💚🐍🪄✨️🙂
دراکو: یکم تو چشاش زل زدم انگار ترسیده بود.... بعد سرمو کج کردم و به خودم نزدیکش کردم آروم رفتم نزدیک صورتش و بو.سی.دم.ش... ا.ت: (چند دقیقه قبل) داشتم میرفتم که لباسامو عوض کنم و بردارم که یهو حس کردم یکی منو کشید و نزدیک بود بیوفتم وقتی به خودم اومدم دیدم دراکو منو کشیده و بغ.لم کرده و داره بهم زل میزنه... ترسیده بودم هیچوقت رفتارش اینجوری نبود... که یهو صورتشو به صورتم نزدیک کرد... چشمامو بستم و گرمی لبا.شو رو لبا.م حس کردم... (آروم باش برو یه آب قند بخور و یادت نره این فقط یه داستانه😂🤌💚)
دراکو: آروم دستمو بردم لای موهاش و نوازشش کردم بعد از اینکه ازش جدا شدم محکم بغ.لش کردم و تو بغ.ل هم نفس نفس میزدیم... ا.ت: قلبم داشت منفجر میشد...و تو دلم بدجور پروانهای شده بود و یه حس عجیبی داشتم ولی همه اینارو فراموش کردم و خودمو راحت انداختم تو بغ.لش دراکو: وقتی از تو بغ.لم درومد خیلی آروم بهش گفتم: دوست دارم... ا.ت: منم دوست دارم... دراکو: با شنیدن این حرف بدجور خوشحال شدم و حس کردم قراره یه زندگیه جدیدو تجربه کنم... ا.ت: خیلی موقعیت جدیدی بود و نمیدونستم باید چیکار کنم پس سعی کردم همچی رو عادی پیش ببرم و بهش گفتم: من میرم لباسامو عوض کنم تو همینجا بشین که بعد بریم داخل سرسرا و شام بخوریم... دراکو:باشه پس منتظرم... ا.ت: رفتم پشت رختکن و لباسامو عوض کردم موهامو شونه کردم ردامو پوشیدم و رفتم بیرون به دراکو گفتم که بریم وقتی وارد سرسرا شدیم دراکو گفت: ا.ت😐 ا.ت: بله؟ دراکو: من لباسامو عوض نکردم که😐😐 ا.ت: 😐😐
ا.ت: اشکال نداره حالا بیا بریم بشینیم فعلا... ا.ت: دیدم همه بچه ها دارن بخش نگاه میکنن یکم ردامو باز کردم که زیاد معلوم نباشه ولی رفتیم نشستیم و شام خوردیم بعد از شام به سمت سالن حرکت کردیم وقتی رسیدیم از دراکو خداحافظی کردم به سمت خوابگاه رفتم که گفت: هی ا.ت یه لحظه وایسا دراکو: بدو بدو به سمتش رفتم و محکم بغ.لش کردم و گفتم: مواظب به خودت باش باشه؟ ا.ت: دراکو فقط دارم میرم که بخابم ها😐😂 دراکو: ولی مراقب باش... ا.ت: هی تو خوبی؟ از چیزی نگرانی؟؟ دراکو: فقط قول بده که مراقب به خودت هستی... ا.ت: باشه مراقبم... دراکو: شبت بخیر ا.ت: شب بخیر...
ا.ت: چرا اونطوری حرف میزد مگه چه اتفاقی میخاست برام بیوفته که انقدر نگران بود؟ خیلی رفتارش عجیب بود و ترسوندم... هوف بد به دلت راه نده فقط میخاست مطمئن شه که حالت خوب باشه... فرداهم جشن یول باله و قراره کلی خوش بگذرونم پس امشب رو بدون فکر و استرس میخابم... (فردا صبح) رجینا: هی ا.ت پاشو باید این خبرو بشنویییی... ا.تتتت با تواممممم ا.ت با صدای خاب آلود: ها.. چیشده..؟؟ رجینا: یکی از دختر های گروه ریونکلاو به اسم پاتریشیا ویلیام دیشب بعد از شام ناپدید شده و برای همین امروز کل کلاسا تعطیله و تا موقع جشن دانش آموزا حق ندارن از سالن عمومی بیان بیرون ا.ت:😐😐😐الان داری جدی میگی؟؟ رجینا: به نظرت سر صبح چه شوخی میتونم باهات داشته باشم😐😐 ا.ت: خیلی خب... ا.ت: پس حالا معلوم شد چرا دراکو انقدر نگران بوده ولی اون که تمام مدت پیش من بود از کجا خبر داشته؟؟
جدیدشو نمیزاری🥹
یکم درگیرممم سرم خلوت شه میزارم
ملسیییی
اولشـ😳
عالی بود:))) 🫀🖤 💚🐍🫂
✨️🪄🐍💚🙂
:))) 🫀🖤
آیا قصد داری ما را به کشتن بدی؟
بله بله فعلا ادامه داره...😔💔😂
سپاسگزارم 💚🥲