وقتی فقط «او» بود داستانی از نور
وقتی فقط «او» بود ؛ ببین، قضیه از اینجا شروع میشه که اصلاً هیچچیزی نبود؛ نه ستارهای، نه اتمی، نه حتی سایهای. فقط یک «نور» بود که هیچ مرزی نداشت. این نور اونقدر از خودش کامل و غنی بود که اصلاً نمیتونست تصور کنه چیزی بیرون از خودش وجود داشته باشه. اما یه چیزی توی این سکوتِ مطلق، یه جورایی خنثی بود. نور میخواست خودش رو ببینه، میخواست بدونه اگه این کمالِ بیانتها، به شکلهای مختلف خودش رو نشون بده، چه شکلی میشه. پس تصمیم گرفت از خودش، هزاران تصویر بسازد تا بتونه با خودش حرف بزنه و خودش رو در میانِ تنوع، دوباره کشف کنه.
هیاهویِ رنگها و اسمیها ؛ بعد، یهو همهچیز شروع شد! یه انفجارِ عظیم از رنگ و شکل و صدا. یهو کوههای بلند و خشن پدید اومدن، اقیانوسهای بیانتها شروع کردن به موج زدن و درختها با برگهای سبزشون توی باد تکون خوردن. آدمها هم اومدن؛ هر کدوم با یه اسم، یه چهره و یه داستانِ جدا از اون یکی. همه اونقدر غرقِ جزئیات بودن که فکر میکردن واقعاً جدا از هم هستن. یه درخت فکر میکرد اون تنها موجودِ زندهست، یه موج فکر میکرد مرزِ اون اقیانوسه و آدمها هم اونقدر درگیرِ «من» و «تو» بودن که اصلاً نمیدیدن همهشون زیرِ یه سقف هستن. دنیا شده بود یه شلوغیِ بیپایان از نامها و نشانها.
لحظهیِ دیدن ؛ اما وسط این همه سر و صدا و شلوغی، یه اتفاق افتاد. تصور کن یه خلبان رو که وسطِ یه آسمونِ ابری و تاریک داره پرواز میکنه. اون خلبان تمامِ عمرش فکر میکرده آسمون، هوا و حتی خودِ اون، از یه جنسِ متفاوتن. اما یه لحظه، که خورشید از پشت ابرها زد بیرون، یه نورِ خیرهکننده کلِ کابینِ هواپیما رو پر کرد. اون لحظه، خلبان انگار یه چیزی رو دید که تا حالا ندیده بود: اون فهمید که ابرها، خورشید و حتی خودِ اون خلبان، همگی از یه جنسِ واحد هستن؛ از همون نورِ اولیهیِ قدیم. اون دید که این همه رنگ و شکل، فقط «طرزهای مختلفِ نمایش دادنِ» اون نور هستن؛ انگار پردهای که بین ما و حقیقت بود، یهو پاره شد و دیدیم که همهچیز، خیالِ محض بوده.
بازگشت به خونه ؛ حالا اگه دوباره به اون کوهها و دریاها و آدمها نگاه کنی، دیگه اون حسِ جدایی رو نداری. میبینی که موج، با اینکه شکلش با دریا فرق داره، اما در واقع چیزی غیر از دریا نیست؛ فقط یه حالتِ موقتی از دریاست. کلِ این جهان، در واقع رقصِ بیوقفه و همیشگیِ همون حقیقتِ یگانهست. ما دیگه در برابرِ یه قدرتِ بزرگ و دور از دسترس نیستیم؛ ما در واقع وسطِ «خونهی» اون هستیم. دنیایی که فکر میکردیم از ما جداست، در واقع تنها جاییه که ما در اون حضور داریم. حقیقت فقط یکی هست؛ ما فقط هزاران چشمِ متفاوت هستیم که داریم به یک نورِ واحد خیره میشیم.
وقتی فقط «او» بود به لیست هنر نوشته ها افزوده شد.
توسط ★Mɾ MαRMαR★
وقتی فقط «او» بود به لیست لیست منتخب افزوده شد.
توسط ★Mɾ MαRMαR★
____
نمی دونید چقدر خوشحالم واقعا ممنون🌹💃
وقتی فقط «او» بود به لیست لیست منتخب افزوده شد.
توسط Eli
___
وای مرسی🌹
کمتر از ۱۰ دقیقه منتشر شد _💃
عالییی
🌹💖
عالی
مرسی💓
عالی بود
خوشحالم خوشت اومد💖
واو عالی بود 👏🏻
امیدوارم نویسنده بزرگی بشی ✨
ممنون🌹
✨❤
عالیییی🌻💛
مرسی💞