سلام بعد از دوهفته بخش ششم هم نوشتم✨️ امیدوارم لذت ببرید✨️
به خانه بازگشتهام. البته احساس نمیکنم اینجا خانه باشد. بر روی تختم دراز کشیدهام و به سقف خیره شدهام. صدایی مرا از افکارم بیرون میکشد. درینگ. درینگ. درینگ.
صدای تلفن است. گوشی را برمیدارم. شمارهای ناشناس؟ حتی افرادی که من را میشناسند... اوه. کسی مرا نمیشناسد. ولی در کل، کسی با من تماس نمیگیرد. از این بابت خوشحال هستم چون علاقه زیادی به ارتباط با مردم ندارم.
گوشی را برمیدارم. صدای مردی هیجانزده میگوید:( آقای مارکوس راجرز؟) نام مرا از کجا میداند؟ صدا ذهنم میگوید: بپرس کاری داشتین؟ در ذهن خود پاسخ میدهم: چرا بگم؟ صدا پاسخ میدهد: اگر نگی، کل سیرک آتش میگیره. میگویم:( بله خودمم. کاری داشتین؟) مرد هیجانزدهتر میشود:( شما به مهمانی آقای نوریس دعوت شدید!)
میگویم:( آقای... نوریس؟ من ایشون رو نمیشناسم...) مثل اینکه افراد زیادی این سوال را از او پرسیدهاند چون با صدایی خسته و بیحوصله گفت:( ایشون کل افرادیکه نمیشناسن رو دعوت کردن.) مانند ربات سخن میگفت. گویی همان نوریس، به او گفته بود که فقط همینها را بگوید. مرد ادامه میدهد:( کوچه مالدر، پلاک شش، ساعت هفده تا بیست و سه. پنجشنبه. خدانگهدار.)
تلفن را قطع کرد. گوشی صدای بوق داد و دگر صدایی نیامد. احساس میکنم همهجا ساکت بوده است و بعد شلوغ شده و دوباره سکوت. گوشی را برروی پاتختی بغل تخت میگذارم. خطرناک است. نمیدانم قصد این نوریس چیست؛ دز.دی؟ گرو.گانگی.ری؟ ق.تل؟ کسی چه میداند؟ احساس خوبی نسبت به این مهمانی دارم. صدای درونم هم همینطور. نام این صدا را چه بگذارم؟ رابرت؟ نورمن؟ نه.
ویس. بله ویس. ویس میگوید: برو. احساس خوبی بهش دارم. احتمال داره یه اتفاق خطرناک ریز بیوفته ولی... همهچیز خوب پیش میره. پس به ویس اعتماد میکنم. شاید گاهی نیاز باشد ریسک را بپذیرم.
عالییییی....یییی...ییییی بود
پارت بعد میخواهیممممم
مرسییی چشم حتما پارت بعد هم میزارممم🩷😭