خب بچه ها پارت سون رو دارم مینویسم ساعت 6 صبحه یه لایک کنین😔😂✨️🪄🐍
ا.ت: رفتم که بقیه جاهارو تمیز کنم رسیدم به طبقه های پایین و مجبور شدم رو زمین بشینم و خم شم که یهو یکی از شیشه ها افتاد و دستم رو هم زخمی کرد هم سوزوند فکر کنم معجون اسیدی بود(ها انتظار چیو داشتین؟؟😂👩🦯) مالفوی: صدای شکستن یه چیزی اومد یدو بدو رفتم ببینم چی شده دیدم ا.ت داره بلند میشه و به سمت در میره از کنارم رد شد و حتی یه کلمه هم چیزی نگفت دنبالش رفتم و گفتم: هی وایسا کجا میری صبر کن منم بیام ا.ت:........ مالفوی: چرا جوابمو نمیدی صبر کن میگم مالفوی: دنبالش رفتم تا بهداری وقتی بهش رسیدم دیدم رو تخت نشسته و خانوم پومفری داره دستشو باند پیچی میکنه بعدش که رفت دیدم دراز کشید و یه کتاب درآورد که بخونه مالفوی: هی حالت خوبه؟ ا.ت: آره خوبم برو به کارات برس چرا اومدی؟؟ مالفوی: آم خب متاسفم که دستت زخمی شو ولی حالا میتونیم از زیر کار در بریم ا.ت: تو دلم خندیدم و یه لبخند زدم گقتم آره پس بشین اینجا😁
مالفوی: نشستم و گفتم: هی میشه ازت یه سوال بپرسم؟ ا.ت: وایسا این صفحه رو تموم کنم.... خب بپرس مالفوی: خب تو و اون دوستت چه مشکلی با من دارین؟؟؟ ا.ت: صبر کن من یه سوال بپرسم مالفوی: بپرس ا.ت: تو چه مشکلی با بقیه بچه ها و بخصوص سال پایینیا داری که اذیتشون میکنی؟؟ مالفوی: میتونم بهت اعتماد کنم؟ ا.ت: آره حتما مالفوی: خب از وفتی که بچه بودم هیچ دوستی نداشتم و وقتی به هاگوارتز اومدم یه آینه پیدا کردم که هروقت توشو نگا میکردم سه تا از بچه ها یعنی هرماینی گرنجر، رون ویزلی و هری پاتر رو میدیدم بعد ها فهمیدم که اون آینه نفاق بوده و هرچی که بخای رو بهت نشون میده شاید من فقط چند تا دوست میخاستم ولی خب از همون موقع هیچکس حاظر نبود باهام دوست بشه نمیدونم چرا ولی خب... (بچه ها دقت کنین اینا حرفای دو تا بچه 11 ساله هست) ا.ت: انگار اشک تو چشاش جمع شده بود و بقض کرده بود حرفشو قطع کردم و با یه دستم بازوشو گرفتم گفتم اشکال نداره ما میتونیم دوستت باشیم ولی دیگه کاری به بقیه بچه ها نداشته باش مالفوی: یکم معذب شده بودم و احساس خوبی هم نداشتم که الان اون میدونه من تنهام و به کسی نیاز دارم ولی از یه طرف حس خوبی داشتم که بلاخره میتونم چند تا دوست داشته باشم:))
ا.ت: حالم بهتر شده بود و از رو تخت پاشدم و با مالفوی به سمت سالن اسلیترین رفتیم که یهو.... یهو پروفسور اسنیپ مثه چی جلومون ظاهر شد ما دو تا که از ترس خوشکمون زده بود ساکت وایسادیم که پروفسور اسنیپ یه نگاه به دست من کرد و هیچی نگفت و از جلومون رد شد... ا.ت: هوفففق خدارو شکر به خیر گذشت... بعدش ادامه دادیم پله ها رو تا رسیدیم به سالن اونجا رجینا رو دیدم که نشسته بود و کتاب میخوند گفتم: هوهو سلام رجینا: سلام تو مگه نرفته بودی انبار رو تمیز کنی؟ این کیه؟ دستت چی شده؟؟ چرا انقدر زود برگشتی؟؟ ا.ت: یکم آروم بگیر برات توضیح میدم رفتیم انبار رو تمیز کنیم که یه شیشه معجون اسیدی رو دستم افتاد و دستم برید و سوخت تو راه هم پروفسور اسنیپ رو دیدیدم و اون هیچی نگفت درباره تمیز کردن بقیه انبار... این هم دوست جدیدمونهههه رجینا:😐😐😐😐هی حالت خوبه؟؟ مطمئنی اون معجونه به غیر از دستت رو مغزت هم تاثیری نداشته؟؟ ا.ت: چرا اینجوری حرف میزنی😐😂
بچه ها یه پارت دیگه هم امروز آپلود میکنم حتما ببخشید این کم شد😁🐍🪄✨️
عالی بود 🖤💜
ممنون💚🙂✨️🪄🐍
:)))
خوشمان آمد.
خوشحالم😁✨️🪄🐍