سلام.خب خب میدونم الان کنجکاوید.ناظر جان لطفا منتشر کن💖خب بیاین ادامه بدیم.باران چند تا مشکل داره.مثلا وقتی یه موضوع میاد تو ذهنش تا با اون موضوع خودشو تو کتابا غرق نکرده ول کن نیست😅و اگه وسط کتاب کسی بیاد سمتش اصلا متوجه نمیشه و کلا به آدما اهمیت نمیده.وقتی عصبی بشه دیگه مرلین به دادتون برسه.کسی پشت سر دوستاش حرف بزنه...خب...آخرین کاریه که میکنید چون خیلی جوشیه😂مغرور نمیشه ولی اگه بشه هیپوگریفم به پاش نمیرسه.ناظر جان این پست طبق قوانین تستچی ساخته شده و هیچ دلیلی برای رد کردنش نمیبینم
با لکنت و رنگی پریده گرفتم:یعنی من...من نصفه زبون مار ها رو میفهمم؟هری گفت:امممم...خب...الان چی کار کنم؟الان بقیه فکر میکنن من وارث اسلیترینم.من با اخم گفتم:اونش با من...بدویین که کلاس تاریخ جادوگریمون با پروفسور بینز دیر میشه...همه دوییدیم سمت کلاس. پروفسور بینز روح هنوز نیومده بود توی کلاس.خواستم کنار هری و رون بشینم که دراکو سریع اومد سمتم و منو کشید سمت صندلی کناری خودش.خنده ام گرفته بود, با خنده گفتم:چی شد؟غیرتی شدی؟زیرلب چند تا غرغر کرد و بعد پروفسور بینز اومد تو(از داخل تخته اومد تو😂روحه دیگه)وسط صحبت پروفسور بینز دست هرماینی اومد بالا و پرسید:میشه داستان تالار اسرار رو تعریف کنید؟پروفسور بینز گفت:من داستان های واقعی رو تعریف میکنم.اما بعد به اصرار ما داستان رو تعریف کرد. پس برای همین تا یه مدت توی کتاب ها خبری از سالازار اسلیترین نبوده.ظاهرا دراکو خیلی از تالار اسرار خوششون اومده.وقتی داشتیم میرفتیم بیرون بدو بدو خودمو رسوندم به هری و بقیه.رون داشت میگفت:همیشه میگفت سالازار اسلیترین یه د**ی**و**و**ن**س**ت(این کلمه هیچ مشکلی نداره ناظر عزیز و دلیلی برلی رد کردنش نمیبینم)و برای همین بعضی وقتا اسلیترینی ها مثل خودش میشن,ولی نمیدونستم که این خون خالص و اصیل زادگی هم اون درست کرده.اگه کلاه گروهبندی میخواست منو بذاره تو اسلیترین یکراست با قطار به خونه برمیگشتم...من دست به سینه زدم,یه ابرومو بردم بالا و یه اهم کردم.نگاه رون سمتم برگشت.من با یه لحن کاملا خونسرد گفتم:خب...چرا رودررو بهم نمیگی؟منم یه اسلیترینی ام...البته قول میدم یه وقت...چی گفتی؟آها...د**ی**و**و**ن**ه نشم.رون با لکنت گفت:منظورم...این نبود.... هرماینی هم که به نظر میرسید به زور جلوی خنده شو گرفته گفت:خب...از تو و دراکو چه خبر؟من یه اخمی کردم و گفتم:منظورت چیه؟هرماینی گفت:مالفوی کارای مشکوکی انجام نمیده؟آها...خب معلومه به دراکو مشکوکن.با لحن کلافه ای گفتم:دراکو خودش خیلی گیج بود...مطمئن باش... که یه دفعه یه صدای آروم و کشدار گفت:خب ما اینجا چی داریم؟
سریع برگشتم و دراکو رو دیدم که چشماشو ریز کرده و داره نگاهم میکنه.(اوه اوه لو رفتی قشنگممم😂😂😂.باران:ساکت!فقط بگو این گند کاری رو چی کار کنم؟من:والا نمیدونم.باران:خب پس چرااا دراکو یه دفعه ظاهر شددد؟من:از کرم بنده😅باران:پس من منتظر میمونم درستش کنی)یه لبخند هول زده میکنم و گفتم:هیچی...امم...دراکو که انگار چیزی یادش اومده باشه برای اینکه هری و بقیه متوجه صدای هراسونش نشن زیرلب بهم گفت:کلاس پروفسور اسنیپ!(دیدی چطور جمعش کردم؟آخه نزدیک بود سکته بزنی😁باران:ساکت!)منم سریع و با عجله دنبال دراکو رفتم. *بعد از کلاس معجون سازی* همونطور که داشتم زیرلب غرغر میکردم همراه دراکو از کلاس اومدم بیرون.عالی شد!دراکو که نزدیک بود یه پاتیل دیگه منفجر کنه و بخاطر تقریبا داد زدن من سر دراکو پروفسور اسنیپ ده امتیاز از اسلیترین کم کرده بود...بعدشم که درباره ی ماه سنگ گفته بود 36 سانت کاغذ پوستی مقاله بنویسیم!اه...حالا هم باید ناز آقا رو میکشیدم که چرا سرش داد زدم.قدم هام رو تند کردم و رفتم سمت دراکو و گفتم:آقای اخمو...زیرلب گفت:جرئت داری یه بار دیگه بگو آقای اخمو...منم با یه نیم لخند گفتم:چشم جناب آقای مالفوی...میدونستم خوشش نمیاد بهش بگم مالفوی.اخمش بیشتر شد...منم که توی ذهنم داشتم نقشه میکشیدم چطور از دلش دربیارم یه دفعه سردرد وحشتناکی گرفتم.آروم چشمام رو بستم تا جیغ نزنم,چون نمیخواستم دراکو نگران شه.سرفه ام گرفته بود...قبل از اینکه بدو بدو دور شم و یه دستمال جلوی دهنم بگیرم گفتم:ببخشید شاهزاده ی کل کل ها... سریع رفتم توی یکی از راهرو های مدرسه و شروع به سرفه کردم.وقتی به دستمال نگاه کردم دیدم هینوخ(برعکس بخونید خوشگلا💖💖)بعد شروع کردم تو دلم شمردن تا غش کردن.یک...دو...س...(چییی؟؟؟این توی برنامه ی من نبود...باران!باران بلند شوو!)
آروم چشمام رو باز کردم...دیدم دراکو نگران داره رژه میره...هری هم که روی تخت بغل دستم دراز کشیده بود با یه دست شل و ول...هرماینی که سرش بین دستاش بود و داشت فکر میکرد.رونالد هم که پوکر فیس داشت منو نگاه میکرد.رون وقتی دید به هوش اومدم بلند گفت:مالفوی بیا!باران به هوش اومد!باران میدونی یه هفته بیهوش بودی؟بعد یه شکلات قورباغه ای از انبوه شکلات قورباغه ای برداشت.من تا فکر کنم چی شده هرماینی سریع اومد پیشم و شروع کرد مثل همیشه چک کردم وضعیتم...ولی دراکو یه دفعه اومد و هرماینی رو زد کنار و گفت:برو کنار گرنجر...میدونی چند روز منتظر بودم تا بالاخره ببینم داره نگام میکنه؟و اومد کنارم.من که خنده ام گرفته بود گفتم:واقعا هفت روز بیهوش بودم؟هرماینی گفت:دقیق بگیم هشت روز...و خب...حق با تو بود...کار مالفوی نبود...من که میدونستم تالار اسرار رو میگن ولی دیدم دراکو داره گیج به هرماینی نگاه میکنه پس سریع بحث رو عوض کردم و گفتم:اممم...هری چیش شده؟چرا انقدر دستش...چندش آور شده؟رون گفت:بخاطر لاکهارته...هرماینی گفت:خب اون درد رو از بین برد...مگه نه؟منم تا اومدم تایید کنم دراکو یه نگاه Tahdid انگیز بهم انداخت و منم ساکت شدم.به شکلات قوباغه ای ها و دسته گل ها و بقیه ی کادو های کنار تختم اشاره کردم و گفتم:خب...اینا چیه؟هرماینی گفت:کار اون هالت و دار و دستشه...البته پروفسور لاکهارت هم بهت یه کارت داده...امضا داره...به منم یه دونه داده...با تعجب گفتم:واسه چی به تو؟هرماینی یه نگاه به دراکو انداخت و منم فهمیدم و به دراکو گفتم:دراکو,سیب سبز داری؟هشت روزه از اون سیب سبز معروفات نخوردم...خیلی هوس کردم... دراکو سر تکون داد و رفت بیرون.بعد هرماینی راجب معجون مرکب پیچیده بهم گفت.با ناراحتی گفتم:من که بهتون گفته بودم...ولی حیف شد,اگه من حالم خوب بود یه تار از مو هام رو بهت میدادم تا تو تبدیل به یه نصفه گربه نمیشدی...هرماینی یه لبخند کوچیک زد و گفت:خب آره...
خانم پامفری تا الان نفهمیده بود من به هوش اومدم و وقتی فهمید سریع اومد سمتم و یه معجون خواب آور گذاشت کنار تختم.من گفتم:چی؟ولی من تازه به هوش اومدم.خانم پامفری گفت:بهتره تا یه هفته دیگه بخوابی.من:لابد شوخی میکنید دی...همون لحظه دراکو برگشت و با یه لبخند کج مخصوص گفت:الان یادم اومد سیب سبز باعث هوشیاری میشه...تو باید یه هفته بخوابی...من با استرس خندیدم و گفتم:شوخی بسه...فقط یه هفته دیگه تا هاگوارتز مونده...دراکو که داشت معجون خواب آور رو توی یه لیوان میریخت گفت:باران,من واقعا معذرت میخوام...ولی خب...بعد به خانم پامفری علامت داد و خانم پامفری یه وردی گفت دهنم باز شد.اه...گندش بزنن...بعد دراکو هم سریع اون معجون خواب آور رو توی دهنم خالی کرد و منم مثل یه بچه به خواب رفتم... *یه هفته بعد* یه دفعه از خواب پریدم.اه...گ**ن**د**ش بزنن...سریع پا شدم.لابد بازم گریفیندور برنده ی جام گروه ها بود.سریع پا شدم برم بیرون که با سر رفتم تو شکم یکی.با عصبانیت گفتم:دیگه کسی جلو پاشو نگاه نمیکنه! وقتی سرمو بلند کردم دیدم دراکو بوده و اون و هری و هرماینی و رون دارن میخندن.من یه ابرو بالا آوردم و گفتم:چیه؟دیگه با پاتح میگردی؟(دمت گرم این خیلی خوب بود😂)دراکو وسط خنده یه اخم ریزی کرد که معلوم بود الکیه و گفت:اولا...نخیر اونا دنبالم راه افتادن...دوما...من اصلا اونجوری نمیگم پاتح... هری با خنده گفت:چرا دقیقا همینجوری میگی.موقعی که داشتیم میرفتیم سمت قطار(وسیله هات پس چی میشه؟باران:برندا جمع کرده.من:آها)بقیه همه چیزو درباره ی تالار اسرار بهم گفتن.باورم نمیشه!یعنی جینی ت**س**خ**ی**ر شده بود؟وقتی وارد قطار شدیم و خواستم برم پیش هری اینا دراکو مچ دستمو گرفت و منو کشوند داخل کوپه...اوووو...چقدر کوپه پر بود! بلیز و پنسی که کنار هم بودن...تئودورنات هم کنار...من و دراکو هم حساب کنیم...با اون دو تا خرس گنده کرب و گویل...هفت نفر بودیم.ولی دراکو من رو کشید کنار خودش و در کمال تعجب جا شدیم...بعد آستوریا هم اومد.من و پنسی و آستوریا مشغول حرف زدن با هم شدیم تا اینکه قطار رسید و ما پیاده شدیم. (پایان فصل دو)
نظرات بازدیدکنندگان (0)