تخته ای؟ شطرنج؟ میخوای با شخص خاصی حرف بزنی یا خوراکی خاصی سفارش بدی؟ چای؟ قهوه؟ آب؟ شکلات؟ بیسکویت؟ بستنی؟) ذوق لورین بیش از حد معلوم بود (یک دسته کارت بازی و یک عدد دکتری که اون بالا نشسته سفارش میدم) هارو با انگشت به خودش اشاره کرد:(من؟) معلومه که هارو بود. هیچ کس به جز لودین و هارو از وجود یک شیطان میان بُعدی توی سازمان خبر نداشت. لورین با لبخند گشوده ای به پنجره نگاه کرد:(راه فرار نداری!) لورین قبل از بیرون رفتن گفت:(و اینکه هر چیزی رو انتخاب کنی یک لورین اضافه دریافت میکنی!)
نظرات بازدیدکنندگان (0)