خب همونطور که قبلا هم گفتم این یکی از خاطرات لوک کستلان یکی از شخصیتهای پرسی جکسونه و منم نویسنده اون نیستم و توی یکی از کتابهای فرعی و مکمل نوشته شده.
خب یکم برای یادآوری تا اونجا خوندیم که لوک و تالیا دنبال یک بز به اسم آمالتیا بودن و تالیا اعتراف کرد که وقتی برای اولین بار لوک رو دیده (توی غار چندتا اژدها) این بز اون رو به سمت اونجا هدایت کرده بعدش هم لوک یکم از خاطرات قبل از آشناییش با تالیا گفت و اینکه قبلا با هرکسی آشنا میشده و واقعیت رو بهش میگفته اون باور نمیکرده تا اینکه تالیا رو دیده بعدش هم رفتن جلو تا از آمالتیا بپرسن چرا اونا رو به اونجا راهنمایی کرده
تالیا به چشمهای بز نگاه کرد و گفت:«آمالتیا، از من میخوای چی کار کنم؟ پدرم تو رو فرستاده؟» بز به من خیره شد اندکی رنجیده به نظر میاومد انگار من که مزاحم یک مکالمه خصوصی شده باشم. قدمی به عقب برداشتم و در برابر میل به کشیدن سلاحم مقاومت میکردم. اوه، ضمنا اسلحه من یک چوب گلف بود. احساس خنده به من دست داد. شمشیری داشتم که از برنز آسمانی ساخته شده بود و برای هیولاها کشنده بود. اما شمشیر در اسید ذوب شد (داستانش طولانیه) حالا تمام چیزی که داشتم یک چوبدستی آهنی بود که توی کولهم نگه میداشتم. خب دقیقا رزمی نیست. اگه بز بخواد با ما درگیر بشه، در وضعیت بدی قرار میگیرم.
گلوم رو صاف کردم و گفتم:«اهم، تالیا تو مطمئنی این بز از طرف پدرته؟» تالیا گفت:«اون فناناپذیره، وقتی زئوس یه بچه بوده مادرش رئا اون رو توی غار مخفی میکنه...» - به خاطر اینکه کرونوس میخواست اونو بخوره؟ این داستان رو چند جا شنیدم. که چطور تیتان پیر بچههاش رو میبلعید. تالیا سرش رو تکون داد و گفت:«بعد این بز "آمالتیا" از گهواره زئوس مراقبت میکنه و از اون پرستاری میکنه.» پرسیدم:«با شبنم کوهی رژیمی؟» تالیا اخم کرد و گفت:«چی؟» -روی سینههاش رو بخون، بزه پنج طعم مختلف داره به اضافه یه نسخه پیچ یخی. آمالتیا گفت:«بععع» تالیا به آرامی به سر بز دست زد. «چیزی نیست. نمیخواست بهت توهین کنه. آمالتیا چرا ما رو به اینجا کشوندی. کجا میخوای برم؟»
بز سرش رو به مجسمه نزدیک کرد و با شاخهاش به مجسمه زد. از بالای، صدای به هم خوردن آهن اومد. من به بالا نگاه کردم و دیدم که ژنرال لی برنزی، بازوی راستش رو حرکت داد. من پشت بز بودم. من و تالیا با مجسمههای جادویی متحرک زیادی جنگیده بودیم. به اونا آدم مکانیکی میگفتن، و اونا چیزای بدی بودن. من هیچ اضطرابی برای جنگیدن با رابرت ای لی با یک چوب گلف نداشتم. خوشبختانه مجسمه حمله نکرد. او به سادگی به میان خیابان اشاره کرد.
گفتم:«راجب چیه؟» تالیا با سر به جایی اشاره کرد که مجسمه نشون میداد. در میان ماشینهایی که عبور میکردن، عمارتی آجر قرمز دیده میشد که با پیچک پر شده بود. در سمت دیگه، درختان بلوط بزرگی بودن که با خزههای اسپانیایی پوشونده شده بودن. پنجرههای خونه بسته شده و تاریک بودن. ستونهای قدیمی سفید در مقابل ایوان قرار داشتن. رنگ در سیاه زغالی بود. حتی در یک روز آفتابی هم اون خونه ترسناک و افسردهکننده به نظر میاومد. مثل یک خونه شکار بر باد رفته. دهنم خشک شد، گفتم:«بزه میخواد ما بریم اونجا؟» آمالتیا سرش رو پایین برد، انگار که سر تکون میداد و گفت:«بع.» تالیا شاخهای فرفری بز رو لمس کرد. گفت:«ممنونم آمالتیا، من به تو اعتماد دارم.» مطمئن نبودم چرا، ولی تالیا خیلی ترسیده به نظر میرسید. اون بز من رو معذب میکرد، نه فقط به خاطر اینکه محصولات پپسی رو توزیع میکرد. چیزی آزاردهنده در پس ذهنم بود. من فکر کردم که داستان دیگهای درباره بز زئوس شنیده بودم. چیزی راجب پشم درخشان... ناگهان مه غلیظ شد آمالتیا رو در خودش بلعید، یک ابر طوفانی مینیاتوری اون رو قورت داد. نوری درون ابر سوسو میزد. وقتی مه از بین رفت، بز ناپدید شده بود. من حتی نتونستم توزیع کننده یخ رو امتحان کنم. به خونه درحال ویران شدن اون طرف خیابون چشم دوختم. درختهای خزهپوش اون طرف مثل پنجه بودن. منتظر بودن تا ما رو به چنگ بیارن. از تالیا پرسیدم:«تو مطمئنی؟»
نظرات بازدیدکنندگان (0)