دروددد بابت اینکه دیر تر این پارتو گذاشتم ببخشیدد:)))
آریک:به تصویر خودم روی تابلوی اعلانات نگاه میکنم. دیگر تقریبا همه دانش آموزان از هر سال تحصیلی ای میدانند با رایان چه کار کردم. همه ایشان رای میدهند. فعلا 34 درصد رای دادند. اما کم کم به 50 درصد، 90 درصد و 99 درصد هم میرسد. اگر بیشتر از پنجاه درصد رای اخراجم را بدهند، بی چون و چرا اخراج میشوم. به داخل اتاقم می آیم. کی با همان موهای بلوندش روی تخت خود دراز کشیده است. وقتی مرا میبینید تقریبا می پرد. وسایلش را جمع میکند و با سرعت از اتاق بیرون میرود.اعتنایی نمیکنم. فقط روی تختم دراز میکشم.
... «هی. آریک. آریک از بلادبورک با توعم!» صدای خانمی را بالای سرم میشنوم. پلک های سنگینم را از هم جدا میکنم. لعنتی جدی خوابم برد؟ به سمت صدا نگاه میکنم. برانهیلد بالای سرم ایستاده است. «خانم برانهیلد...؟» به ساعت روی دیوار نگاه میکنم. چ_؟ یک شبانه روز خوابیده بودم؟ او میگوید.«آریک متاسفانه بیش از هشتاد درصد برای اخراجت رای دادن. تا فردا فرصت داری وسایلتو جمع کنی. بزارشون توی این کیف» یک کیف به دستم میدهد.
من هنوز گیج و خستم اما او گفت...اخراج؟ «چی...؟منظورت چیه..؟» او جواب میدهد «نشنیدی صدامو مگه؟» به لکنت میوفتم. «نه... من... خب... آ...» او به من نگاه میکند و میان این هجا ها میگوید.«آریک من متاسفم. دیگه بلاخره هشت سال پیش من بزرگ شدی. اما خب...این رای ها رو بچه ها دادن.» لعنتی. متاسفی؟ من اینطور فکر نمیکنم. او به سمت در میرود و قبل از آتکه خارج بشود می گوید.« وسایلتو جمع کن...من...باید...خب...خداحافظ» میرود.
می ایستم و به آینه ی کنار تخت نگاه میکنم.کمی آب از پياله ی روی میز برمیدارم و به صورتم میزنم.لعنتی واقعا؟ من... من هیچوقت اینقدر جدی نگرفته بودمش...میدونستم همه رای میدن اما فکر میکردم... امید واهی لعنتی! چند بار خودم را درون آینه واراندازی میکنم.روی تخت مینشینیم و بی دلیل به دست هایم نگاه میکنم.سه ساعت می گذرد و من هنوز گیج هستم. بلاخره بلند میشوم و در کمدم را باز میکنم.لباس هایم را روی زمین میریزم و هرکدامشان را برمیدارم درون کیف پرت میکنم. دوباره لباس ها را بیرون میریزم و سعی میکنم مرتبشان کنم و بعد بگذارم که در با ناله ای باز میشود. تا میخواهم رویم را برگردانم و ببینم چه کسی وارد اتاق شده چیزی محکم به سرم برخورد میکند.
کله هویجی احمق! او کتابش که به سرم زده است را روی زمین پرت میکند و من میپرسم.«چیه روانی؟» سوزشی در سرم می پیچد.لباس را درون کیف می گذارم و بلند میشوم.داد میزند.«نود و هفت درصد! نود و هفت درصد بهت رای دادن. قشنگ معروف شدی همه دنبال اینن که به آریک رای بدن. البته رای برای اخراجش!» میروم و از زیر تخت جعبه ای را در می آورم.به کتاب اشاره میکنم«اینو برو تو سر برادرت بزن نه من.»جعبه را باز میکنم و وسایلی که...مادر برای تولدم هر سال به من داده است را از درونش یک به یک برمیدارم تا بعد توی کیف بگذارم.
به جز صدای خش خش از طرف او چیز دیگری احساس نمیکنم.وقتی برمیگردم میبینم که هرچی درون کیف گذاشته بودم روی زمین انداخته است و دارد به کیف لگد میزند.سمتش میروم.«تو چه مرگته جاپس؟!»می خندد.بیشتر شبیه هق هق است اما...«چه مرگمه؟ هیچی.جدی عالی عالی ام!» بعد با اخم به من نگاه میکند.«نکنه فکر کردی من توپم؟ نکنه همتون فکر کردین من توپم؟ هی به سمت هم دیگه پرتم میکنین...؟ ولم میکنین؟ لعنتی تو چه مرگته؟!» به او نگاه میکنم.«ها؟!چه مرگته؟! اصلا برات مهم نیست که داری منو میزاری و میری؟! اصلا چیزی درمورد طرد شدن میدونی؟»
عالی بوددد خسته نباشییییبی آریک اخراج نشووووو😭😭😭😭
مرسیییی😭😭
بغضم گرفت🥲
😭:)
مححشررر بودددد ! خسته نباشیینننن !
مرسیییی:)))💖😭
آخ قلبم_
خسته نباشی🌚
آخـــ
مرسییی:)))