سلاممم.خب باز شدن پیاما رو تبریک میگمم.لطفا حمایت کنید و لایک کنید,آخه یعنی چی که دویست تا مشاهده ده لایک؟😐ناظر جان این پست طبق تمام قوانین تستچی درست شده و هیچ مشکلی نداره.دلیلی برای رد کردنش نمیبینم.
تا من و محمد معین به خونه رسیدیم سریع به سمت خونه ی آندیا رفتم.تا در رو باز کرد سریع رفتم تو و دیدم که بعله...دو تا مرگخوار(ناظر جان این یه کلمه ی کاملا عادی توی هری پاتره و دلیلی برای ردش نمیبینم)بیهوش روی زمین افتادن.با احتیاط رفتم و آستین دست چپشون رو زدم بالا و با دیدن علامت شون زبونم بند اومد.بعد بلند داد زدم:محمد معینننن!محمد معین سریع اومد و تا مرگخوار ها رو دید سریع به وزارتخونه نامه فرستاد و من و آندیا هم از خونشون رفتیم بیرون.وقتی رفتیم بیرون آندیا گفت:خب...نمیخوای چیزی راجب دراکو بگی؟با شنیدن حرفش سرخ شدم و مشغول تعریف کردن ماجرا شدم.بعد از گفتن اون بخش(همون بخش...اممم...چیز دیگه)یه دفعه جوشی شد و گفت:چیییی؟به چه جرئتیییی؟سریع سعی کردم آرومش کنم.گفتم:حالا اون رو ولش کن...از گیلبرت چه خبر؟یه نگاه مرموز بهم انداخت و گفت:هیچی...فقط برای تولدم بهم گل داد...گل نرگس...باورت میشه؟تو که میدونی من از گل بدم میاد.مگر اینکه... با هم گفتیم:گل رز آبی باشه.بعد به هم نگاه کردیم و خندیدیم.من بهش گفتم:راستی...برات گل رز آبی گرفتم.گفت:واقعا؟اوهومی گفتم و وقتی داشتم جامه دانم رو زیر و رو میکردم گل رو پیدا کردم و بهش دادم.خیلی خوشحال شد.بعدش ازش خداحافظی کردم و رفتم. *دو ماه بعد(آخرای تابستون)* ذهنم بدجور درگیر بود.فردا تولد دراکو بود.براش چی میگرفتم؟خواستم از محمد معین بپرسم ولی پشیمون شدم.تصمیم گرفتم براش ساعت از چرم اژدها بگیرم.سریع به مامان گفتم و باهاش رفتم کوچه دیاگون و از اونجا ساعت رو خریدیم.مامان این روزا خیلی رنگ پریده بود.انگار چند روزی بود که نخوابیده.وقتی رسیدیم خونه سریع جت رو خبر کردم و ساعت رو توی یه جعبه ی مشکی گذاشتم و به جت بستم و بهش گفتم برسوندش به عمارت مالفوی ها.بعدشم سریع به خواب رفتم.
*روز رفتن به هاگوارتز* دراکو جواب نامه هام رو نمیده.سریع جامه دانم رو جمع کردم ورفتم توی ماشین نشستم.یه الف خونگی آورده بودیم به اسم راگبی.هر چی سعی کردم باهاش دوست بشم بیشتر خودش رو ازم دور میکرد!سیریوس بلک هم که فرار کرده,مامانمم که خیلی آشفته اس,محمد معینم که توی کارش فرو رفته چون کارشون دو برابر شده به خاظر سیریوس بلک...بابام هم که مدام راجب خودش و آقای مالفوی و قراردادی که قرار بود ببندن صحبت میکرد.توی راه هیچی به محمد معین نگفتم.وقتی رسیدم به ایستگاه کینگر کراس با عحله و کلافه خودم رو رسوندم به قطار و داخل یه کوپه ی خالی نشستم.بعد یه مدت در کوپه باز شد.یرم رو بالا آوردم و دراکو رو دیدم یه لبخند کوچیک زدم و آروم سلام کردم.اومد کنارم نشست و گفت:باران؟حالت خوبه؟چرا اینقدر...نگران به نظر میای؟زیرلب گفتم:هیچی...مهم نیست...دراکو گفت:راستی...از هدیه ات ممنونم.بهم میاد؟با تعجب نگاهش کردم و دستش رو بهم نشون داد که ساعت رو دستش کرده بود.یه لبخند بزرگ اومد رو لبام و گفتم:فوق العاده شدی.بعد حواسم رفت به مدل موهاش که مثل قبل نبود به مدهاش اشاره کردم و گفتم:سلیقه ات عوض شده؟با یه خنده ی کوتاه گفت:گفتم شاید اینطوری به چشمت بیام... منم کاملا عادی گفتم:ای جان...و باز دوباره زل زدم به بیرون.یه کم اومد نزدیک تر و گفت:امسال سال سومه.گفتم:خب؟گفت:اسلیترینی ها یه جشن دارن سال سوم.بازم گفتم:خب؟گفت:خب...یه همراه میخواد هرکس...بازم گفتم:خب؟یه دفعه معلوم بود استرس گرفته بود گفت:خب...من میخوام با من بیای به این جشن.آروم سر تکون دادم.بعد یه دفعه سرم رو آوردم بالا و گفتم:چی؟چه جشنی؟کِی؟کجا؟چرا من؟دراکو یه نگاه خنده دار بهم انداخت و گفت:هیچی...بعدا بهت میگم...
نزدیک رسیدن به هاگوارتز بودیم که من به دراکو گفتم:تو نمیخوای بری پیش بقیه؟بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:نمیخوام شاهدخت کتاب ها تنها بمونه(زارت😐😂اینم شد دلیل جناب مالفوی؟دراکو:بله!من:چی؟تو...اتحرجرحلجدکن(بنده به افق پیوستم)😅)من تا اومدم جوابش رو بدم احساس سرمای غیرقابل توصیفی کردم.احساس کردم یه دفعه هر چی نور بود از بین رفت...هر چی شادی بود...رفت...صدای پدربزرگم توی گوشم پیچید:باران...تام ریدل...هورکراکس...و بعد...یکی گفت:AVADA KEDAVRA... نه نه نه نه...من میدونم این چیه...دمنتور...ل**ع**ن**ت**ی...خاطره ی شاد؟بعد از اون اتفاق برای پدربزرگم؟با تمام وجود چوبدستیم رو بیرون کشیدم و چشمام رو بستم و وقتی که دراکو تولدم رو یادش بود رو به یاد آوردم...اون سنجاق سینه...با تمان قدرتم داد زدم:اکسپکتوپاترونوم!...بعد دیگه هیچی نفهمیدم...(این بار چندمه جلوی دراکو غش میکنی؟الان فکر نیکنه این دختره چه لوسه!) *مدتی بعد* آخیش...چه خواب خوبی بود...(خواب؟تو بیهوش شدیییی!باران:میدونم و برام طبیعی شده😁)مثل همیشه دراکو داشت رژه میرفت و هرماینی هم داشت فکر میکرد.شمارش معکوس تا دویدن هرماینی سمتم و چک شدن توسطش و بعد کنار زده شدنش توسط دراکو...سه...دو...یک...هرماینی سریع دوید سمتم و شروع کرد چک کردن وضعیتم و دراکو هم سریع اومد و هرماینی رو زد کنار و گفت:برو کنار گنجر...منم با لبخندی ملیح گفتم:ایندفعه زودتر از همیشه اومدم درمونگاه...دراکو زیرلب غرغر کرد:اون دمنتور...رفت...یه خمیازه کشیدم و گفتم:خب؟گفت:تو از کجا میدونستی باید چی کار کنی؟لرزش صداش معلوم بود...منم جاش بودم صدام میلرزید...ولی چون بیهوش شدم حالم خیلی بهتره...با بی تفاوتی گفتم:کتاب کتاب کتاب!جواب همینه...من بدون کتاب هیچی نیستم...درحالی که پشتش رو کرد بهم و از درمونگاه رفت بیرون گفت:خیلی خب حالا تو و اون کتابات...(چیییی؟؟؟به کتابا چی گفت؟؟؟باران:میخوای قهر کنم نازم رو بکشه؟من:به شرطی که برات کتاب بخره...اصلا تولدت برات چیزی گرفت؟نه!باران:بابا ولم کن.)
آروم پا شدم و زیرلب غرغر کردم.امان از دست این سیریوس بلک...بابا الان من باید نگران هری باشم,یا دمنتور ها,یا درس هام,یا مامانم,یا داداشم که داره خودش رو توی کار خ**ف**ه میکنه,یا اون آندیا که معلوم نیست چند تا م**ر**گ**خ**و**ا**ر دیگه میرن سراغش و شل و پل میشن؟رفتم سمت تالار اصلی...عالی شد,الانم که همه زل زل نگاه میکنن...رفتم سر میز اسلیترین کنار تئودورنات نشستم.دراکو با حرص نگاه کرد ولی من باهاش قهر بودم(چنددد بار باهاش قهر میکنییی؟)مشغول حرف زدن با تئودور بودم که سر و کله ی پانسی پیدا شد.بهش لبخند زدم و اونم جوابم رو داد.بعد با تعجب به منِ بی توجه به دراکو و به دراکوی بیش از حدِ توجه به من نگاه کرد و لب زد:چی شده؟منم لب زدم:باید معذرت خواهی کنه...دیدم یه کمی نگاهم کرد و بعد هر دوتامون زدیم زیر خنده...خوب میدونستم هر دو تا داریم به چی فکر میکنیم:به همین خیال باش! بعد از خوردن شام و رفتن به اتاق مشترک اسلیترین من روی کاناپه ی جلوی آتیش نشسته بودم و کتاب میخوندم که دراکو اومد کنارم نشست.با حرص رفتم گوشه تر...اونم بیشتر بهم چسبید.دیگه زده بود به سرم و رفتم روی دسته ی مبل نشستم.یه کمی نگاهم کرد و خندید و گفت:لجباز...و بلند شد رفت.من لجبازم؟این رو کسی میگه که یه تشکر خشک و خالی نکرده که یه دمنتور ازش دور کردم...ایش!(توجه توجه!باران مغرور میشود!)منم بی توجه پا شدم و رفتم خوابگاه دختر ها و خوابیدم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)