شیشه ی چینی تنهایی من>>>>
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش، شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.
آفتابگردان به من گفت:وقتی دهقان بذر افتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد اما آدمی همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد. آفتابگردان کارش را بلد است و راهش را می داند. او جز دوست داشتم آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند، در نور بدنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب امیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد، بدون خدا، انسان» آفتابگردان گفت:روزی که افتابگردان به افتاب بپیوندد، دیگر افتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر میکنم، تو فاصله ها را چگونه پر میکنی؟
افتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و افتابگردان ناتمام ماند. زیرا که او در افتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم، داشتم میرفتم که نسیمی رد شد و گفت: «نام افتابگردان همه را به یاد افتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟» ان وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم...
عالی بود..یعنی اصن کیف کردم با کلمه هاش🙃
برگاااامممم حقیقتا خودت نوشتی ؟؟؟
خیلی زیبا بود و جملات خیلی پر معنی داشت
نظر لطفته:)
قشنگ بود
مثل چشات
عالی
؛)