به قسمت سوم خوش اومدی! برای برگشت به جنگل های کاج آماده اید؟
یک سازمان مخفی، ناهنجاری هایی با قدرت های عجیب و غریب و امروز خب، امروز ..... سه شنبه بود. یک روز عادی. در دفتر هارو فقط هارو بود و لورین و توده های بزرگ مدارک. هارو گفت: (اولین جایی که بعد از اون دروازه دیدی رو یادته؟ ۸ سال پیش رو؟) لورین گفت:(سه روز و ۱۵ ساعت توی جنگل کاج سرگردون بودم؛ معلومه که یادمه.) _(سازمان تازگی سازمان میخواد یه شعبه جدید اونجا باز کنه.) لورین یکی از کوه های کاغذ را سمت خودش کشید و گفت:(شعبه؟ مزون لباسه مگه؟) هارو گفت:(پوشش جنگلی کاج اونجا برای یک ساختمان بزرگ کاملا مناسبه. میدونی اون منطقه به "آهن ربای ناهنجاری" هم معروفه؟) _(اسم افتضاحیه ولی ادامه بده.) _(هر روزه تعدادی دروازه و پورتال باز میشن. بسته به منطقه و جَو و جاذبه و دلایل طبیعی تعداد این پورتال ها میتونن کم یا زیاد باشن.) لورین که از توضیحات خسته شده بود گفت: (بزار حدس بزنم، منطقه "آبشار جاذبه" بالاترین میانگین تعداد دروازه میان بعدی رو در کل سطح کره زمین داره؟) _(با توجه به اطلاعات و گزارشات ما، همینطوره و) لورین یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و حرف هارو را کامل کرد:(و میانگین منطقه ای که ما داخلش هستیم، تقریبا صفره) _(خب... همینطوره و سازمان میخواد این ساختمون رو به آبشار جاذبه منتقل کنه. یا بهتره بگم، میخواد تو منتقلش کنی!)
لورین از جایش بلند شد و با صدای تقریبا بلند گفت: (تو میخوای من یک ساختمون خیلی خیلی بزرگ رو که بالای ۵۶۰ تا سلول، ۲۱ تا اتاق بازجویی و بالای ۱۵۰ نفر کارمند داره رو به یک شهر اون ور آمریکا منتقل کنم؟؟؟) بعد روی مبلش نشست، پاهایش را روی دسته انداخت و گفت:(معلومه که از پسش برمیام! قبلا بیشترش رو هم انجام دادم) هارو یک خودکار مشکی برداشت و گفت: (پنجشنبه چطوره؟) _(عالیه!)
در اتاق زده شد. دو بشقاب چیز کیک به عنوان میان وعده. اولین تکه را که قورت داد چیزی در ذهنش جرقه زد. به هارو گفت: به نظرت یه منوی کامل از کارخونه چیز کیک چه مزه ای میده؟ هارو گفت: یه عالمه چیز کیک؟ یعنی چیز کیک رو به کیک شکلاتی ترجیح میدی؟ لورین چشمانش را گرد کرد و گفت: (چطور جرعت میکنی؟ شکلات یکی از بهترین چیز ها توی زندگی منه! چند وقت پیش از یه نفر شنیدم ترس مزه یه منوی کامل کارخونه چیز کیک رو میده.) _ (فکر نکنم بخوام ترس رو مزه کنم. برای امروز پنیر کافیه! از کی شنیدی؟) _( یه چند وقت پیش یه شیطان توی اون جلسه تراپی بهم گفت. راستش...) پشت یکی از کاغذ های سازمان نقاشی کرده بود. طرحش را به هارو نشان داد. هارو به طرح نگاه کرد. تا به معنای واقعی یک مثلث زرد دید که یک چشم، پاپیون و کلاه رسمی به سر دارد. انگار یکی از آن مسئله های ریاضی بود که باید x را پیدا میکردی. و حالا با کمی رنگ و جزئیات خلق شده بود. هارو خودکار را برداشت روی یکی از زاویه های مثلث متساوی الاضلاع خط کشید و گفت: (زاویه خواسته شده را به دست آورید.) لورین کمی فکر کرد بعد هیجان زده دستش رو بالا برد و گفت: ۶۰؟ _ (درسته! ولی قیافه اش خیلی غیر قابل تحمله.) _( اوهوم. توی روحم زل زده. ولی این ثابت میکنه من نقاش عالی ای هستم!) هارو گفت: (و این سوژه ای نیست که این چند سال روش کار میکنی؟) لورین انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت، پوزخند زد و با صدایی آرام گفت:( هیس!!! اگه صدامونو بشنوه چی؟) هارو کاغذ را برداشت به چند تکه کوچک تر پاره کرد و توی ظرف مخصوص روی میزش ریخت. کبریت زد و سوختن کاغذ را تماشا کرد: (فقط برای اطمینان!) لورین گفت: (احتمالا الان یک مدرک مهم که سه ساعت دنبالش بودیم رو سوزوندی!)
لورین به فکر فرو رفت. یعنی واقعا ۲ سال از زمانی که یک مامور رسمی شده بود و ۸ سال از آمدن به اینجا گذشته بود؟ زمان احساس پیری کرد. آخرین چیزی که از آن منطقه به یاد داشت؟ چطور آسیب دیده پا روی خاک نم زده گذاشت. باران می آمد. فقط راه می رفت. حتی گاهی احساس می کرد که دور خودش چرخیده. نشانه ای هم در کار نبود، فقط درخت کاج بود و درخت کاج بیشتر! طلوع خورشید را در روز چهارم ورودش دید. گرسنه و خسته بود. به یک درخت کاج تکیه داده بود. فکر کرد که به پایان نزدیک شده. قبل از بیهوش شدن صدای قدم های شخصی را شنید. دفعه بعدی که چشم هایش را باز کرد. در پتویی پیچیده شده بود. خستگی اش کم تر شده بود. یک کلبه که نوساز به نظر می رسید. اطراف با پوستر های علمی، قاب های عکس از موجودات عجیب و انواع گیاهان، بلور و منشور های شیشه ای پر شده بود. وسایلی که معمولا آدم های عادی با آن اتاق پذیرایی خانه شان را تزئین نمیکنند. مثلا... میکروسکوپ؟ یا صبر کن...... آن چیزی که در قفس حبس شده، قعا یک کوتوله پیر جنگلی است؟ یعنی میخواست لورین را هم برای کلکسیونش زندانی کند؟ از پشت سرش صدایی مردانه شنید:(بالاخره بیدار شدی!)
لورین سریع برگشت و صاحب صدا را دید. یک مرد که اوایل دهه بیست سالگی اش را می گذراند. عینک مستطیلی، موهای قهوه ای، پوست سفید، قد به نسبت بلند. چیز خاص یا ترسناکی درمورد او وجود نداشت. لورین نفس راحتی کشید. مرد یک فنجان شیر داغ به لورین داد، بعد روی یک صندلی مقابل او نشست: (اول فکر کردم فقط گم شدی، تا وقتی زخم روی گونه ات رو دیدم.) لورین دستش را روی گونه راستش گذاشت و متوجه چسب زخم روی آن شد. چسب را از صورتش جدا کرد. زخمی که قبلا به خاطر شاخه تیز درخت به وجود آمده بود، حالا ناپدید شده بود. متوجه نگاه های خیره مرد روی خودش شد. چی باید میگفت؟ اینکه همیشه خوش زخم بوده؟ پس سکوت کرد. مرد رفت و با یک دفتر عجیب برگشت. جلد قرمز و یک دست طلایی بر روی آن و شماره یک. قلم را برداشت و در کتابش چیزی را نوشت. لورین متوجه دستانش شد. چندین بار چک کرد، اشتباه نکرده بود. هر دست مرد ۶ انگشت داشت. کنجکاو شد. مرد فهمید لورین به او زل زده. کتاب را برگرداند و لورین چهره خودش را دید. مرد او را کشیده بود؟ نقاشی زیبا به نظر می رسید، پس یعنی لورین هم زیبا بود؟ (این منم؟) ناخودآگاه این سوال را پرسید. مرد با صدایی که آرام به نظر می رسید گفت: (اشکالی نداره نگهش دارم؟) لورین سرش را به علامت منفی تکان داد. (من یک محقق ام. اومدم به این شهر تا چیز های جدید ببینم و خب از نظرم تو....... خیلی جالبی! من به هر کدوم از موجودات اینجا یک یا دو صفحه از دفترچه خاطراتم رو اختصاص میدم. حالا اگه اشکالی نداره میتونم اسمت رو بدونم؟) در مورد اسم مطمئن بود. در تمام طول عمرش لورین بود. ولی فامیلی؟ اجازه داشت خودش را یک بِکمایر حساب کند؟ اجازه نداد تردید منصرفش کند. (لورین.... لورین بکمایر) من اینگونه دو صفحه از دفترچه خاطرات شماره یک با اطلاعاتی از لورین پر شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)