همون طور که توی پارت قبل گفتم این یکی از خاطرات لوک کستلان یکی از شخصیتهای داستان پرسی جکسونه و من خودم اینو ننوشتم و توی یکی از جلدهای فرعی نوشته شده
خب یکم برای یادآوری تا اونجا خوندیم که لوک و تالیا دنبال یک بز به اسم آمالتیا بودن و تالیا اعتراف کرد که وقتی برای اولین بار لوک رو دیده (توی غار چندتا اژدها) این بز اون رو به سمت اونجا هدایت کرده
به تالیا خیره شدم. تا جایی که من میدونستم، ملاقات ما کاملا اتفاقی بوده. ما عیناً توی غار اژدهاها در بیرون چارلستون به هم برخوردیم و همکاری کردیم تا زنده بمونیم. تالیا هیچوقت از بز چیزی نگفته بود. در طول مدت زمانی که در لس آنجلس بود، تالیا دوست نداشت راجب این مسئله صحبت کنه. من برای اون احترام زیادی قائل بودم تا بخوام فضولی کنم. من میدونستم که مادر تالیا عاشق زئوس شده بود و ناگهان زئوس از اون روی برگردوند، کاری که خدایان انجام میدادن. مادر تالیا در سرانجام خیلی ناخوشایندی گرفتار شد، زیادی نوشیدن و انجام کارهای دیوانهوار -اطلاعات زیادی در این باره نداشتم- تا زمانی که تالیا بالاخره تصمیم گرفت فرار کنه. به نوعی، گذشته او خیلی شبیه من بود. نفس لرزانی کشید و گفت:«لوک! موقعی که آمالتیا ظاهر میشه، یه چیز مهمی درحال رخ دادنه... چیز خطرناک اون مثل یه اعلام خطر از طرف زئوس میمونه، یا یه راهنما.» -برای چی؟ «من نمیدونم... اما نگاه کن.» تالیا به خیابون اشاره کرد. «اون اینبار ناپدید نمیشه، ما باید به جایی که اون میخواد راهنماییمون کنه نزدیک باشیم.» تالیا درست میگفت، اون بز فقط اونجا وایستاده بود، کمتر از صد یارد دورتر، در کنار پایه بنای یادبود، با رضایت علف میخورد. من هیچ تخصصی در حیوانات اهلی نداشتم، اما حالا که نزدیک میشدیم متوجه میشدم که آمالتیا با بقیه فرق میکنه. شاخهای اون مانند یک قوچ پیچ و تابهای زیبایی داشت، اما پستانهای متورمش نشون میداد که اون یک بز مادهست. و خز پشمالو خاکستری رنگش... اون خز میدرخشید؟ حلقههای نورانی به نظر به او میپیوستن و مانند ابری از نئون میشدن که اون رو تار و شبحوار نشون میدادن.
تعدادی ماشین دور میدون چرخیدن اما انگار هیچکس به اون بز رادیواکتیو توجه نمیکرد که این من رو متعجب نمیکرد. نوعی پوشش جادویی وجود داره که جلوی مردم فانی رو میگیره تا نتونن چهره واقعی هیولاها و خدایان رو ببینن. من و تالیا مطمئن نبودیم که اسم این نیرو چیه یا چجوری کار میکنه اما واقعا قدرتمند بود. فناپذیرها شاید اون بز رو یک سگ ولگرد ببینن یا شاید هم اون رو اصلا نبینن. تالیا به مچم چنگ زد و گفت:«بیا، باید سعی کنیم باهاش حرف بزنیم.» گفتم:«اول که از بز قایم میشدیم، حالا هم میخوای باهاش حرف بزنی؟»
تالیا من رو از پشت بوتههای رز بیرون کشید و به سمت خیابون برد، من اعتراضی نداشتم. وقتی تالیا فکری توی سرش داره، شما فقط میتونین دنبالش برین، چون اون همیشه کار خودش رو میکنه. به علاوه من نمیتونستم بذارم تنها بره، تالیا دوازده بار زندگی من رو نجات داده بود. او تنها دوستم بود. قبل از اینکه ما همدیگه رو ببینیم، من سالها تنها سفر میکردم، تنها و سیاه بخت. گاهی اوقات با یک فناپذیر دوست میشدم. اما هربار که واقعیت رو درباره خودم بهش میگفتم، اونها نمیفهمیدن. من اقرار میکردم که پسر هرمس هستم. یک انسان پیام رسان فناناپذیر با کفشهای پرنده. من براشون توضیح میدادم که هیولاها و خدایان یونان واقعیت دارن و در دنیای مدرن خیلی هم زنده هستن. دوستان فناپذیر من میگفتن:«خیلی خوبه، ایکاش یه نیمه خدا بودم.» انگار که این نوعی بازیه. و منم همیشه با رفتن به اون پایان میدادم. اما تالیا فهمید، اون مثل من بود. حالا که او رو پیدا کرده بودم، مصمم بودم بهش بچسبم. اگه اون میخواست یک بز جادویی نورانی رو تعقیب کنه، ما اینکار رو میکردیم. هرچند من احساس بدی نسبت به این موضوع داشتم.
به مجسمه نزدیک شدیم. بز هیچ توجهی به ما نکرد. اون علفها رو جوید، سپس شاخهاش رو به سنگ مرمرین یادبود زد، یک پلاک زرد برنزی که روش نوشته شده بود رابرت ای لی. من چیز زیادی در مورد تاریخ نمیدونستم. اما مطمئن بودم که لی یک ژنرال بود که جنگ رو از دست داد. که در ذهن من مرد خوبی رو تجسم نمیکنه. تالیا کنار بز نشست:«آمالتیا؟» بز چرخید، چشمان کهربایی غمگینی داشت و یک گردنبند برنز اطراف گردنش به چشم میآمد. نور تیرهای از بدنش بلند میشد، اما چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرده بود جایی بود که پستانهاش قرار داشتن. هر پستان با کلمهای یونانی علامتگذاری شده بود. مانند یک خالکوبی، من میتونستم کمی یونان باستان بخونم. حدس میزدم که این نوعی از قدرتهای طبیعی نیمه خدایان باشه. روی پستانها اینگونه نوشته بود. نکتار، شیر، آب، پپسی، برای یخ و شبنم کوهی رژیمی اینجا را فشار دهید. یا شاید هم من اونها رو اشتباه خوندم. امیدوارم همینطور باشه. تالیا به چشمهای بز نگاه کرد و گفت:«آمالتیا، از من میخوای چی کار کنم؟ پدرم تو رو فرستاده؟»
وای تا آخر عمرم عاشق پرسی جکسون میمونم..
منم تا آخر عمر عاشق جهانشون با تقریبا تمام شخصیتهاش میمونم
به غیر از جیسون-
یعنی هر کاری پرسی میکرد میزدم به نام جیسون
انقدر حرص خوردممم
به خاطر پدرشون تبعیض قائل میشدنننن
واقعا؟ (دوباره دارم قهرمانان المپ رو میخونم ولی واقعا به این دقت نکردم که کدوم کار رو پای کی مینویسن میشه یکی رو بگی تا بتونم بیشتر دقت کنم)
خب به هرحال تبعیض به خاطر والدینشون که همیشه بوده (خودشون خیلی با هم مشکل نداشتن ولی پدراشون اگه به خودشون بود یک جنگ جهانی دیگه راه مینداختن) ولی فکر کنم اگه آزمونهای آپولو رو بخونی نظرت درباره جیسون عوض بشه
نمیدونم قهرمان آپولو رو نخوندم-
ولی اگه قهرمانان المپ رو خونده باشی،قشنگ مشخصه که دارن میگن جیسون قویتره،اما پرسی کرونوس رو شکست داده بوددد
تازه داخل کتاب آخر قهرمانان المپ،پرسی یه فصل هم نداشتتتت
خیلی خوب بود منتظر پارت بعدی هستم
اونی که رانندگی میکنه که پرسی جکسونه اونی که خوابه مگنس چیسه دختره هم سیدی کینه اون دوتا رو نمیدونم از کدوم کتابن؟
پسری که با سادی دعوا میکنه برادرش کارتر کین و اونی هم که با تعجب به این دوتا نگاه میکنه فکر کنم آپولو توی آزمونهای آپولو با اسم شناسنامهای لستره که دوتا فرضیه دارم که به چی فکر میکنه اولیش اینه که داره فکر میکنه «این آدمای فانی سر چه چیزهای بیارزشی دعوا میکنن درحالی که میتونن به چیزهای مهمتری مثل حل مشکلات من فکر کنن» دومیش هم اینه که «وای دعواهای این دوتا از من و آرتمیس هم بدتره»