پارت اول همون داستان عشق اسلیترینی که توضیحش داده بودم.
سلامممم.من اومدم با داستانم.اگه یادتون باشه باران زد.فعلا که نمیتونین نظر بدین حداقل اون قلب سفید و بی جون رو قرمز کنین.ناظر عزیز نمیدونم کی هستی ولی ببین من چقدر برای نوشتنش زحمت میکشم😞توروخدا اگه دیدی چیزی مناسب نیست بهم بگو نه اینکه رد یا شخصی کنی.(البته چون دارم از سال اول مینویسم چیز بدی نداره)خب بریم سراغ داستان:👇(اسلاید بعد)
خورشید پرتو های درخشانش رو از لای پرده به من نشون میداد,ولی من حواسم نبود.ساعت هفت صبح بود اما من مثل همیشه از ساعت پنج صبح بیدار بودم.اگه بخوام با خودم روراست باشم,اصلا نخوابیدم.کتابی روی پام باز بود ولی برای اولین بار اصلا احساسش نمیکردم.ذهنم درگیر بود.داشتم به اتفاق های عجیب دیروز فکر میکردم...خیلی اتفاقی به یه بوته ی گل خشکیده نزدیک شدم و بعد دیدم بوته پر از گل شد.داشتم فکر میکردم که صدای تقی من رو از جا پروند و رشته ی افکارم رو پاره کرد.برگشتم سمت پنجره,و با تعجب دیدم جغدی با یه نامه ی عجیب جلوی پنجره است.سریع رفتم سمت پنجره و پرده رو کشیدم و پنجره رو باز کردم و نامه رو گرفتم.با سرعت به سمت در اتاقم رفتم و پله های اتاقم به سمت طبقه ی پایین رو دو تا یکی کردم.وقتی رسیدم پایین لبخند درخشان کل خانواده ام رو دیدم,حتی برادرم.مامانم با خنده گفت:تولدت مبارک عزیزم! اوه البته...امروز تولد یازده سالگیم بود,اینقدر داشتم فکر میکردم که حواسم نبود.بابام با مهربونی و یه کم نگرانی گفت:دخترم تولدت مبارک!چی شده؟نگران چیزی هستی؟برادرم با خنده گفت:معلومه!نگرانه که برای تولدش چند تا کتاب براش گرفتیم...یه اخم کوچیک کردم و گفتم:کی گفته؟ برادرم شونه بالا انداخت و برگشت سراغ خوندن نامه ی خودش که از طرف وزارت سحر و جادو بود...وزارت سحر و جادو,آره...شاید من جادوگر بودم,مثل کل خانواده ام.من نامه رو بالا آوردم و گفتم:یه نامه با یه جغد اومده و برام از هاگوارتز نامه آورده! هم زمان سه واکنش متفاوت دیدم:چشمان بابام از غرور برق زد,مامانم بغل ام کرد محمد معین برادرم...واکنشش ناب بود.اولش سرش رو به سرعتی بالا آورد که گردنش ترق صدا داد!دستش رو گذاشت رو کردنش و یه آخ کوچیک گفت ولی ظاهرا براش مهم نبود.سریع اومد نزدیکم و شروع کرد بوسیدن لپ هام.همینطور که داشتم به زور دورش میکردم گفت:میدونستم خواهر باهوش و بازیگوش و قشنگ من میره هاگوارتز. بهش گفتم:این چندش بازی ها چیه؟برو عقب...بابام با یه خنده ی نصفه نیمه گفت:کورنلیوس فاج وقتی ببینه مشاور اعظمش اینطوری رفتار میکنه چه واکنشی نشون میده؟
برادرم سریع خودش رو جمع کرد و زیرلب گفت:ببینم,تو همه چیز رو میدونی؟ من با یه لبخند گفتم:آره...تو از ده سالگی داشتی رو مخ من راه میرفتی که اگه به هاگوارتز نرم دیگه کتاب هام رو پس نمیدی.اینقدر برام همه چیز رو تکرار کردی که حفظ شدم... بعد مامانم شروع کرد به صحبت کردن:خب دخترم,تو اصیل زاده ای,ولی باید یادت باشه ماگل زاده ها هم جادوگر و هم نوع ما هستن.من از خاندان بلک ام اما پدرت از خاندان زد که خاندانی بسیار اصیل از ایران باستان(میخوام معلوم باشه ایرانی ام😎)هست.بیا برات خاندان های اصیل رو معرفی کنم... من دنبال مامانم رفتم و بعد از چند خاندان چشم های مامانم برقی زد و با لبخند گفت:و البته خاندان مالفوی...من نارسیسا رو میشناسم,دخترِ دختر خاله ی مامانم میشه...اونا یه پسر هم دارن به اسم دراکو که هم سن توئه...دیدمش,خیلی شبیه پدرشه ولی قلب نارسیسا رو داره... برادرم با یه چشمک گفت:این یعنی مامان بهت اجازه داده به پسره نزدیک شی...ولی من اجازه ندادم... من یه کم خجالت کشیدم ولی سریع گفتم:هی! مامانم که داشت جنگ و دعوای ما رو میدی خندید و گفت:راستش دیگه نگران شده بودم,آخه یه هفته دیگه باید بری هاگوارتز.راستی,چطوره به خانواده ی مالفوی بگیم بیان اینجا؟مطمئنم اگه بگیم با خوشحالی به عمارت ما میان... من یه اخم کردم و گفتم:من فکر میکردم میگیم خونه... برادرم با خنده گفت:خنگِ خدا ما توی عمارت زد زندگی میکنیم...نمیبینی چقدر بزرگه؟ من یه قیافه برای داداشم رفتم و گفتم:ایش!مامان,به نظرت اگه دعوتشون کنی میان؟ مامانم با خنده گفت:البته.چرا الان نیان؟ بابام خواست چیزی بگه ولی منصرف شد و رفت جغد خونگی مون رو بیاره.
خب دیگه دوستان یه مشکلی برام پیش اومده نمیتونم ادامه بدم.ناظر جانننننن.جانم به قربانت شخصی یا رد نکننن
نظرات بازدیدکنندگان (0)