سلاممم.حالتون چطوره؟خب چیزی ندارم که بهتون بگم فقط ناظر جان,این پست طبق تمام قوانین تستچیه و دلیلی برای رد کردنش نمیبینم و فقط یه مهمونی ساده است.(لطفا کلمه ی مهمونی رو نادیده بگیریددد)
فردا صبح که بیدار شدم ساعت پنج و نیم بود!چییی؟من...من چرا انقدر دیر پا شدم؟سریع پا شدم و لباسم رو عوض کردم.خداروشکر آخر هفته بود...موهام رو شونه زده و مشغول غر زدن سر موهام بودم چون زیادی لخته...وقتی رفتم توی اتاق مشترک اسلیترین دیدم همه ی اسلیترینی ها بیدارن!پسرا یه طرف بودن و مشغول حرف زدن با هم بودن و طوری رفتار میکردن انگار فرمانده ی یه ارتش ان و دارن برای ج**ن**گ آماده میشن.دخترا هم یه گوشه نشسته بودن و داشتن پچ پچ میکردن و ریز ریز میخندیدن و به پسرا نگاه میکردن.من رفتم سمت دخترا و گفتم:چی شده؟پانسی زد روی پیشونی,آستوریا یه آه کشید و دافنه گرین گراس هم ریز ریز خندید.گفتم:خب قشنگ بگین چی شده دیگه.پانسی گفت:مگه موضوع جشن رو کسی بهت نگفته؟من گفتم:آها!دراکو بهم گفته...پانسی و آستوریا و دافنه اومدن نزدیکتر و با هیجان گفتن:خب؟دعوتت کرد به جشن برای همراهی؟اگه نکرده به زودی میکنه...من هم کاملا عادی گفتم:غ**ل**ط میکنه...من بهش جواب نمیدم...پانسی هم یه نگاه شیطانی به ما کرد و گفت:پسسس...من با دراکو میرم! من کاملا جدی چشمام رو ریز کردم و گفتم:پانسی پارکینسون...اگه ببینم تو نزدیک به دراکو لوسیوس مالفوی بشی من میدونم با تو... صدای مشتاق و کنجکاوی از پشت سرم گفت:واقعا؟من جیغ کوتاهی زدم و برگشتم و دراکو رو دیدم.تقریبا سرش داد زدم:د**ی**و**و**ن**ه...من بهت گفتم باهات حرفی ندارم...دور شو!دخترا و پسرا همه با شنیدن دور شوی من خنده ی کوتاهی کردن.حتی دراکو هم یه تک خنده ی بلند زد!من اخم کردم و گفتم:اینجا چه خبره؟دراکو زیرلب گفت:میدونم برای چی ناراحتی...
یه اخم کردم و گفتم:برای چی ناراحتم اگه راست میگی؟دراکو که پوزخندش داشت به لبخند کج و لبخند کج داشت به لبخند تبدیل میشد گفت:نترس...هدیه تولدت یادم نرفته...و بعد یه کتاب به طرفم گرفت.تا کتاب رو دیدم نزدیک بود از ذوق جیغ بزنم...همون کتابه بود که خیلی دوسش داشتم و همه ی جلد هاش رو خونده بودم و منتظر جلد جدیدش بودم.با صدایی که از شوق میلرزید گفتم:تو...تو اینو از کجا گیر آوردی؟دراکو شونه ای بالا انداخت و گفت:حالا تو با اونش چی کار داری؟منم سریع کتاب رو ازش گرفتم. کتاب رو باز کردم و سرم رو بردم جلو و بوی کتاب رو حس کردم...بعد که سرم رو بردم بالا دیدم نیش همه ی بچه ها تا بناگوش بازه و دارن با لبخند شیطانی نگاهم میکنن.وقتی با تعجب نگاهشون کردم بلیز گفت:مالفوی,تو بهش میگی یا خودم بگم؟دراکو گفت:خ**ف**ه**ش**و زابینی...پانسی گفت:راست میگه خب بهش بگو...من کلافه گفتم:بسه!چی رو بهم بگه؟دراکو درحالی که داشت زیرلب میخندید گفت:برو صفحه ی اول رو نگاه کن... یه ابرومو بالا بردم.خب,من خودم سال دوم جواب دراکوی بیچاره رو با کتاب دادم.رفتم صفحه ی اول رو نگاه کردم دیدم روش نوشته:در تک تک صفحات کتاب ب**و**س**ه ای کاشتم...تا شاید برای بوییدن کتاب سرت را جلو بیاوری...(چییییی.؟؟خدایا چراا؟؟نلجلمرجود(ترجمه:منم میخوامممم😅))احساس کردم که سرخ شدم...آروم سرم رو بالا آوردم...درحالی که مثل ماهی ای که از آب بیرون باشه دهنم رو باز و بسته میکردم گفتم:...
اممم...الان تو همون کاری رو کردی که من دارم بهش فکر میکنم؟(کسانی که میخوان بفهمن چی توی فکر بارانه بهم درخواست دوستی بده قبول کنم بهش بگم.راستی پارت دوم رو هم میگم💝⚡)دراکو چیزی نگفت;دستش رو سمتم دراز کرد و گفت:باران زد...زیرلب گفتم:بابد بگی دوشیزه زد...(اییی خداااا الان وقتش نیستتتت_)گلوشو صاف کرد و گفت:دوشیزه زد...به من افتخار همراهی توی جشن اسلیترینی ها رو میدید؟دندونام رو به هم فشار دادم و گفتم:با اجازه ی دوستان گرامی...نه...!!!(هاااااا؟؟؟؟) *از زبون دراکو* چی؟باورم نمیشه!بغض گلومو چنگ زد...نه...خب چی فکر کردی مالفوی؟یه دلسل بگو که درخواستت رو قبول کنه...خب...فکر میکردم چون باهام دوسته من رو درک میکنه...ل**ع**ن**ی...خب...اون دختر خیلی باهوشه و خوشگله.لابد یکی دیگه توی ذهنشه.با یه صدای لرزون و سعی برای اینکه بغضم نشکنه گفتم:خیلی خب...و پشتم رو کردم بهش و ازش دور شدم...رفتم,ولی یه تیکه از وجودم پیشش موند...صدای قدمی شنیدم.احساس کردم یکی از پشت ب*غ**ل**م کرده!برگشتم و دیدم بارانه!با بغض گفتم:دیگه چی میخوای؟دیدم باران هم بغض کرده...حتی توی حالت ناراحت هم خوشگله.انصاف نیست!چرا حتما باید پیش من باشه؟بعد باران با بغض گفت:شازده,ناراحت شدی؟چرا آخه کامل به حرفم گوش نمیکنی؟داشتم میگفتم با اجازه ی دوستان گرامی...نه بهت نمیگم! باورم نمیشد!با خوشحالی خندیدم و منم ب**غ**ل**ش کردم و گفتم:دختر آخه چرا اینقدر میترسونی منو؟
*از زبون باران* با یه لبخند دندون نما گفتم:خب...آقای مالفوی,افتخار همراهی با من رو برای ناهار میدهید؟(😂😐بانمک)دراکو هم لبخند کج مخصوصش رو زد و گفت:البته دوشیزه زد...منم بدو بدو خودم رو رسوندم به سالن غذاخدری و با هری و رون و هرماینی و جینی سلام و کردم و برای فرد و جرج یه چشمک زدم و سر میز صبحونه نشستم.تا دراکو اومد نشست سریع مشغول خوردن شدم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)