به نام خدا رسیدیم پارت 14 یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
آرورا یکم خجالت کشید و گفت :《 بس کنید دیگه ... مسخره ها 》 پینک اسکای هم با کلی هیجان گفت :《 حالا توالایت .. توالایت .. توالایت 》 توالایت که یکم ترسیده ، گفت :《 مطمعنی درست کار میکنه ؟ 》 دارک اسکای:《 بابا ... روی خودم و خواهرت انجام دادم . پس دیگه چی میگی ؟》 توالایت با تردید گفت :《 باشه پس ........ انجامش بده 》 و دارک اسکای دوباره جادوش رو فعال کرد . توالایت تغییر رو احساس میکرد . با کمی هیجان و کنجکاوی پرسید :《 چه شکلی شدم ؟ 》 پینک اسکای در حالی که با لبخند به توالایت نگاه میکرد گفت :《 مو های تو هم شبیه خواهرته .. قهوه ای شده ..چشم هات هم آبی شده .. واقعا خیلی گوگولی شدی .》بعدش به برادرش نگاه کرد و با کلی هیجان گفت :《 حالا من ... نوبت منه .... منننننن 》 دارک اسکای هم جادو کرد . شاخ و دم و گوش اسبی پینک اسکای از بین رفت .... و موهاش که تا کمرش اومده بود کاملا نارنجی شد . یه نارنجی خیلی خوشگل 🧡
اونا وارد دهکده شدن . آرورا کمی دلهره داشت . دارک اسکای کنارش راه میرفت ، آروم بهش گفت :《 حالت خوبه ؟ 》 آرورا با دلهره گفت :《 نه .. خیلی دلهره دارم 》 بعد دارک اسکای آروم دستش رو گرفت و گفت :《 آروم باش .. تا وقتی من هستم نمیذارم اتفاقی براتون بیفته. 》 آرورا اول با تعجب به دستش نگاه کرد بعد آهسته نفس عمیقی کشید :《 ممنون 》
کمی جلو تر رفتن که ناگهان .... یه توب خورد تو سر توالایت. بعد یه دختر بچه ۱۰ ساله اومد توپ رو برداشت و گفت :《 ببخشید .... اممم.... میخوای باهامون بازی کنی؟》 توالایت با تردید نگاهش کرد . بعد پینک اسکای با لبخند بهش گفت :《 بیا بریم فک نکنم چیزی بشه 》 و باهم رفتن بازی کردن .
آرورا داشت به توالایت نگاه میکرد و به دارک اسکای گفت :《 اگر شما دو نفر نبودین ... فک نمیکنم هیچ وقت میتونستم بتونم خنده توالایت رو ببینم 》 دارک اسکای هم لبخند زد . بعد از چند دقه پینک اسکای با چهره غمگین اومد پیش داداشش
نظرات بازدیدکنندگان (0)