🐍🪄💚🙂✨️
دراکو: یعنی بوی مورد علاقه اون بوی عطر منه؟!... الان خوشحالم یا متعجب؟!.... این خوبه یعنی بده؟!.... از این لحاظ خوبه که الان میدونم اونم منو دوست داره ولی... از این لحاظ بده که نمیدونم قراره چی بشه و چجوری پیش بره.... دراکو: هی ا.ت تو امروز داخل کلاس عطر زده بودی مگه نه؟! ا.ت: خب... راستش نه... دراکو:............. ا.ت: سرمو انداختم تو کتاب و دیگه هیچی نگفتم. سعی کردم عادی باشم و گفتم: هی دراکو هوا داره تاریک میشه بقیه درسارو فردا میخونیم الان پاشو بریم رجینا هم منتظرمه.... دراکو: باشه ا.ت: رفتمتو اتاق دیدم رجینا خابش برده بیدارش نکردم و منم خابیدم. اما هرکاری میکردم خابم نمیبرد و فقط به امروز فکر میکردم و به اون... من واقعا فهمیدم که دوستش دارم اون با من متفاوت رفتار میکنه... چشماش خیلی قشنگه... حتی دستاش... انگشتای کشیدش... موهای طلاییش... قدش.... حتی رفتارش باهام.... اینکه بهم اعتماد داره.... بوی عطر سیب و نعناعش که هر موقع بهم نزدیک میشه حس میکنم.... همهچیش فوق العادس.... بسه دیگه دختر به خودت بیا اگه اینجوری پیش بری بیخابی میگیری... باید رو خودت بیشتر کار کنی ا.ت: تصمیم گرفتم دیگه واقعا بخابم و بعد از دوساعت خیالبافی موفق شدم....
(صبح روز بعد) پروفسور اسنیپ در سالن عمومی اسلیترین: امسال اولین سالیه که به سال سومیا اجازه شرکت در مراسم یول بال رو دادن که به نظر من فجیح ترین تصمیمه... ولی به هر حال فردا غروب مراسم شروع میشه پس سعی کنید هرچه زودتر یکنفر رو پیدا و انتخاب کنید که باهاش به جشن بیاید... دراکو: بعد از این که پروفسور اسنیپ رفت بیرون بچه ها شروع به پچ پچ و خندیدن کردن که یهو چشمم به ا.ت: افتاد که یه گوشه سالن نشسته بود و انگار تو فکر بود.... ا.ت: وای این مزخرف ترین خبریه که تاحالا شنیدم... حالا چیکار کنم چطوری یکنفر رو پیدا کنم.... اگه دراکو بخاد با یکی دیگه بره چی.... دراکو: تصمیم گرفتم برم ازش بخام که باهام به جشن بیاد چون هیچکس رو به جز اون نداشتم که ازش بخام باهام بیاد از طرف دیگه واقعا دوستش دارم و دوست دارم که حتما اون باهام بیاد...
دراکو: دستمو به سمتش بردم و گفتم: ا.ت میتونم ازت بخام که باهام به جشن بیای؟؟ البته اگه کسیو مد نظر نداری.... ا.ت: خیلی حرکتش یهویی و غیر قابل پیش بینی بود و نمیدونستم چی باید جواب بدم.... ولی خیلی خوشحال و گیج بودم که درگیری ذهنیم حل شده بود و دستشو گرفتم و بهش گفتم: حتما... ولی... دراکو: ولی چی؟؟ مشکل چیه؟؟ ا.ت: من بلد نیستم بر.قص.م دراکو: یعنی تاحالا انجامش ندادی؟؟ ا.ت: خب راستش نه... مگه تو تاحالا با کسی رق.صی.دی؟؟ دراکو: خب ما هر سال مهمونی خانوادگی داریم و مجبورم.... خودت میدونی دیگه... ا.ت: اوه آره متوجه شدم... دراکو: ولی اگه بخای میتونم بهت یاد بدم ا.ت: البته که میخام دراکو: ولی قبلش باید یه جایی رو برای تمرین پیدا کنیم ا.ت: میتونی بیای به اتاق من دراکو: باشه کی بیام؟ ا.ت: بزاریم برای بعد از ظهر و و بعد از کلاسا که رجینا هم تو کتابخونه باشه دراکو: باشه پس بعد از کلاسا میام... ا.ت: باشه حالا پاشو بریم داره دیرمون میشه دراکو: رفتیم به سمت کلاس معجون ها که پروفسور اسنیپ داشت درس میداد ماهم رفتیم نشستیم و گوش دادیم ولی تا آخر کلاس هواسم به بعد از ظهر بود.... که یهو.....
پروفسور اسنیپ: آقای مالفوی اینجا کلاس درسه نه اتاق فکر و سرگرمی... دراکو: بله پروفسور متاسفم.... دراکو: بلاخره کلاسای مزخرف تموم شد و رفتم به اتاقم تا حاظر شم یه کت و شلوار مشکی پوشیدم و رفتم به سمت اتاق ا.ت که تو راه رو کل بچه ها بهم تیکه مینداختن تا ازم تعریف میکردن: واسه کی اینطوری خوشگل کردی؟ حالا مگه کسیم قبول کرده کع باهات بیاد به جشن؟ و.... جواب هیچکدومشون رو ندادم و بلاخره رسیدم به اتاق ا.ت در زدم که درو باز کرد.... یه لباس سبز تیره با رگه های نقرهای پوشیده بود که چند دقیقه پشت در وایسادم و نگاهش کردم ا.ت: اون واقعا خوشتیپ بود نمیتونستم اینو مخفی کنم از خودم خیلی جذاب شده بود و تنها کاری که کردم این بود که خیره فقط بهش زل زدم دراکو: با حرفش به خودم اومدم... ا.ت: هی دراکو نمیای داخل؟؟؟ دراکو: اوه چرا یه لحظه حواسم پرت شد... ا.ت: خب از کجا شروع کنیم؟؟ دراکو: خب ببین خیلی راحته یه دستت رو بزار رو شونهم و با یه دست دیگت دستمو بگیر و منم پشتتو میگیرم ا.ت: خب بعدش؟ دراکو: به پاهام نگاه کن و سعی کن حرکاتمو دنبال کنی و تقلید کنی ا.ت: باشه... ا.ت: موزیکو گزاشتم و شروع کردیم به رق.صی.دن ا.ت: اینجوری؟؟ دراکو: آره آفرین داری خوب انجامش میدی ا.ت: یه لبخند زدم و دوباره غرق چشاش شدم...
دراکو: واو اون حتی از نزدیک خوشگلترم بود... مخصوصا لبخندش... همینطوری محو صورتش بودم که یهو.... ا.ت: یهو خوردیم به دیوار و افتادیم زمین دراکو: هی حالت خوبه؟؟متاسفم ا.ت: آره آره من خوبم تو چیزیت نشد؟؟ یکم خاکی شدی... دراکو: اشکال نداره خوبم دراکو: دیدم دوباره شونهم رو گرفت دراکو: هنوز میخای بر.ق.ص.ی دختر؟؟؟ خسته نشدی😂 ا.ت: مگه تو خسته شدی؟؟ دراکو: معلوم نیست؟😂 ا.ت: اوه متاسفم دراکو: نه نه اشکالی نداره... دراکو: دیدم داره دور میشه که بره بشینه... ناخودآگاه مچ دستشو گرفتم و کشیدم سمت خودم و تو چشمش زل زدم...
پارت بعد د د
دارم مینویسمششش....
بدو
منتشر نشده هنوز😕
عالیعه
ممنون خوشحالم که دوست داشتی🐍🪄✨️💚
عالیییی بوددد جای حساس کات کردیا الان جای کات کردن نبود حدقل دوخط دیگه کات میکردی ببینم چی میشه:)))) 😂🫂🫀💚🐍🖤
هیهی میدونم😂💚✨️🪄🐍
هعییی😂🫂🫀💚🐍🖤
نهههههههههههه چرااااااااااااااااااااااا اینجوریییی میکنیییییی من ماتتتتت بمونممم تروخداااااا بعدیشوووبزارررر
من میمیرم تا پارت بعد😭😭😭
میزارممم امروزززززز🥲😂🪄🐍✨️💚
من بیصبببرانه منتظرمااا🥲🩵
خوشحالم که داستانمو دوست داری🥲💚
خیلییی دوسسس دارم🥹🥹🩵🩵🩵
عالی بودددد پارت بعدو زودتر بزاررر
خوشحالم که خوشت اومده چشم حتما💚✨️🪄🐍
پارتتتتتتتتتتت میخواممممم💚🌱
امروز حتما میزارمم✨️💚
پارت بعددددد
امروز میزارم
اوکی تنکس