سلامممم.خب میدونم خیلی وقته نیومدم ولی خب هم میخواستم درخواست ها و پیشنهاد ها رو ببینم و هم ایده توی ذهنم نبود😅خب ناظر جان این پست طبق تمام قوانین تستچیه و دلیلی برای رد کردنش نمیبینم🙏خب بریم سراغ پست...
وسطای خوردن بودم که دیدم دراکو داره با تعجب نگاهم میکنه😅میدونستم چرا اینقدر متعجبه,چون تا حالا اینقدر نخورده بودم.ولی خب میخوام برای جشن امشب آماده شم.بعد که یه جغد اومد سمتم سریع گرفتم بازش کردم و با تعجب دیدم دو تا نامه توشه...یکی از طرف آندیا و اون یکی از طرف گیلبرت.(برای کسایی که نمیدونن گیلبرت کیه گیلبرت دوست دوران کودکی تا الان باران و آندیاست که مثل آندیا یه ماگله)نامه آندیا رو باز کردم و شروع کردم به خوندن: سلام بر شما خانم زد. حالا دیگه جادوگر شدی خودت رو دست بالا میگیری دیگه برام نامه نمینویسی؟خب خواستم یادآوری کنم که فردا تولد گیلبرته.نمیدونم براش چی بخرم...البته میخوام در حقش لطف کنم و برای تولدش یه چیزی بگیرم...بالاخره من خیلی مهربونم.تو میخوای چی بگیری؟من نمیدونم... دوست تو آندیا رفتم نامه ی گیلبرت رو باز کردم: سلام باران عزیز. میدونم که خیلی تعجب کردی چون من معمولا بهت پیام نمیدم...البته به این دلیل نیست که دلم نمیخواد ها,ولی با جغد رابطه خوبی ندارم...ولی وقتی دیدم آندیا داره مینویسه گفتم یه چیزی بهت بگم...من تولد آندیا بهش گل نرگس دادم,ولی انگار اصلا خوشش نیومده.مشکل کارم چی بود؟ با محبت گیلبرت تا اومد سرم رو بلند کنم دیدم دراکو با اخم داره نامه مو نگاه میکنه و نگاهش روی با محبت گیلبرت مونده.لبم رو گاز گرفتم...میدونستم الان یه معنای واقعی کلمه اژدها میشه...
یه دفعه دراکو با صدای بلند گفت:این گیلبرت کیه؟من یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:دوست دوران کودکی...با صدای بلند تر گفت:که اینطور...پس چرا تا حالا هیچ چیزی راجبش بهم نگفتی؟با اخم گفتم:دو بار دقیقا بهت گفتم...تازه آندیا هم خبر داره...اوهوی...فهمیدم برای چی عصبی شدی...نترس...چشمش رو یکی دیگه است...دراکو انگار یه کم آروم تر شده باشه.ولی با اخم گفت:روی کی؟من با یه نیم لبخند موزیانه گفتم:خب...روی...آندیا(آندیااااا توروخداااا ببخشیدددد ولی دیگه چطوری دراکو رو آروم کنمممم؟؟)دراکو یه نفس عمیق کشید و گفت:باشه...پس...بلند شو برو برای جشن آماده شو... من با شوق و ذوق پا شدم و رفتم خوابگاه دختر ها و دیدم پنسی و دافنه و آستوریا منتظرمن.وقتی رسیدم سریع اومدن پیشم و گفتم:بارانننن!لطفا بهمون لوازم آرایشی هات رو بدههه.تو که ازشون استفاده نمیکنی.یه آه کشیدم و به کوه لوازم آرایشی هام اشاره کردم و گفتم:خب...بفرمایید خوش بگذرونید...با ذوق رفتن سمت لوازم آرایشی هام و منم رفتم یه پیراهن سیاه که نمیدونستم کجا بپوشم(همه ی ما دخترا این مشکلو داریم😂)رو پیدا کردم و پوشیدم.(عکس لباس در اسلاید)و بعد رفتم سراغ لوازم آرایشی هام و یه بالم لب صورتی زدم و بعد با فر مژه مژه هام رو درست کردم و یه سایه چشم و یه کم هایلایتر شدم و به خودم نگاه کردم و رو به دخترا گفتم:بچه ها چطور شدم؟بچه ها با ذوق گفتن:وای عالی شدی...
بعد رفتم سراغ موهام و یه مدل موی ساده و باز درست کردم و یه پاپیون زدم.(عکس مدل مو تو اسلاید)بعد رفتم پیش دخترا و کمک کردم موهاشون رو درست کنم.آستوریا با تئودور میومد و پنسی با بلیز و دافنه هم که بهمون نگفته.البته اون سال دومه و احتمالا با یه سال دومی میاد و ما نمیشناسیم طرف رو...ولی من و دخترا شرط بستیم با زاخاریاس اسمیت میاد...من کفش های پاشنه بلند مشکی پوشیدم(عکس ندارم.نت میخواممم😭)و یه گردنبند که محمد معین بهم داده بود و روش نوشته بود Baran رو گردنم انداختم و یه لاک مشکی زدم(حوصله ندارم عکس بذارم قدرت تخیل پس چیه؟)بعد برگشتم و به دخترا گفتم:چطورم؟دخترا یه دقیقه اول فقط داشتن با دهن باز نگاهم میکردن.من با خنده گفتم:خب چه شکلی شدم؟ پنسی گفت:شعر...چون میدونست چقدر در نظرم اشعار قشنگن.آستوریا گفت:شاهکار...دافنه هم گفت:زیبایی خیره کننده...من لبه ی پیراهنم رو با نوک انگشتام گرفتم و تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:دوشیزه زد تقدیم میکند... بعد صدای در اومد و ما همه جیغ زدیم و دست پاچه شدیم.من در رو باز کردم.همه پسرا با هم اومدن.چشم پسرا با دیدنم چهار تا شد و بعد دراکو همه رو کنار زد و اومد پیش من و گفت:دوشیزه زد...افتخار میدید؟منم با لبخند گفتم:البته...و دست دراکو رو گرفتم.
ما رفتیم سمت تالار اصلی.من با تعجب گفتم:وایسا...مگه...جشن اسلیترین نیست؟دراکو با یه پوزخند کوچیک گفت:چرا...ولی...امسال پروفسور دامبلدور گفت بهتره یه بار با رسوم اسلیترین بقیه گروه ها آشنا بشن...لجن زا...من آروم نوک کفش دراکو رو لگد کردم و گفتم:مگه نگفتم دیگه اون حرف رو نزن؟دراکو آروم سر تکون داد.من توی جمعیت بقیه گروه ها اومده بودن هرماینی رو دیدم و با هیجان دستم رو یه کم آوردم بالا و بهش لبخند زدم.هرماینی رو بهم لب زد:خیلی خوب شدی...منم یه چشمک کوچیک بهش زدم.دیدم رون و هری هم یه گوشه بودن و با عصبانیت صحبت میکردن ولی تا نگاهشون به من افتاد دهنشون باز موند.هری یه لبخند کوچیک بهم زد ولی رون فقط داشت به دراکو نگاه میکرد.بعد که ما رسیدیم به سکوی رقص دراکو دستشو رو ک**م**ر**م گذاشت و شروع کردیم به رقصیدن.وسط رقص دراکو گفت:از انتخابم راضی ام...منم با یه ریز خنده گفتم:بایدم اینطور باشه...و بعد چرخیدم.وسط های رقص که بودم یه جغد اومد تو و با یه نامه بالا سرم ایستاده بود.جغد ما بود ولی خیلی بی تابی میکرد.سریع رقص رو ول کردم.دراکو معلوم بود میخواست شکایت کنه ولی من دیدم نامه آندیاست.با خط بد چند خط نوشته بود: من رفتم خونتون ولی کسی نبود.روی آسمون هم همون علامت نمیدونم چی خواران(م**ر**گ**خ**و**ا**ر**ا**ن رو میگه)روی آسمون بود.جغدتون خودش رو بهم رسوند و نوکم زد.نمیدونم اینجا چه خبره ولی معلومه خبر خوبی نیست.. سرم گیج رفت.چی؟مامان,بابا,محمد معین...وای نه....سرگیجه گرفتم از هوش رفتم و افتادم(نیوفتادی عزیز دلم دراکو گرفتت)...
بی نظیر شده آفریننن✨✨✨🦋🦋
میشه لوطفاااا ادامه بدییییی🥺🥺🥺
تلوخودا🥺🥺🥺🥺🥺
سلاممم ممنون از نظرت زیبا رو💕
چشم ادامه میدم.😅
سوپرایز داره پارت بعددد😍
آمممم یه شخصیت جدیددد
بچه ها میشه بیشتر نظر بدید؟آخه من بهم هیت میخوره😢
خیلی عالییی بود ✨
ممنون از نظرت💕💕💕
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
ادامه بده
مرسیییی زیبا روووو.فدات شم من به خاطر تو هم که شده ادامه میدم😉