سلام به دوست داران سبک ترسناک خوش اومدید به ی پست دیگه! شرمند برای تاخیر
فصل چهارم؛ الارا: یک روز دیگه داشتم با اسبم یورتمه میرفتم داشتم باهاش صحبت می کردم و قربون صدقش میرفتم رفتیم تو جنگل و کوه ها خیلی بهمون خوش گذشت حوصلم سر رفت و تصمیم گرفتم برم بازار میوه بخرم... مثلا...سیب! سیب دوست دارم! وقتی که داشتم تو بازار قدم میزدم فندقی خورد به یک دختر و اون افتاد زمین. نگاهم رو برگردوندم . همون دختره بود که قبلا تو جنگل دیدم . دستای ظریف و سفیدشو گرفتم و دستم رو دور کمرش انداختم و بلندش کردم بعد بهش گفتم:"سلام. حالتون خوبه ؟" دیدم با اون چشمای طوسیش زل زده تو چشمام
بعد شروع رفت به عقب عقب رفتن و سر دستشو تکون دادن و بعد گفت: " بله! بله. ببخشید، من جلومو ندیدم." بعد من چون نمیدونستم چی باید بهش بگم فقط نگاهش کردم، اون هم منو نگاه کرد. نمیدونستم باید چکار کنم،همونطور اون! برای همین همینطوری به نگاه کردیم بالاخره تصمیم گرفت حرکت کنه و رفت پیش اون خانمه... واقعا که گشنم بود! برای همین این سری تصمیم گرفتم نرم از جنگل غذا شکار کنم و مثل ادم برم یک رستوران
بعد از اینکه یک استیک که دو برابر کله ام بود رو خوردم تصمیم گرفتم از رستوران برم. واقعا حوصله ام سر رفته بود و هیچ کاری برای انجام دادن نمونده بود. روی کل در و دیوار اتاقم نقاشی کرده بودم و جایی برای اضافه کردن نقاشی نمونده بود، واقعا بقیه ی دختر هارو درک نمیکنم! جمع کردن اتاق سرگرمیه اخه؟! اتاق من جای سوزن انداختن نداره! شاید واقعا باید یک بار تمیزش کنم! هر سال فقط یکبار موقع ی کریسمس مرتبش میکنم! اخه مشکلش چیه؟! خب عادت کردم! همه هم میکن خجالت بکش!!! مثلا تو خانواده ی سلطنتی زندگی میکنی! خب چه ربطی داره! اصلا چرا باید تمیز کنم وقتی خدمتکار هست؟ راستی چند وقته خدمتکار خبر نکردم؟ ای وای! فکر کنم ۳ هفته ای شده! به هر حتل میگم بیان این کثا/فت رو جمع کنن برای اینکه یکم استراحت کنم رفتم روی تختم که سه تا از لباس ها و یک جفت از کفشام دراز کشیدم! وایسا... من چند روزه که لوکاس رو ندیدم؟ وای! 1 هفته شد! درسته توی یک قصر زندگی میکنیم... ولی اونقد وقت نداریم به هر حال! دلم براشون تنگ شده برم ببینمش!
محکم به در چوبی اتاق لوکاس ضربه زدم و بهش کفتم: "لوکاس؟! تو اتاقتی؟ لوکاس؟؟!!" همون لحظه در جواب گفت: "الارا! یک دقیقه وایسا... الان در رو باز میکنم! یک دقیقه...! " من گفتم: "باشه" همون لحظه از اتاقش اومد بیرون و یک لبخند مهربون زد... قیافش واقعا شبیه بچه هایی شده بود که براشون جایزه آب نبات خریدی! بهت با ذوق گفتم: "الارا! چه عجب یادی از ما کردی دختر! چخبرا؟ چیزی لازم داری؟ میتونم کمکت کنم؟ چی میخوای؟ چیشده؟ چیشده؟ چیشده؟" خندم گرفت و گفتم: "لوکاس اروم باش چیزی نشده! فقط خواستم یک سری بهت بزنم!" همون لحظه بیشتر ذوق کرد و گفت:" وای! ی نفر خواسته به من سر بزنه! یعنی من انقد مهمم! ممنونم الارا! خب چخبرا! چطوری؟! فندقی چطوره!" با خنده گفتم: "خوبه سلام میرسونه. " در حالتی که خندش گرفته بود سی کرد جلوی خندش رو بگیره و گفت: "راستشو بخواب دلم براش تنگ شده... وای چی دارم میگم! دلم برای یک اسب تنگ شده!" سرمو تکون دادم و گفتم: " خب... میخوای ببرمت پیشش؟ " چشماش از ذوق برق زد و گفت: "اخجون بدو بریم!"
همون لحظه برگشت و نگاهم کرد و گفت: "راستی!!! برای مهمونی سلطنتی چیکار میکنی و... کلا چی میپوشی و... از این چیزا! واقعا باورم نمیشد! برای خودم متاسفم! مهمونی رو یادم رفته بود؟! اونم مهمونی سلطنتی ای که همه ی مردم دارن براش برنامه ریزی میکنن! واقعا که! چون حرفی برای زدن نداشتم با یک لحن دست پاچه وار جواب دادم:" اوه!!! مهمونی رو میگی! یادم اومد! وای! راستش نمیدونم میخوام چیکار کنم میدونی... ححه. " یهو زد زیر خنده و گفت: "منظورت چیه؟!!! یعنی چی! من از الان تمام کارای خودمو جور کردم! تو چجوری...! حح اشکال نداره الارا! خودم کمکت میکنم! اگه میخوای..." بعد در جوابش گفتم:" خیلی ممنونم لوکاس... ولی خب اذیت میشی! نمیخوام زحمت بی افتی. خودم کار رو جمع میکنم! " بعد قیافشو مثل همیشه مهربون کرد و گفت:"زحمت؟ نبابا! خودم کمکت میکنم خب.. اولش لباس چه رنگی دوست داری؟ چه طرحی دوست داری؟ چه شکلی دوست داری؟ " به زمین زل زده بودم و ماتم برده بود که یهو دیدم لوکاس اومده نزدیکم و داره بلند بلند میگه: "الارا؟؟! زنده ای؟!وااااای! چرا جواب نمیدی؟؟؟ الی؟؟؟؟؟؟" یکهو شوکه شدم و گفتم: "وای خدا لوکاس چرا داری میای تو حلقم؟ ببخشید خب... نمیدونم! راستی! سالن رو میخواین چجوری بچینید؟" دوباره زد زیر خنده و گفت: "به خدا اگه بدونم! ححح! خب... چیکار کنیم...؟"
فرصت