این داستان از زبان سیریوس بلک یازده ساله است که داره میره هاگوارتز، اما این بار تنها نیست...
روی چمدون نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم. قرار بود امروز گروه بندی بشم، قرار بود امروز به هاگوارتز برم، قرار بود گروه ام مشخص شه، امروز روز بزرگیه... ای بابا ل تو دلم نیست پس این جنت کجاست؟؟؟ ظاهرا مامان هم داشت عصبانی میشد، چون بلند صداش زد:«جنت! تو که از قبل چمدونت رو آماده کرده بودی، پس الان کجایی؟ همین الان هم دیره.» خواهر کوچک من(از من کوچیک تره ولی تو یه سال تحصیلی هستیم) با چهره ای که یکم گیج و ناراحت بود از پله ها پایین اومد، چمدونش رو داشت دنبال خودش میکشید، قیافه اش مریض احوال بود اما یه دفعه گل از گلش شکفته شد. داد زد:«س... سیریوس» بعد به ریگولوس نگاه کرد:«ریگولوس! وای خدای من تو... تو ریگولوسی» بعد چشمش به مامان افتاد اما این بار خوشحال نشد:«اوه مامان... تو...»
ریگولوس با نگرانی به من نگاه کرد و خیلی رک پرسید:«سیریوس! جنت دی.وونه شده؟» با نگرانی گفتم:«نمیدونم. ظاهرا که شده.» «منم وقتی برم هاگوارتز دی.وونه میشم؟» مامان به بحث خاتمه داد:«ایم بستگی داره که تو چه گروهی میافتید. خیلی خب زود باشید دیگه.» جنت که دیگه قیافه اش اصلا مریض احوال نبود خندید و چمدونش رو دنبال خودش کشید و کنار من واستاد. با نگرانی بهش گفتم:«هی حالت خوبه؟» با خنده گفت:«بهتر از این نمیشم» «چرا؟ هی تو حواست هست چه ماجرایی در انتظارمونه؟» «نه؟ چه ماجرایی» حالا دیگه مطمئن شدم که جنت دی.وونه شده:«ناسلامتی داریم میریم هاگوارتز ها. قراره گروهمون مشخص بشه.» جنت گفت:«باشه باشه، تو قطار یه فکری میکنیم.» مامان گفت:«چقدر حرف میزنید. سیریوس، زود باش از این پودر فلو/پرواز بردار و برو.» همون کاری رو کردم که مامان گفت. یه مشت از پودر پرواز برداشتم و در حالی که هنوز با نگرانی به جنت که هنوز از خوشحالی میخندید نگاه می کردم فریاد زدم:«ایستگاه کینزکراس» آتش سبزی دور و برم رو گرفت و لحظه ای بعد از شومینه سکو نه و سه چهارم بیرون اومدم، بعد جنت اومد، بعد ریگولوس و بعد هم مامان. به جنت گفتم:«خب دیگه ما... باید بریم»
مامان جنت رو بغل کرد و گفت:«خیلی خب مراقب خودتون باشید» و بعد هم من رو بغل کرد که باعث شد واقعا جابخورم. اون ادامه داد:«و برید به اسلیترین، باور کنید این به صلاح خودتونه.» نگاه من و جنت یه لحضه رو هم قفل شد. هردومون هیچ علاقه ای به اسلیترین نداشتیم. دیشب این رو به جنت اعتراف کردم و اونم گفت حق با منه. جنت ریگولوس رو بغل کرد و گفت:«خداحافظ رگی، حتما نامه بنویس.» و بعد مامان و ریگولوس رفتن تو آتش شومینه و به خونه برگشتند. جنت با صدایی که از هیجان میلرزید گفت:«خیلی خب برادر، حالا دیگه فقط من و توییم. باید... بریم... وای» هر دو به قطار نگاه کردیم، خیلی خاص و با ابهت بود. به جنت نگاه کردم و هردو هم زمان به نشانه ی"برو که بریم" سر تکون دادیم. و سوار قطار شدیم. تو قطار دنبال کوپه میگشتیم، از آخر هم نتونستیم یه کوپه خالی پیدا کنیم، کنار یه پسر مو مشکی نشستم. پسره گفت:«سلام، من جیمز پاتر ام»
جنت گفت:«واقعا؟» با تأجب بهش نگاه کردم. با خجالت گفت:«چیزه... منم سلیا بلکم، خوشوقتم جیمز» با پشت دستم زدم رو پیشونی ام زیر لب گفتم:«جنتتتتتتت» گفت:«هاااااااااااااااااااا؟» گفتم:«مطمئنی نمیخوای بری سنت مانگو» «چرا باید برم سنت مانگو؟» گفتم:«جنتتت! از کی تاحالا اسم تو سلیا شده؟» جنت مثل گچ سفید شد:«گ... گفتم سلیا؟» جنت با نگرانی به جیمز که داشت از خنده روده بر میشد نگاه کرد و زیر لب به من گفت:«آمممم امید وارم یادش بره. هرچی خواستی بهم بگی تهش اسمم رو صدا کن. وای خدای من ای کاش زمین دهن باز کنه من رو بخوره.» راستش تاحالا ندیده بودم جنت خجالت بکشه خیلی کیوت شده بود. «اسلیترین؟» جیمز به دونفر دیگه که هم کوپه ای مون بودهاند نگاه میکرد. یکی شون پسری بود که مو های دراز و چرب و مشکی ای داشت و دیگری دختری بود که مو های قرمز داشت. پسر مو چرب داشت رو به دختر میگفت ای کاش بره اسلیترین جیمز رو به من و جنت گفت:«کی دلش میخواد تو اسلیترین باشه؟ من اگه تو اسلیترین بیوفتم تو مدرسه نمیمونم. تو چی؟» من و جنت نگاه کوچکی به هم انداختیم. بدون هیچ حسی گفتم:«تمام خانواده ام تو اسلیترین بوده اند» جیمز گفت:«ای بابا منو بگو که فکر میکردم تو آدم حسابی هستی.» به پهنای صورتم خندیدم:«شاید من این سنت رو بشکنم. اگه قرار بود خودت انتخاب کنی تو چه گروهی میافتادی؟» جنت گفت:«خب... من گریفیندور رو بیشتر از بقیه دوست دارم» جیمز شمشیری خیالی رو بلند کرد و گفت:«دقیقا. گریفیندور، مکان شیر مردان! مثل پدرم.»
پسری مو چرب صدای خفیف و تحقیر آمیزی از خودش در آورد. جیمز رویش را به او کرد:«مشکلیه؟» «نه.» پسر که پوزخند روی لبش خلاف حرفش را نشان میداد، در ادامه ی حرفش گفت:«اگه تو هیکل مندی رو به هوشمندی ترجیه میدی...» جنت حرفش را قعط کرد:«تو که هیچ کدومش رو نداری کجا میخوای بیوفتی» من و سیریوس از خنده ریسه رفتیم. این اولین باری بود که جنت اینقدر باحال میشد. دختر مو قرمز از من به جنت و از جنت به جیمز نگاه کرد:«بیا بریم سوروس، بیا بریم یه کوپه ی دیگه رو پیدا کنیم.» «اوووووووو» من و جیمز لحن ادای تکبرآمیز اون دختر رو در میآوردیم اما جنت که انگار تازه اون رو دیده بود صاف نشست و دیگه چیزی نگفت. آن دو داشتند از کوپه بیرون میرفتند که جیمز سغی کرد برای سوروس پشت پا بگیره، سوروس... چه اسم مسخره ای، صبر کن ببینم... چه ایده ی خوبی... وقتی آن دو خواستند در رو ببندند داد زدم:«به امید دیدار، زرزروس»
جنت چراااااااا؟؟؟؟؟
عالیییی
عالی بود میگم جنت بره اسلیدیرین خیلی جالب میشه نه؟
عالیییییییییییییییی بود حتما حتما ادامه بده
عالیییی بودیییی
حتما ادامهههه بدههه🛐