و این هم پارت ۳ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
لوکا با تعجب به آنها نگاه کرد و گفت :《 اصلا این حمید کیه ؟ چه مر*گشه ؟ 》 محمد گفت :《 راستش ... اون خواستگارِ خواهرِ دورگه بود ... همون رضا النجفی . پدر رضا اونو رد کرد ، اون هم دیوونه شد . به نظر من حقش بود . 》 لوکا با تعجب پرسید :《 دورگه ؟ 》 محمد گفت :《 پدرش انگلیسیه ، مادرش عراقی 》 لوکا خنده اش گرفت و گفت :《 واقعاا ؟ اصلا بهش نمیخوره 》 مربی با اخم گفت :《 برو دست و صورتت رو بشور دیگه 》 لوکا دست و صورتش را شست و لباسش را عوض کرد . داخل رختکن نشست و مشغول عبادت شد . محمد آمد و کنار لوکا وایساد و بهش نگاه کرد . حس عجیبی بهش دست داد . وقتی عبادت لوکا تمام شد ، محمد گفت :《 چه حسی داری وقتی عبادت میکنی ؟ 》 لوکا بهش نگاه کرد و گفت :《 واقعا حس خوبی داره . آرومم میکنه . تو چرا عبادت نمیکنی ؟ 》 محمد لبخند تلخی زد و گفت :《 هیچوقت کسی رو نداشتم بهم یاد بده 》 لوکا با ناراحتی پرسید :《 پس پدر و مادرت ؟ 》 غم تو چشم های محمد موج میزد . با نارحتی گفت :《 بعد از فوت پدرم ، مادرم دیگه به من اهمیت نمیداد . انگار با رفتن پدرم ، منم رفته بودم 》 لوکا احساس همدردی کرد و گفت :《 واقعا متاسفم . 》 محمد سعی کرد خودش را آرام نشان دهد . با لبخند گفت:《مهم نیست.》 لوکا گفت :《 امم ... میگم تا تمرین شروع بشه چقد وقت هست ؟ میخوام زنگ بزنم 》 محمد گفت :《 فک کنم وقت باشه 》 لوکا به خانوادهاش زنگ زد . مادرش جواب داد . به فرانسوی صحبت کرد :《 سلام مامان حالت خوبه ؟ 》 - آره عزیزم خوبم . تو چطوری ؟ دلم برات تنگ شده - منم دلم برات تنگ شده . بابا و لئو چطورن ؟ - اونا هم خوبن . لئو هر روز میپرسه کی برمیگردی ؟ مسابقت به کجا رسید ؟ - یه هفته دیگه مسابقه دارم . الان فقط تمرینیه - آها . بچه های باشگاه اذیتت نمیکنن ؟ - نه (مکث کوتاهی کرد) ناگهان مربی وارد شد و با صدای بلند گفت :《 وقت تمرینه 》 لوکا به مادرش گفت :《 باید برم مامان ، خدافظ 》 - خدافظ عزیزم . مواظب خودت باش
لوکا تلفن را قطع کرد . به محمد نگاه کرد . محمد دستش را جلوی دهانش گذاشته بود و میخندید . لوکا با تعجب پرسید:《 چیه ؟ 》 محمد با خنده گفت :《 هیچی ... لهجت خیلی عجیبه 》 لوکا شونهاش را بالا انداخت و گفت:《 باشه . بیا بریم تمرین 》 با هم از رختکن خارج شدند . همه بچه ها از مسجد برگشته بودند . مربی سوت زد و به انگلیسی گفت:《 همه کنار هم سر یه خط وایسید 》و همه کنار هم وایسادند ؛ کلا دوازده نفر بودند . مربی ادامه داد :《 قراره به گروه های پنج نفره تقسیم تون کنم تا یه مسابقه آزمایشی بگیرم 》بعد نگاهی به همه انداخت و با صدای بلند گفت :《 مارتین ، الجبوری ، النجفی ، النجار و البصری تیم اول . البغدادی ، السامرائی ، امباپه ، العبیدی و عباس الکوفی هم تیم دوم . صادق الکوفی و الساعدی جایگزین 》همه تقسیم شدند و مسابقه دادند . لوکا توانست یک گل سه امتیازی و دو گل دو امتیازی بزند . در آخر تیم لوکا برنده شد . بعد از مسابقه آزمایشی ، مربی گفت :《 آفرین ! همه ی شما عالی بودین ، ولی یادتون باشه که مغرور نشید . 》 محمد کنار لوکا وایساد و روی شونه اش زد و گفت :《 کارت عالی بود هویج 》لوکا لبخند کجی زد . رضا هم کنار لوکا وایساد و گفت :《 کارت حرف نداشت . راستی حالت خوبه ؟ 》 محمد با تعجب به رضا نگاه کرد و پرسید :《 برای چی خوب نباشه ؟ 》 رضا کمی اخم کرد و گفت :《 حمید آزاد شده . به لوکا حمله کرد ، امروز موقع اذان ظهر . واقعا خیلی عو*ضیه 》 و گفت :《 آها ! غول بیابونی رو میگی ؟ راستی چه کار با هویج داشت 》 رضا گفت :《 ظاهرا داشت خواهرم رو اذیت میکرد که لوکا همون لحظه رسید . واقعا شانس اورد 》 محمد خندید و گفت :《 اوهههه ! هویج قهرمان 》 رضا خندهاش گرفت . به لوکا نگاه کرد و گفت :《 لوکا ، از حرف های محمد ناراحت نشو . اون فقط داره شوخی میکنه 》 لوکا با خون سردی گفت:《نه ناراحت نیستم . راستش اولین بار ناراحت شدم ؛ ولی خب فقط حس کردم که دوباره قراره به خاطر موهام طرد بشم》 رضا و محمد با تعجب به لوکا نگاه کردند و گفتند :《 منظورت چیه ؟! 》 لوکا گفت :《 از وقتی بچه بودم ، آدما از من بدشون میومد به خاطر موهام . حتی خونواده خودم 》نفس عمیقی از روی ناراحتی کشید . محمد با تعجب و چشم های گرد شده گفت :《 یعنی موهات از اول این طوری بوده ؟! من فکر کردم رنگه 》صدایش ملایم تر شد . برای اولین بار ، نگاهش بدون تمسخر بود . لوکا گفت :《 آره موهام از اول همین طوری بوده . 》
مربی با صدای بلند گفت :《 تمرین برای امروز کافیه برید خونه هاتون 》 کمی بعد علی النجار کنار آنها وایساد و گفت :《 راستی لوکا ، تو کجا میمونی ؟ 》 لوکا گفت :《 یه هتل میگیرم 》 علی دستش را روی شانه لوکا گذاشت و گفت :《 ول کن هتل رو . میتونی خونه من بمونی یا خونه رضا 》 رضا با اخم به محمد نگاه کرد و گفت :《 علیییی ! 》 علی با خنده گفت :《 چیه ؟ 》 رضا گفت :《 خودت بهتر میدونی . تو خونه من یه دختر جوون هست . حالا من یه پسر رو ببرم خونه ؟ 》 علی خندید و گفت :《 باشه بابا شوخی کردم . لوکا بیا خونه من 》 لوکا لبخند زد و گفت :《 باشه 》 علی صورتش رو به عقب برگردوند و به امباپه نگاه کرد . بعد به انگلیسی گفت :《 هی ... تو میای ؟ 》 امباپه با تعجب نگاه کرد . علی گفت :《 خونه من جا زیاد داره . تو هم که اینجا غریبه ای . بیا خونه من 》 امباپه لبخند زد و گفت :《 باشه . راستی اسمم لوکاعه .لوکا امباپه 》 محمد و علی و رضا با تعجب به لوکا نگاه کردند بعد به امباپه . محمد با خنده و تعجب گفت :《 چرا شما دو تا هم اسمید ؟ انگار سرمایه دار دنبال هر چی لوکا هست میگشته ! 》 رضا با خنده گفت :《 انگار امروز ، روز شوکه شدنه ! 》 علی با تعجب پرسید :《 چطور مگه ؟ 》
محمد دستش بر سر لوکا کشید و با خنده گفت :《 از صب تا حالا فکر میکردیم موهاش رو رنگ کرده ؛ نگو از اول این طور بوده 》 لوکا اول کمی یخ کرد ؛ عادت نداشت کسی به جز مادرخواندهاش ، با مهربانی به موهایش دست بزند . ولی بعد لبخند کوچکی زد . کمی بعد همگی به سمت خانه ی علی راه افتادند .
نظرات بازدیدکنندگان (0)