این یکی از خاطرات لوک کستلان هست که توی کتاب خاطرات نیمه خدایان نوشته شده این خاطره مال زمانی بوده که لوک و تالیا با هم سفر میکردن (خاطرات نیمه خدایان یا پرونده نیمه خدایان کتاب مکمل و فرعی مجموعه پرسی جکسونه)
اسم من لوکه. صادقانه بگم که فکر نمیکنم بتونم توی این خاطره جلوی خودم رو بگیرم. زندگی من بسیار دیوانهواره. اما من به پیرمرد قول دادم که تلاش خودم رو خواهم کرد. بعد از چیزی که امروز اتفاق افتاد... باشه من مدیون او هستم. من توی کشیک نگهبانی ایستادهام و دستهام به شدت میلرزه. نمیتونم اون صحنههای وحشتناک رو از سرم بیرون کنم. هنوز چند ساعتی تا دخترها از خواب بیدار بشن وقت دارم. شاید اگه داستان رو بنویسم وقت داشته باشم تا آن رو پنهان کنم. فکر کنم باید از بز جادویی شروع کنم.
سه روز بود که من و تالیا اون بز رو در ویرجینیا دنبال میکردیم. من مطمئن نبودم چرا. از نظر من اون بز چیز خاصی نداشت. اما تالیا آشفتهتر از چیزی بود که قبل از اون دیده بودم. او اعتقاد داشت که بز نشانهای از زئوسه. آره، پدر اون یک خدای یونانی بود. مثل من. ما نیمه خدا هستیم. اگه فکر میکنی که چیز خوبیه، پیشنهاد میکنم یک بار دیگه فکر کنی. نیمه خداها هیولاها رو مثل آهن ربا به خودشون جذب میکنن. همه اون هیولاهای یونان باستانی زشت و کثیف. مثل فیوریها و هارپیها یا گورگونهایی که هنوز وجود دارن و میتونن قهرمانانی مثل ما رو از کیلومترها دورتر احساس کنن. به همین دلیل من و تالیا بیشتر وقتمون رو صرف نجات دادن زندگیمون میکردیم. والدین بسیار قدرتمند ما هیچوقت با ما حرف نمیزدن، خیلی کم کمکمون میکردن. چرا؟ اگه بخوام این رو توضیح بدم باید کل این خاطره رو پر کنم. پس از این میگذریم.
به هرحال، این بز هر از چندگاهی خودی نشون میداد، اما همیشه دورتر از ما. هروقت میخواستیم اون رو گیر بندازیم غیب میشد، و در فاصله زیادی دوباره پیداش میشد. انگار که ما رو به جایی هدایت میکرد. اگه من بودم، بز رو رها میکردم. تالیا نمیخواست توضیح بده که چرا فکر میکنه این چیز مهمی است. اما من و تالیا ماجراهای زیادی رو پشت سر گذاشته بودیم و من یاد گرفته بودم که به قضاوتش اعتماد کنم. بنابراین ما بز رو دنبال کردیم. طولی نکشید که یک روز صبح ما به ریچموند رسیدیم. با خستگی پل باریکی که از روی یک رود آروم و لجن بسته رد میشد رو گذروندیم. و بعد از آن، پارکهای پر درخت و گورستان ماشینهای قراضه. به مرکز شهر نزدیکتر شدیم، از بین خونههای شهر میگذشتیم، خونههای چسبیده به هم با نمای آجری قرمز رنگ، باغچههایی کوچک، ایوانهایی با ستونهای سفید و اما محلههای خوابآلود. و من خانوادههای معمولی و سادهای رو تصور میکردم که در این خونههای گرم و نرم زندگی میکردن. با خودم فکر میکردم، خیلی خوب میشد که منم یک خونه داشتم، میدونستم غذام از کجا میاد و هرروز صبح هیچ نگرانی و اضطرابی بابت خورده شدن توسط هیولاها نداشتم. پنج سال پیش، وقتی نه سال داشتم از خونه فرار کردم. خوابیدن روی یک تخت واقعی رو به سختی به یاد میارم.
بعد از اینکه یک مایل دیگه هم راه رفتیم. احساس کردم که انگار پاهام توی کفشم ذوب میشن. امیدوار بودم که جایی برای استراحت پیدا کنیم، یا شاید کمی غذا گیر بیاریم. اما به جای اون، بز رو پیدا کردیم. خیابونی که اون رو دنبال میکردیم، به یک پارک بزرگ و مدور میرسید. عمارتهای آجر قرمز به طرز با شکوهی در کنار میدان قرار گرفته بودند. در میان دایره، بر بالای یک پایه ستون مرمری، مجسمه مردی به نمایش گذاشته شده بود که بر پشت یک اسب نشسته است. در کنار پایهی بنای یادبود، بز درحال چریدن بود.
تالیا من رو پشت یک ردیف رز کشوند و گفت:«قایم شو.» و من برای هزارمین بار گفتم:«این فقط یه بزه، چرا؟» با سماجت گفت:«این خاصه، یکی از حیوونهای متبرک شده برای پدر من، اسمش «آمالتیا»ست.» قبل از اون هیچوقت اسم اون بر رو به زبون نیاورده بود. من با خودم فکر میکردم که چرا اون اینقدر عصبیه. تالیا از خیلی چیزا نمیترسه. اون فقط دوازده سال داره، دو سال کوچیکتر از من، اما اگه شما قدم زدن اون توی خیابون رو ببینین، براش راه رو با خواهید کرد. اون چکمههایی از جنس چرم مشکی همراه با شلوار مشکی و یک کت از جنس چرم تیکه تیکه شده که پر شده از دکمههای سنگی بیارزش میپوشه. موهاش تیره است. چشمهای آبی قدرتمندش میتونه به درونتون نفوذ کنه، کافیه تصمیم بگیره تا در بهترین حالت شما رو تبدیل به خمیر کنه.
اگر چیزی تالیا رو بترسونه من باید اون رو جدی بگیرم. پرسیدم:«خب تو این بز رو قبلا دیدی؟» با کمی اکراه سر تکون داد و گفت:«توی لس آنجلس، شبی که از خونه فرار کردم، آمالتیا من رو به بیرون شهر هدایت کرد. و بعد از اون، شبی که من و تو ملاقات کردیم، اون منو به سمت تو هدایت کرد.» به تالیا خیره شدم. تا جایی که من میدونستم، ملاقات ما کاملا اتفاقی بوده. ما عیناً توی غار اژدهاها در بیرون چارلستون به هم برخوردیم و همکاری کردیم تا زنده بمونیم. تالیا هیچوقت از بز چیزی نگفته بود.
لوک خیلللیییییییی مظلوممم بوددددد
نمیدونم چرا ولی از تالیا خیلیییییییییی بدم میاد...
اینکه از تالیا بدت میاد رو نمیدونم ولی آره لوک خیلی مظلوم بود
اخه من طرفدار دو آتیشه پرسی ام،بعد تالیا خیلیی پرسی رو اذیت کرد..
تا حالا به این فکر نکرده بودم ولی فکر کن با خواهر دوازده ساله پدر چند هزار سالت سفر میکنی
(بهش فکر نکرده بودم چون عادت کردم به اینجور روابط توجه نکنم اینقدر که زیاد و پیچیده میشن مثلا در این صورت تالیا یک جورایی عمه لوک و خاله آنابت میشه)