رجینا: منظورت چیه از این حرفا دستت خوبه؟؟ ا.ت: آره خوبم😐😂 یه نگا به دریکو کردم که دیدم خیلی معذبه بهش گفتم بگیره بشینه الان برمیگردیم دست رجینا رو گرفتم و بردمش اونور تر رجینا: هی تو مگه از این بدت نمیومد اصلا مگه نمیدونی که پدرش مرگخواره؟ و خودش یه آدم بدجنس و مزخرفه؟؟؟؟ ا.ت: بس کن!! تو از هیچی خبر نداری الانم برمیگردیم و چیزی به روش نمیاری خب؟؟ رجینا: هوفففف باشه ا.ت: حرفامون تموم شد و داشتیم برمیگشتیم که دیدم دریکو رفته... خیلی ناراحت و عصبی شدم بدو بدو رفتم دنبالش که پیداش کنم که دیدم داره از پله ها خیلی سریع پایین میره رفتم دنبالش و صداش کردم که رسیدم بهش و رداشو گرفتم و گفتم: هی چیشد یهو داری کجا میری؟ دریکو: توام مثل بقیهای و اصلا به هیچی توجه نداری و از حرفام سواستفاده کردی و جلوی دوستت ضایعم کردی همون بهتر که دوستی نداشته باشم تا اینکه آدمای مزخرف دورم جمع شده باشن!!!
ا.ت: همیجوری که به بهش نگا میکردم آرو رداشو ول کردم و بغض کرده بودم بهش نمیومد انقد عصبی حرف بزنه اشک تو چشمام جمع شده بود راستش من خیلی حساس تر از اونی بودم که نشون میدادم مخصوصا رو داد زدن چون عموم همیشه تو اداره کل داد میزد و منم خیلی ازش میترسیدم:)) خودمو جمع و جور کردم ولی خیلی برام سخت بود جلو گریمو بگیرم و خیلی آروم گفتم معذرت میخام اما تقصیر من نبود و یه قطره اشک از چشمم اومد پایین ولی خودمو کنترل کردم و رفتم به سمت اتاقم...
دریکو: همینجوری که داشتم عصبی و خیره نگاش میکردم و منتظر بودم جواب بده سرشو انداخت پایین و یچیزی زیر لب شبیه معذرت خواهی گفت ولی درست متوجه نشدم و یه قطره اشک از چشمش اومد پایین بهش میومد خیلی گستاخ تر و جسور تر از این حرفا باشه ولی نمیدونم چرا اینجوری شد😕😕 خب منم کاری به کارش بهتره نداشته باشم... ا.ت: وقتی رفتم تو اتاقم رجینا نبود و دراز کشیدم رو تختم و شروع به گریه کردم و یه حمله عصبی مزخرفی رو تجربه کردم ولی وقتی پاشدم گفتم شاید این بخاطر اون نبوده و من نیاز داشتم به گریه کردن... خلاصه هیچ جوره نمیتونستم خودمو قانع کنم که یه نفر که فقط یک روزه باهاش آشنا شدم اینطوری ازش ناراحت شدم...
ا.ت: رفتم دستشویی تا یخ آبی به سر و صورتم بزنم بعد که برگشتم دیدم رجینا داره به سمتم میاد رجینا: هی معلومه تو کجایی؟ کل حیاطو و سالن رو دنبالت گشتم ا.ت: میتونستی اتاق هم نگا کنی رجینا: خیلی خب بابا باشه حالا اممم یه سوال ازت بپرسمم؟؟ ا.ت: چی شده باز؟ رجینا: گریه کردی؟؟ ا.ت: نه..نه چرا اینطوری فکر میکنی؟؟ رجینا: زیر چشات پف کرده و قرمز شده😂😂 ا.ت: خیلی خب آره گریه کردم ولی حالا که چی؟؟ رجینا: بخاطر اون گریه کردی؟ ا.ت: کی؟؟؟ رجینا: همون پسره دریکو مالفوی ا.ت: نه دیوونه شدی آخه مرا باید برا اون گریه کنم رجینا: پس چرا گریه کردی؟؟ ا.ت:......... رجینا: بخاطر اون گریه کردی...ازش خوشت میاد؟؟ ا.ت: معلومه که نه!!! رجینا: باشه بابا
ا.ت: بعد از تموم شدن کلاس تصمیم گرفتم برم با دراکو صحبت کنم... خب راستش نمیدونم چرا انقدر برام مهم بود... ا.ت: تو سالن پیداش کردم و آروم به سمتش رفتم اون داشت یه کتاب میخوند... ا.ت: هی دراکو میتونم باهات صحبت کنم؟؟ دراکو: یه نگاه بهش کردم و با یه حالت بی میلی گفتم: آره بگو ا.ت: خب میخواستم برات نامه بفرستم گفتم خودم بیام باهات صحبت کنم بهتره.... میخواستم معذرت خواهی کنم بابت اون روز من واقعا قصد بدی نداشتم و خیلی دوست داشتم که دوستت باشم و بهت کمک کنم ولی خب رجینا یکم با آدمای غریبه عجیب و غریب برخورد میکنه... دراکو: آها... ا.ت: یعنی دیگه از دستم دلخور نیستی؟؟ دراکو: نه.... ا.ت: پس بیا بریم یه چیزی بخوریم وقت شامه و من خیلی گشنمه😁
خیلی داستان قشنگی هست. به داستانم نم سر میزنی با شخصیت های شماست.
من دیشب پارت پنجم رو آپلود کردم ولی هنور منتشر نشده
نمیزارییی🥲
چراااا امروز میزارممم
اخجونننن
زودتر پارت نزاری زنگ میزنم دراکو👈👉😶🌫️😂
هعی😔😂 حمایت نمیشه منم دیگه ادامه نمیدم الان این پست نزدیک 70 تا ویو خورده ولی فقط شیش هفت نفر لایک میکنن
منننن پسسسس منننن من که میبینم😐منم رمانمو کسی دنبال نمیکنه😐😐
عاااالی بوددد:))) 🖤 💚🐍🫂🫀
ممنون خوشحالم که خوشت اومده🥲✨️🪄🐍💚
:))
عالی.
🪄✨️🐍مثل تو