سلام قشنگای نیلوفر🧚♀️ چقدر خوشحالم که به پستم سر زدید. این داستانِ مورد علاقهٔ منه! حباب؛ ماجرای صدفی گوشه گیر در اقیانوس هند🌊 صدفی که نرم تنش را دوست ندارد. نرم تنش شبیه همسایه ای پیر و غرغرو صدفش را اذیت میکند. هرچند حباب هم قدر نرم تنش را نمی داند، به راستی حباب... شاید قدر زندگی کسالت آورش را نداند...
فصل پنجم🧊: ماهی ای که دست و پا داشت ناگهان... همهمه برپا شد. ج/سدی غریبه به اعماق آب ها آمده بود. شلواری قرمز به تن داشت که با یک کمربند سیاه چرمی محکم شده بود. هنوز خون از سینهٔ سوراخش بیرون می جهید. حباب فریاد زد:(این ماهی ترسناک از کجا آمده؟) ج/سد غریبه نعره زد:(این صدف لعن/تی که من رو جای یه ماهی گرفته کیه؟) –من حبابم. خیلی خوشگلم. من رو پوزیدون خدای دریا آفریده. اون از من راضیه و من رو زیباترین حباب اقیانوس هند خطاب کرده! –درسته، تو یه حباب هستی. روی زمین حدودا دویست سکه می ارزی. –شما کی هستید که راجب زمین حرف میزنید؟ –من یه آدم هستم. اسمم ژان کوچولوعه و اهل پایمپول هستم. من الان مُ/ردَم. یه ضربهٔ شمشیر خوردم، باید جاخالی میدادم. چقدر حیف... حباب خنده اش گرفت. –به من میخندی صدف بدبخت؟ اگه هنوز زنده بودم با پاشنهٔ چکمه ام پودرت میکردم. –عصبانی نشید. خرچنگ برنارد داره منو قلقلک میده. اون داره نرم تن مرحومم رو میخوره. برنارد بیرون آمد –نرم تنت مزهٔ گند کاهو های دریایی رو میداد. راستی حباب، من از درونت خوشم میاد و مطمئن باش از فردا من مستأجرت میشم. وایسا، این غرق شده هم خیلی خوبه! این رو هم واسه خودم رزرو میکنم. اگه خرچنگ دیگه ای اونو خواست، بهش بگو برنارد اونو رزرو کرده. اگه شیر فهم نشد بگو که سر و کارش با انبرهای منه! برنارد درحالیکه زیگزاگی راه میرفت از آنجا دور شد. حباب از بدجنسی برنارد دلش گرفت و دوباره دلتنگ نرم تنش شد.
ادامه فصل پنجم🧊: ماهی ای که دست و پا داشت ژان کوچولو لبخند کمرنگی زد:(حباب، اگه میتونستم، تورو به گوشم نزدیک میکردم. اونوقت میتونستم ترانهٔ خاصت رو بشنوم) حباب تعجب کرد. حباب هیچوقت از این قدرت خودش خبر نداشت. حباب هایی که در دریا هستند از ترانه هایشان خبر ندارند چون کسی از زمین به اعماق دریا نمی آید تا این را به آنها بگوید. –گفتی ترانه؟ –آره حباب. همه ی حباب ها ترانهٔ خاص خودشونو دارن. حباب خیلی کنجکاو شده بود و از اختاپوسی که آن اطراف میچرخید کمک خواست. این جانور اجتماعی بود. اختاپوس با یکی از شاخک هایش حباب را به گوش ژان کوچولو نزدیک کرد و با هفت شاخک دیگرش شکمش را خاراند. حباب "بیب بیب" کرد. –حباب! این تن بمی/ره صدای زمین رو میشنوم. صدای مرغ های تو مرغدونی، صدای درشکه تو جاده، صدای چوب های رختشویی توی رختشورخونه و صدای شرشر بارون روی سقف ها. این خیلی خوبه من خیلی خوشحالم! اختاپوس حوصله اش سررفت و حباب را روی یقهٔ ژان کوچولو ول کرد. –حباب، تو قوهٔ تخیل فوق العاده ای داری. آدما روی زمین حتما تورو خیلی تحسین میکنن. –دلم میخواد روی زمین باشم. اینجا محدوده. من از برنارد متنفرم. ژان کوچولو حرفش را تایید کرد. قبلا حباب تنها یک آرزو داشت. اینکه ببیند پشت مرجان ها چه چیزی پنهان شده. اما حالا آرزویی دیگر دارد، او میخواهد زمین را ببیند...
فصل ششم🧊: لنگر فرشته لنگر آب را شکافت و روی شکم ژان کوچولو افتاد رو با لباسش گیرکرد. ژان کوچولو خیلی خوشحال شد. –حباب! رفیقام میخوان منو بالا بکشن. الان هردومون روی زمین میریم. خودت رو خوشگل کن تو داری وارد دنیای بزرگی میشی! حباب ازت ممنونم تو واسم شانس آوردی! خدانگهدار! –خدانگهدار؟ چرا؟ –چون دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم. اون بالا روی زمین، اگه مُر/ده ای حرف بزنه به ج/رم جادوگری میسوزوننش و به بهشت نمیره! لنگر حباب و ژان کوچولو را بالا کشاند. یک د/زد دریایی داد زد:(یا خدا! شیطون از دریا داره بیرون میاد!) کاپیتان بَخشِش نزدیک شد و از خنده روده بُر شد:(ساکت شید احم/قا! این شیطون ژان کوچولوی بیچاره ست. مثل اینکه خرچنگ ها از اون خوششون نیومده. اون خیلی سفته و بوش جه/نمو برمیداره!) توربیون لاروشل که از نزدیکترین افراد به کاپیتان بود توی یقهٔ ژان کوچولو یچیزی پیدا کرد: –خدای من! کاپیتان این رو ببینید! تاحالا همچین صدفی دیده بودید؟ –من این گونه رو میشناسم یه حبابه. بینظیره و رنگهاش چشم هاتون رو خیره میکنه. –این صدف حق شماست –ممنون. بذار ببینم این حباب چه ترانه ای داره... او حباب را نزدیک گوشش برد. حباب صدای طبل های عزاداری را میداد. کاپیتان عصبی شد:(اگه اهنگتو عوض نکنی میندازمت تو دریا!) حباب وحشت کرد و ترانه اش رو دلنشین کرد. کاپیتان بخشش خوشش اومد:ترانه ی خوبی داری حباب. این صدف زیبا رو توی صندوقچه ام بذارید و بریم ژان کوچولو رو توی جزیره دف/ن کنیم!...
فصل هفتم🧊: در تَه یک صندوقچه چوبی حباب، غمگین و ناراحت، در تَه یک صندوقچه چوبی با خودش میگفت:(اگه باید همیشه به دیگران دروغ گفت تا از تو خوششون بیاد، هیچوقت به رستگاری ابدی نمیرسم که خِرت دربارش باهام صحبت کرد. بجای خوشبختی ای که ژان کوچولو بهم وعده داده بود، من توی یک صندوقچه چوبی هستم که بوی نا میده. هیچکس تحسینم نمیکنه...)در همین حال، صندوقچه باز شد و سروکله ی لاولتیج و سنت مالولاپوتانس پیدا شد. لاولتیج که بوی گَندی می داد، از خود بی خود شد:(چقدر قشنگه!) سنت مالولاپوتانس که بوی شاه ماهی بیست متری در نمک خوابانده شده میداد، قدقدی کرد:(سرخ و طلایی، به رنگ خ/ون و خورشیده!) –هیچوقت فکر نمیکردم این سهم اون یارو کاپیتان بخششِ دز/د باشه! –ما لیاقتشو داریم داداش! حباب از این ستایش ها خوشحال شد. این دو دزد دریایی به این نتیجه رسیدند که حباب را به ساموئل، د/زد دریایی قدیمی بفروشند و پول فروش را بین خودشان تقسیم کنند... کشتی وارد بندر نانت شد. جایی که مردمان مهمان نواز داشت. حباب از یک سوراخ بقچه، آدم ها، خانه ها، سگ ها و درشکه ها را دید و از غرور منقلب شد:(اینها برای تمجید از من اومدن. من زیباترین حباب اقیانوس هند بودم و چه خوب که اون اقیانوس لعن/تی رو ترک کردم!) سنت مالولاپوتانس کنار لاولتیج راه میرفت: –هِی لاولتیج، تا چند لحظه دیگه مثل کشیش ها ثروتمند میشیم! تو میخوای با این سکه ها چیکار کنی؟ –با بیشترش میرم خوش گذرونی! لاولتیج جلو افتاد. سنت مالولاپوتانس یواشکی شمش/یرش را بیرون کشید و آن را تا دسته در کمر دوستش فرو برد. سنت مالولاپوتانس درحالیکه تیغه را پاک میکرد، جملاتی را بعنوان سوگواری زمزمه کرد:(دلم برات تنگ میشه. تو رفیق باوفایی بودی. سرنوشت با قرار دادن این صدف بین قلب های مهربونمون، بازی بدی با ما کرد. لاولتیج عزیزم در آرامش بخواب...) سنت مالولاپوتانس چشمانش نمناک شده بود. بقچه را در دستش فشرد و درحالی از دوستش دور شد که با تلخی به این دنیا فکر میکرد!...
فصل هشتم🧊: ساموئل پیر و غبارآلود پیدا کردن ساموئل در سمساری خودش، کار آسانی نبود. علاوه بر کوتوله بودنش، او خیلی پیر شده بود و کمرش خم شده بود. صدایش مثل اره هیزُم بری بود و مثل موش بین اثاثیه، صندوقچه ها، لباس ها، نقشه های جهان نما، اسکل/ت کروکدیل و بقیه چیزهای عجیب و غریب دکانِ مشکوکش راه میرفت. سنت مالولاپوتانس وارد شد. ساموئل جلو آمد تا او را بررسی کند –اومدی چی ازم بخری ملوان؟ –هیچی ساموئل. اومدم یه چیز غیر قابل قبمت گذاری رو بهت بفروشم! –غافلگیر شدم ملوان سنت مالولاپوتانس بقچه را باز کرد و حباب را بیرون آورد –نگاه کن ساموئل! خیلی قشنگه –این فقط یه صدف معمولیه –خونم رو به جوش نیار آدم بدبخت. این صدف بهشتی رو در ازای دویست سکه بهت میدم –برو بیرون! آدم شدی واسه من! –خ/سیس جهنمی، گوشِت رو به این صدف بچسبونی فوری سکه هات رو بیرون میاری! ساموئل حباب را به گوشش نزدیک کرد. از ترانهٔ حباب لذت برد. او بلد بود چگونه خوشحالی اش را پنهان کند –خب، چی میشنوی ساموئل پیر؟ –من هیچی نمیشنوم –ساموئل، اگه بهم صد سکه ندی، مثل بوقلمون به سیخ میکشمت! –هفتاد و پنج سکه بهت میدم! امیدوارم باهاشون بری به دَ/رَک! سنت مالولاپوتانس پول هارا گرفت و خوشحال و خندان از سمساری بیرون زد. ساموئل پیر حباب را خطاب کرد:(تو بیشتر از دویست سکه هم می ارزی! اون راست میگفت. ترانه های قشنگی بلدی. برام بزن!) حباب تمایلی نداشت برای همین صدای گوش خراشی ایجاد کرد. ساموئل پیر او را روی میز گذاشت: هرطور راحتی حباب! بخاطر رنگ های بهشتیت، تورو با سود خوبی میفروشم. آدم های پولدار تو خیابونای نانت کم نیستن...
نظرات بازدیدکنندگان (0)