این داستان از زبان سیریوس بلک یازده ساله است که داره میره هاگوارتز، اما این بار تنها نیست...
وقتی آن دو خواستند در رو ببندند داد زدم:«به امید دیدار، زرزروس» *** توی سالن بزرگ ایستاده بودیم، توی هاگوارتز، همون جایی که از بچگی در موردش حرف میزدیم و رویا پردازی میکردیم... همون جایی که قرار بود به اسلیترین بریم. با آرنجم به جنت – که خیلی خوشحال و راحت بود – زدم و گفتم:«آهای جنت، میگم ما مثلاً قرار بود یه فکری برای این لحظه بکنیم ها» جنت گفت:«خُب؟ مگه نکردیم؟» حق با اون بود:«آره خب، کردیم. پس میریم گریفیندور؟» «ما که نمیتونیم انتخاب کنیم سیریوس. ولی فکرشو بکن اگه...» «بلک، جنت» جنت گفت:«تو گریفیندور میبینمت، داداش» جنت با وقار خاصی از پله ها بالا رفت و روی پایه زوار در رفته نشست. پروفسور مک گاناگل کلاه رو روی موهای براق و مشکی جنت گذاشت. کلاه گفت:«بسیار خوب... گریفیندور؟ نه ریونکلا؟! خیلی خب باشه باشه بسیار خوب... نه نه... شاید... ریونکلا؟» جنت داشت نگران میشد.
کلاه فریاد زد:«گریفیندور» جنت نفس عمیق و راحتی کشید و به جمع گریفیندوری ها پیوست که خیلی محکم براش دست میزدند. «بلک، سیریوس» حالا نوبت منه. از پله ها بالا رفتم و کلاه رو روی سرم گذاشتند. کلاه فریاد زد:«گریفیندور» لبخند زدم - از اونایی که خیلی جذاب اند – و روی صندلی های میز گریفیندور پیش جنت نشستم. جنت گفت:«باورم نمیشه خیلی راحت گذشت. همین دوثانیه پیش اونجا واستاده بودیم ها» پوزخندی زدم:«کلاه میخواست بری ریونکلا» جنت با ناراحتی گفت:«آره میدونم» «حالا چرا ناراحتی؟» «نمیتونم دقیق توضیح بدم.» بعد با شیطنت افزود:«حدس بزن چی کار کردم که برم گریفیندور، میدونستم که گریفیندوری ها آرزو های احمقانه دارند و بی پروا اند، منم گفتم آرزو دارم اژدها داشته باشم، البته دروغ نگفتم من واقعا عاشق اژدها ام. مثل هاگرید» «هاگرید؟» جنت سرخ شد:«آره دیگه، همون آقاهه که ما رو با قایق از رو دریاچه سیاه رد کرد.» «خب... تو از کجا میدونی اژدها دوست داره؟» جنت هیچ وقت فرصت نکرد جواب بده چون همون دختر مو قرمزی که تو کوپه بود و ظاهرا اسمش لیلی ایوانزه هم به گریفیندور اومد. جنت رفت کنار تا براش جا باز کنه. جنت به لیلی لبخند زد اما لیلی اون رو از ماجرا ی قطار شناخت، با عصبانیت دست به سینه نشست و پشتش را به او کرد.
بعد ما پسری به اسم ریموس لوپین(قیافه اش مظلوم به نظر میرسید) به گریفیندور اومد، بعدشم جیمز شاد و شنگول اومد. جیمز رو به روی من و کنار لوپین نشست و گفت:«ایول» بعدشم پسر قد کوتاه و نسبتاً چاقی به اسم پیتر پتی گرو. جنت طوری به اون نگاه میکرد انگار میخواست اون رو با چشماش بخوره. سر انجام، وقتی فقط ده دوازده نفر مونده بودند مک گونگال زرزروس رو صدا زد:«اسنیپ، سوروس» کلاه فریاد زد:«اسلیترین» زرزروس به سمت دیگر سرسرا رفت، به جایی رفت که لوسیوس مالفوی کنار نارسیسا نشسته بود و آهسته به پشت زرزروس زد. کلا اون ها رو یادم رفته بود. جنت هم که مراسم گروهبندی زرزروس رو با دفت نگاه میکرد آهسته با آرنجش بهم زد:«اِ سیریوس، اون ها رو فراموش کرده بودیم.» «آره ولی، بی خیال دیگه، الان ما گروهمون با اون ها فرق داره... اون ها علیه ما هستند، ولشون کن...» اما جنت به حرفم گوش نداد و جواب دست تکون دادن های اندرومیدا و نارسیسا رو داد، اون هیچ وقت به حرفم گوش نمیده. همیشه کار خودش رو میکنه.
وقتی بهش توضیح میدم قرار نیست هر چی پدر میگه درست باشه، نیاز نیست ما حتما مثل اصیل زاده ها رفتار کنیم و نیاز نیست همه ی کتاب های کتاب خونه رو از جمله "اصالت ذات" و "نسب شناسی جادوگری" و "بیست و هشت خاندان مقدس" و "سیاه ترین ورد ها و طرز کار آنها" رو از بر بشه گوش نمیده. همین کار ها میکنه که کلاه میفرستش ریونکلا. جوابش هم فقط یه چیزه:«سیریوس! چرا متوجه نیستی؟ من دارم این ها رو یاد میگیرم تا بدونم امثال پدر و بلاتریکس چطور فکر میکنند! گرفتی چی شد؟ اگه بخوام از دیگران در برابر جادو ی سیاه محافظت کنم باید بدونم که طرف مقابلم چی بلده و چطور فکر میکنه! گرفتی چی شد؟» جواب منم یه چیزه:«روش اشتباهی رو انتخاب کردی.» اون هم اونقدر عصبانی شد که قسم خورد به جایی میرسه و نشونم میده که اشتباه میکنم. حلا مرلینروشکر حداقل از بلاتریکس بدش میآد. جیمز جفت پا پرید وسط افکارم:«سیب زمینی میخوری؟» «آره مر... ای وای» میز پر از خوراکی های خوشمزه شده بود. جنت یواش گفت:«من هیجان زده نیستم من هیجان زده نیستم، وای خدای من، من خیلی هیجان زده ام.» خب حق هم داشت، وقتی جنت که تمام تلاشش رو میکنه به حرف مامان گوش بده و مثل یه اصیل زاده ی باوقار رفتار کنه هیجان زده میشه یعنی خیلی باحال براش کمه. فکر کنم تا آخر سال هفتم از دیدن این غذا های رنگ و وارنگ هیجان زده بشم.
بعد از شام به طرف سالن گریفیندور راه افتادیم. تو مسیر من و جیمز سعی میکردیم جنت رو قانع کنیم که حالا که گریفیندوری شده باید یکم رفتارش رو عوض کنه و نیاز نیست تموم دستور العمل های مامان مثل"صاف راه رفتن" و "بلند نخندیدن" و "مودب بودن" رو انجام بده... در حقیقت امید وار بودم اون به امید اینکه یکم آبروی از دست رفته اش رو جلوی جیمز برگرودنه به حرفمون گوش بده. اما اون فقط گفت:«پسرا نگران نباید، به موقع اش اون روی خودم رو نشون میدم. اصلا نگران نباشید. قراره پدرتون رو در بیارم...» بلاخره به سالن رسیدیم، زیبا و قرمز بود و داد میزد که باید مثل گریفیندوری ها شجاع و بی پروا باشی. من، جیمز، پتیگرو، لوپین و یه پسر دیگه تو یه اتاق افتادیم. جنت طفلک هم با لیلی ایوانز تو یه اتاق افتاد. لیلی هنوز رفتارش با ما سرد بود. اما ظاهر جنت خیلی خوشحال به نظر میرسید. ازش پرسیدم چی شده؟ اونم گفت:«فردا کلاس معجون سازی داریم سیریوس...»
بی نظیره ( سیریوس گوگولییییییییییییییییییییییییییییییی)
دوس داشتم اسمش بجای جنت یه چیز باوقار تر باشه(توهین نمی کنم)
آره خب خودم داشتم اول به اسم ونوس یا میراندا فکر می کردم ولی خب اسمش خودش یه داستان جدا داره که آخر سر معلوم می شه
حتما ادامه بدهه
مرسی❤
میشه جنت رو دشمن اسنیپ نکنی یا حداقل مثل سیریوس باهاش رفتار نکنه ؟
خودمم دلم نمیاد با اسنیپ دشمن بشه
.یشه دوستش کنی تدوخدااا بخاطر مخاطب نازنین ( خووم چون طرفدار اسنیپم)
تدوخدا چیه دیگه منظورم تروخدا بود
خودم داشتم براشون نقشه می کشیدم.
خب پس کنجکاوی فعلا فروکش کنه تا ببینم چی میشخ
عالیییئب
مرسی❤
عالییییییییییی
بودددددددد
خیلیییی خوببب بوددد☁🍓💘🫂
مرسی❤