این داستان از زبان سیریوس بلک یازده ساله است که داره میره هاگوارتز، اما این بار تنها نیست... (فقط همین اول این رو بگم، بار دومه که این پست رو میفرستم برای برسی، ناظر اول گفت باید دسته بندیش رو از هری پاتر بذارم داستان. خب این داستان مربوط به هری پاتره.)
ریموس اولش تأجب کرد ولی بعدش قبول کرد با ما بیاد گردش. *** گشتن تو هاگوارتز جالب بود. به هر حال از کار لیلی و جنت که باحال تر بود. اون دو تا رفتند تو کتاب خونه هاگوارتز تا تکالیفشون رو بنویسند. شرط میبندم کتاب های هاگوارتز برای جنتی که بیشتر کتاب های مربوط به جادو ی سیاه میخونه یکم خنک باشه. ریموس لوپین پسر باحاله. اولش زیاد حرف نمیزد و تو خودش میرفت و من و جیمز هم فهمیدیم باید حالش رو جا بیاریم. نه بابا کار خاصی نکردیم فقط انداختیمش رو دریاچه تا یکم حالش جا بیاد همین... وقتی برگشتیم به سالن عمومی ساعت نه شده بود و بیشتر از این نمیتونستیم بیرون باشیم. ضمناً با اینکه من و جیمز کت هامون رو به ریموس دادیم داشت یخ میزد. حقیقتاً اینکه اینقدر به مشق ها و مقاله ها بیتفاوت بودیم جنت بود. اون گفته بود تئوری ها رو بلده و راحت مقاله مینویسه. البته که به ریموس هم وعده دادیم جنت بهش اجازه میده از روی مقاله اش بنویسه. ریموس اولش یکم تعارف کرد اما خب تعارف هاش مال قبل از این بود که بندازیمش تو دریاچه. رمز عبور رو گفتم و وارد سالن شدم. دیدم تو سالن فقط لیلی و مارلین نشستند که اون ها هم دارن وسایلشون رو جمع میکنن. پس جنت کجاست؟ ریموس با نگرانی گفت:«لیلی، جنت رو ندیدی؟» لیلی گفت:«پیش سوروسه» داد زدم:«پیش اون چیکار میکنه؟»
لیلی با آرامش گفت:«رفته تا مقاله ی معجون سازیش رو به کمک اون تکمیل کنه.» با وحشت گفتم:«برای چی باید بخواد با اون بنویسه؟ اصلاً چرا باید با اون حرف بزنه؟» لیلی که خوشش نیومده بود گفت:«شب به خیر پسر ها...» لوپین گفت:«صبر کن، خب ما... ما هیچ کاری نکردیم. ما هیچ مقاله ای ننوشتیم. ما امیدوار بودیم جنت بذاره مقاله هامون رو از روش بنویسیم.» گفتم:«آره دقیقاً، مگه نشنیدی؟ جنت خودش گفت تا اون رو داریم غم نداشته باشیم. خب ما الان پر از غمیم!» لیلی گفت:«به نظرم که درس عبرت خوبی برای شما سه تاست، تا دیگه اینقدر بی خیال درستون نباشید. حالا اگه شانس بیارید جنت زود تر بر میگرده.» تا صبح بیدار موندن و مقاله نوشتن اتفاق غم انگیزیه، ولی منجر به دوستی من و جیمز با لوپین شد.(البته این دلیل نمیشه که وقتی جنت رو ببینم نکشمش) *** تنها دلیلی هم که باعث شد فردا تخت گرمم رو ول کنیم همین بود. باید جنت رو پیدا میکردم. یعنی چی که پاشده رفته پیش زرزروس هاننننن؟ اما حیف تو تالار اصلی نتونستم پیداش کنم، توی کلاس هم اون ور نشسته بود و نتونستم باهاش حرف بزنم. اما موقع ناهار بلاخره پیداش کردم. روبه روی جنت نشستم و گفتم:«دیشب کجا بودی؟» جنت آهی کشید و گفت:«سه...» «چی کار میکنی؟»
«دو...» «جنت!» «یک!» دسته ای از جغد ها وارد شدند و نامه ها رو آوردند. لیلی گفت:«وای» جنت نگاه غم انگیزی به من کرد. میدونستم داره به چی فکر میکنه. و بله. نامه ای در دست جنت افتاد، این نامه برای هر دومون بود ولی خب خیلی نامردیه که به اسم جنت نامه رو نوشته اند(البته واقعاً انتظار نداشتم به اسم من بنویسند، اصلاً من رو آدم حساب نمیکنند! آدم تو خونه ی ما فقط جنته نه من نه ریگولوس) جنت نامه رو باز کرد:«همین که اربده کش نیست باید خدا رو شکر کنیم سیریوس. اوه اوه از طرف باباعه. نوشته: به نظرم اینکه هیچ نامه ای نفرستادید یه دلیلی داره! اینکه اسلیترینی نشدید! البته جنت من انتظاری از برادرت نداشتم ولی فکر میکردم تو عاقل تر از این حرف ها باشی. این اتفاق به نفع هیچ کدوم از ماها نیست جنت. تو این رو خوب میدونی! حالا بگو تو کدوم گروه افتادید؟» جنت اخم کرد و گفت:«چرا بابا فکر میکنه من عاقلم؟» لیلی خندید:«خب چرا نباید عاقل باشی؟» جنت گفت:«خب خیلی عجیبه... واقعا عجیبه.» لیلی دم گوش جنت چیزی گفت و جنت خندید. جنت گفت:«خیلی خب حالا پشت همین نامه مینویسم. چی بنویسم سیریوس؟ یه گریفیندور خشک و خالی؟» گفتم:«بنویس گریفیندور و کنارش یه علامت خنده بکش.»
گفت:«آره آره فکر خوبیه، این طوری میفهمه من اونی که اون میخواد نمیشم...» گفتم:«آفرین، جنت سر بلندم کردی، باور کن داشتم نگران میشدم نکنه تو... آخخخخ» جنت مشت محکمی بهم زد و گفت:«ساکت باش» *** نیمه شب از تختم بلند شدم و بدون اینکه بقیه هم اتاقی هام رو بیدار کنم، ریموس و جیمز رو صدا کردم و یواش از خوابگاه اومدیم بیرون و نشستیم وسط سالن عمومی. گفتم:«خیلی خب. اولین جلسه غارتگران رو رسماً اعلام میکنم.» ریموس گفت:«غارتگران!؟» جیمز گفت:«آره دیگه غارتگران. اسم ماست.» ریموس گفت:«خدا بهمون رحم کنه.» گفتم:«اتفاقا ما باید به بقیه رحم کنیم. به هرحال. همون طور که گفتم رسماً جلسه رو آغاز میکنم.» جیمز گفت:«خیلی خب، ما از اسنیپ متنفریم. درسته!؟» گفتم:«البته» ریموس گفت:«جداً؟» جیمز گفت:«آره دیگه. ببین اسنیپ کلاً خلاف ماست.» ریموس گفت:«فکر نکنم ها...» گفتم:«الان وقت بحث نداریم.» ریموس گفت:«ولی ما تا صبح وقت داریم ها...»
گفتم:«خیلی خب باشه باشه. لااقل هیچ کدوممون از اسنیپ خوشمون نمیاد.» جیمز گفت:«ابداً» ریموس گفت:«به هیچ وجه» جیمز گفت:«خیلی خب. پس چرا جنت رفته بود پیش اسنیپ؟» ریموس گفت:«لیلی گفت. برای تکمیل جزوه معجون سازیش.» گفتم:«ولی هیچ دلیلی نداره. من قبول میکنم که زرزروس تو معجون سازی ماهره(قبول ندارم) ولی خداییش جنت هم بلده. اون دوساله که نصفه شبا میره زیر زمین و معجون درس میکنه.» جیمز گفت:«واقعا؟ چقدر حوصله داره ها.» «بوم» صدایی از پله های طبقه بالا اومد. هر سه با نگرانی به بالا نگاه کردیم. بلند شدم و گفتم:«کی اونجاست؟» جنت با خجالت و نگرانی کله مشکی اش رو بالا آورد:«سلام بچه ها» با خشم گفتم:«جنت بلک اینجا چیکار میکنی؟» جنت مظلومانه پلک زد:«جاسوسی، راستش خیلی حال میده» «واقعاً فوض.ولی ها! به تو هیچ ربطی نداره.» جنت گفت:«جالبه! با اینکه در مورد من حرف میزنید به من ربطی نداره! نکنه این یکی از قوانین جدیدیه که وضع کردی سیریوس بلک؟» گفتم:«به تو ربطی نداره که ما در مورد چی صحبت میکنیم.» ریموس که داشت نگران میشد گفت:«صبر کن ببینم! اصلاً از کجا فهمیدی که ما اینجاییم؟» جنت صادقانه گفت:«بهم الهام شد!»
جیمز گفت:«جدی؟ این که خیلی باحاله!» جنت گفت:«من همه چیز رو میدونستم، همه چیز رو میدونم و همه چیز رو خواهم دونست!» هوشمندانه گفتم:«اگه قراره یه چیزی رو بدونی پس یعنی الان نمیدونی!» جنت پوزخند زد:«من میدونم خیلی میدونم و میدونم خیلی بیش تر از چیزی که لازم باشه بدونم، میدونم» جیمز و ریموس گفتند:«ای وای» جنت اخم کرد:«و این شامل شما دوتا هم میشه! جیمز! ریموس!» جیمز و ریموس نگران شدند. گفتم:«سخنرانی تموم شد؟ میشه رفع مزاحمت کنید؟» جنت این پا و آن پا کرد، بعد هم رفت. ریموس گفت:«این جدی همه چیز رو میدونه؟» گفتم:«نه بابا. داشت سر به سرتون میذاشت!» ریموس گفت:«مطمئنی؟» جیمز گفت:«بی خیال بابا! اگر هم بدونه بد بخت شدیم دیگه نه! یعنی دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. فعلاً ولش کنید. بیاید در مورد مسابقه کوییدیچ فردا شرط ببندیم. من میگم هافلپاف میبره.» گفتم:«نه بابا، بازی اسلیترین خیلی بهتر از هافلپافه» ریموس گفت:«چه حیف! من فردا نمیتونم بیام. آخه مامانم مریض شده و من باید برم!» جیمز گفت:«اشکال نداره! خدا رو شکر کن حداقل بازی گریفیندور نیست. هنوز پنج تا بازی دیگه مونده»
جنت گفت:«جالبه! با اینکه در مورد من حرف میزنید به من ربطی نداره! نکنه این یکی از قوانین جدیدیه که وضع کردی سیریوس بلک؟»
تا یان بخش رو خوندم تو ذهنم گفتم دعوا ، دعوا هی هی دعوا دعوا هی هی 🤡🤡
لیلی گفت:«پیش سوروسه» داد زدم:«پیش اون چیکار میکنه؟»
بلک به نطرت پیش اون چیکار یمکنه جدی ؟
فهمیدیم باید حالش رو جا بیاریم. نه بابا کار خاصی نکردیم فقط انداختیمش رو دریاچه تا یکم حالش جا بیاد همین...،
سیریوس بلک تو چیکاررررر کردی با بچه ی مظلوم ریموس لوپین ؟ عالی بود
یه سوال از بین مارادرز سیریوس مورد علاقته نه؟
خیلی قشنگ بود🤩
وای چرا تو نتیجه نوشتم کوهای مشکی؟🫣😭
منظورم موهای مشکی بود.
نخست؟
عالی بود
مرسییی❤