خب اگه تا اینجا اومده باشین میدونین که این یکی از خاطرات لوک کستلان یکی از شخصیتهای کتابهای پرسی جکسونه و من خودم نویسنده نیستم و صرفا اونو اینجا مینویسم
خب یکم برای یادآوری تا اونجا خوندیم که لوک و تالیا دنبال یک بز به اسم آمالتیا بودن و تالیا اعتراف کرد که وقتی برای اولین بار لوک رو دیده (توی غار چندتا اژدها) این بز اون رو به سمت اونجا هدایت کرده بعدش هم لوک یکم از خاطرات قبل از آشناییش با تالیا گفت و اینکه قبلا با هرکسی آشنا میشده و واقعیت رو بهش میگفته اون باور نمیکرده تا اینکه تالیا رو دیده بعدش هم رفتن جلو تا از آمالتیا بپرسن چرا اونا رو به اونجا راهنمایی کرده و الان اونجایی هستیم که لوک و تالیا بالاخره تونستن به بز برسن و بز بهشون نشون داد که باید کجا برن
به خونه درحال ویران شدن اون طرف خیابون چشم دوختم. درختهای خزهپوش اون طرف مثل پنجه بودن. منتظر بودن تا ما رو به چنگ بیارن. از تالیا پرسیدم:«تو درباره این مطمئنی؟» اون به سمت من برگشت و گفت:«آمالتیا من رو به سمت چیزهای خوب هدایت میکنه، دفعه آخری که ظاهر شد، من رو به سمت تو هدایت کرد.» اون تعریف من رو داغ کرد، مثل یک فنجون شکلات داغ. من توی اون موقعیت یک احمق بودم. تالیا میتونست چشمهاش رو برق بندازه، من رو توی دو راهی محبت قرار بده و به راحتی هرجایی که میخواست من رو ببره. اما من نمیتونستم کاری برای این فکر بکنم. قبلا تو چارلستون، اون بز تالیا رو به سمت من هدایت کرد، یا اون رو به راحتی به یک غار پر از اژدها فرستاد؟ نفسم رو بیرون دادم و گفتم:«خوبه، عمارت وحشتناک، ما داریم میایم.»
کلون در مثل سر مدوسا بود و این اصلا علامت خوبی نبود. کفپوشهای ایوان زیر پا صدا میدادن. چهارچوبهای پنجرهها از هم باز شده بودن. اما شیشه خیلی کثیف بود و سمت دیگه رو همراه با پردههای تاریک پوشونده بود و ما نمیتونستیم داخل رو ببینیم. تالیا در زد. جوابی نیومد. دستگیره رو چرخوند، اما به نظر میومد که در بستهست. دعا میکردم که اون تصمیم بگیره که این کار رو رها کنه. در عوض نگاهی جدی به من کرد و گفت:«میتونی از مهارتت استفاده کنی؟» دندونهام رو به هم ساییدم. «من از مهارتم متنفرم.» من تا اون زمان پدرم رو ندیده بودم و هیچ علاقهای هم به دیدنش نداشتم. اما چندتا از مهارتهاش رو به ارث برده بودم. هرمس علاوهبر پیغامرسان خدایان بودن، خدای بازرگانها هم بود -که توجیه میکنه که چرا من خوب پول در میارم- همینطور مسافران، اون خدای دزدها هم هست. چیزهای دزدیده شده توسط اون مثل: گاوهای آپولو، زنها، ایدههای خوب، عقل مادر من و شانس من برای داشتن یک زندگی آبرومند. ببخشید، خیلی تلخه، نه؟ به هرحال، به خاطر توانایی خدایی دزد بودن پدرم، من تواناییهایی به ارث بردم که دوست ندارم تبلیغ کنم. دستم رو روی پیچ کهنه در گذاشتم، تمرکز کردم، گیرهها و پیچهای داخل که توسط چفت کنترل میشدن رو حس کردم. با یک تلنگر، پیچ ضعیف شد. قفل روی دستگیره حتی آسونتر بود. ضربه آرومی به اون زدم، چرخوندمش و در باز شد. تالیا با زمزمهای گفت:«این خیلی خوبه.» با وجود اینکه اون هزار بار من رو موقع انجام این کار دیده بود.
از راهرو بوی ترشی بدی میومد. مثل تنفس یک مرد درحال مرگ. در هر صورت تالیا قدمزنان وارد شد. و منم انتخاب دیگهای به جز دنبال کردن اون نداشتم. داخل خونه یک سالن رقص قدیمی بود. روی سقف یک لوستر درخشان بود با منگولههایی از برنز آسمانی -سرنیزهها، تیکههایی از زره، دستههای شمشیرهای شکسته- همه اینها یک رنگ زرد مریضگونه به اتاق میدادن. دو تالار ورودی در سمت چپ و راست قرار داشت. یک راه پله دیوار پشتی رو میپوشوند. پارچههای زیبای سنگین پنجرهها رو مسدود کرده بودن. ممکن بود این مکان زمانی آدم رو تحتتاثیر قرار بده؛ اما الان زباله شده بود. کف مرمری خونه با یه چیز لجن مانند و پوسته مانند پوشیده شده بود. که من دعا میکردم سس کچاپ باشه. در یک گوشه یکی از کاناپهها دریده شده بود. چند صندلی که از چوب ماهون درست شده بودن برای درست کردن آتیش خورد شده بودن. پایین پلهها یه کپه قوطی، لباس پاره پاره و استخون افتاده بود. استخونهای انسان!
تالیا اسلحهاش رو از کمربندش درآورد. یه استوانه فلزی که مثل یک گرز بود؛ اما موقعی که تکون خورد، بزرگ شد تا وقتی که تالیا یک نیزه کامل با برنز آسمانی در دست داشت. منم چوب گلفم رو درآوردم، که اصلا به خوبی اون نبود. شروع کردم که بگم:«شاید این به خوبی یه...» که در پشت ما با صدای شدیدی بسته شد. به سمت دستگیره خیز برداشتم و اون رو کشیدم. بدشانسی، دستم رو روی قفل گذاشتم و قصد کردم تا اون رو باز کنم. این بار هیچ اتفاقی نیفتاد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)