بالاخره پارت اول از اون فیکشنی که همهش داشتم واسش کار میکردم
اول. باید بگم این یه فیکشنه نه فنفیکشن. پس مغایرتی با قوانین سایت نداره. دوم. بعضی کاربرا داخل این داستان حضور دارن که با ورود هر کدوم، معرفیش میکنم. ( اولین فرد که وارد میشه ساسا (اجل) هستش) ممد و حنا و اپراتور هم داخل این داستان حضور دارن با اجازهشون😇 قلم اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید. نقشتون اگر باب میلتون نبود هم باز به بزرگی خودتون ببخشید. خوش آمدید
سرآغاز یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر ازخدا کسی نبود. سالیان پیش، مدتی پس از پیدایش و حیات بخش شدن زمین خشکی ها پدید امدند. نه به سان خشکی های عصر حاضر. آن زمان تنها دو خشکی وجود داشت. رابیا (Robia) و تستا (Testa) مردمان این دو سرزمین از وجود دیگری بی اطلاع بودند. تا اینکه روزی گروهی از دریانوردان رابیا راهی جنوب شدند و پس از سفری طولانی در اثر گم کردن راه و به طور اتفاقی در سواحل تستا پهلو گرفتند . این پیشتازان از کشف جدید شان مسرور و مشتاق فتح و به اهتزاز دراوردن پرچم خود بر پایتختش بودند. با شادی و غرور به رابیا بازگشته و همراه ناوگانی عظیم برای غلبه بر تستا به راه افتادند. نبردی سخت آغاز شد. جنگجویان رابیا برای گسترش مرز های خود و جنگجویان تستا برای دفاع از میهن و کسب افتخار تا پای جان میجنگیدند.
این نبرد ده سال به طول انجامید. ده سال خونین که با امضای عهدنامه صلح توسط پادشاهان دو سرزمین بالاخره تمام شد. طبق آن عهدنامه این دو کشور با یکدیگر متحد بوده و روابط تجاری و سیاسی به طور کامل بین ایشان برقرار میشود. پس از امضای آن، به مردمان سرزمین تستا به دلیل شجاعت و رعایت انصاف و مردانگی و دفاع از خاک خود، موهبتی عطا شد. زانپس جادو در رگ های تستیون مانند خون جاری شد و آن سرزمین قدرتمند تر از پیش به بقا ادامه داد. جهان بار دیگر ارام گرفت. تا 1000 سال بعد.
پس از گذشت 1000 سال، حاکمی طماع بر تخت پادشاهی تستا نشست. او معتقد بود باید انتقام آن سال های نبرد را از رابیا گرفت و آن سرزمین را به قلمرو خود تبدیل کرد. این بار تستا با همان نیت پیشین آغازگر نبرد بود. اما پیش از رسیدن لشکریان تستا به سواحل رابیا و آغاز جنگ، موهبت مردم تستا به دلیل شکستن پیمانشان از آنها پسگرفته شد. مردمان این ولایت، پادشاه خویش را مقصر این واقعه دردناک دانسته و برای نشان دادن اعتراض از نبرد عقب کشیده و علیه شاه کودتا و از مقامش خلع کردند. با این حال موهبت به آنها باز گردانده نشد که نشد. تا 1000 سال بعد.
2000 سال پس از نبرد بزرگ؛ وجود جادو تبدیل به افسانه شده است. افسانه ای که دور آتش کمپ یا قبل از خواب بازگو میشود. افراد کمی هم که هنوز به آن معتقد هستند مورد تمسخر دیگران قرار میگیرند. چیزی که روزگاری مانند عضوی از بدن ساکنین این بخش از کیهان بود حالا چیزی بیش از داستان های اسطوره ای نیست.به گمانم گذشت هزار سال چنین کاری میکند. هنوز روابط تجاری و دوستانه با رابیا برقرار است و داد و ستد و زاد و ولد بین این دو کشور امری طبیعیست. پس از آن اتفاق دیگر هیچکدام به آن یکی حمله نکرده. حتی از تهدیدی کوچک نیز خبری نبود. آنان که میخواهند، باور میکنند که این اتفاق به خاطر جادو بوده است و آنان که نمیخواهند، اینگونه می پندارند که آن یکی کشور از قدرت نظامی این یکی کشور میترسد. اما کسی نمیپرسد اگر جادو وجود ندارد و هر دو سرزمین –تنها سرزمین های قابل سکونت روی کره زمین- با یکدیگر متحد هستند پس دیگر چه نیازی به آمادگی نظامی و تربیت سرباز است؟ مگر خطر دیگری ممکن است تهدیدشان کند؟
با گذشت دو هزاره از ان نبرد هولناک ، تندیس های قهرمانان محل زندگی پیچک ها شده و بنا های یادبود نیز پناهگاه حیوانات وحشی در باد و باران. شاید تنها کسی که به این واقعه اهمیت میدهد و هنوز برای دلاوران آن دوران احترام قائل است همین ساسا باشد. روح سرگردان یکی از بازماندگان کودتا. تا به حال بار ها به این نتیجه رسیده بود که اگر خودش با چشمان خودش نمیدید و با بدن خودش تجربه نمیکرد، قطعا مثل مردم الان، این چیز ها را اراجیف میدانست. اگر خودش یکی از موافقان اعلیحضرتِ وقت برای انتقامگیری نبود. اگر حالا به خاطر همان نفرین 1000 سال در خرابه ها سرگردان نبود. هنوزم که هنوزه از رابیون –ساکنین رابیا- نفرتی بی حساب دارد. همان موقعی که جادو را دیگر حس نکرد فهمید پایان کارش بسیار زجرآور تر از چیزیست که همیشه تصور میکرد. اما هرگز حتی در خواب نمیدید عذابش اینگونه باشد.
هزار سال آوارگی به عنوان یک روح از چیزی که فکر میکنید کسل کننده تر است. نه خوابی نه غذایی نه حس لامسه ای نه پایانی. ساسا چند باری تلاش کرد تا بین مردم برود و با آنها زندگی کند بلکه از این اشفتگی در بیاید. اما هربار با انواع مختلفی از جیغ ها مواجه شد و با اینکه حس لامسه و جسمی نداشت، باز هم آن وسایلی از که از ناکجا اباد به سویش پرتاب میکردند دردناک بود. ناگزیر به خانه اجدادش روی آورد. همین خرابه ها. بعد از چندی یاد گرفت که میشود کمی تفریح هم کرد. مثلا ترساندن آن بیچارگان از همه جا بی خبری که برای خوشگذرانی یا هر کار دیگری به معابد مخروبه می امدند فعالیت محبوبش بود. باورتان نمیشود همان هایی که دم از شجاعت میزنند چطور با شنیدن صدای هو هوی ساسا یا خنده اش یا هر چیز دیگری از سویش پا به فرار میگذارند. با سرعتی که حتی در مُخَیِّلِه نمیگنجد!
تفریح دیگر این روح سرگردان، گرفتن ایستگاه حیوانات است. گاهی خودش را سد راه شیری که به دنبال آهویی میدود میکند و شیر هم هاج و واج به او خیره میشود. گاهی ناگهان مانند باران روی سر گربه ای خراب میشود و جیغش را به هوا بلند میکند. یا گاهی از آب دریاچه ای که یک زرافه مشغول نوشیدنش است سر بیرون میآورد و حیوان را نصفه جون میکند. با تمام اینها، هزار سال هم هزار سال است. ساسا حالا حاضر بود هرکاری بکند تا اندکی ماجراجویی و تنوع داشته باشد. احتمال صدی به نود به همین دلیل بود که با دیدن اعلامیه ای که از طرف دربار در سراسر شهر پخش شده بود بدون لحظه ای تعلل راه افتاد و خود را به قصر رساند. و قطعا به همان دلیل است که حالا مشغول فالگوش ایستادن و جاسوسی حرف های پادشاه است. -« نمیشه شواهد وجود جادو رو انکار کرد. باید برش گردونیم. اگه مردم دوباره جادو داشته باشن این مشکل حل میشه.» کدام مشکل؟ مثل اینکه ساسا زیادی دور از تمدن بوده و از اخبار اطلاعی ندارد.
« درسته ولی چجوری باید برش گردونیم؟» -« پیشگو یه چیزایی راجبش گفت. اینکه گروهی از برگزیدگان میشن منجی این سرزمین.» -« پس واسه همین اون اعلامیه رو پخش کردی.» در اعلامیه نوشته شده بود که به منظور تشکیل جوخه ای مخصوص، افراد داوطلب را فرا میخوانیم. اینطور که بویش میآید هدفشان بازپسگیری جادو بود. جالب است. ساسا بسیار کنجکاو شد. -« حالا کِی قراره اون افراد رو انتخاب کنیم؟» -« اول هفته بعد.» اینقدر سریع؟ مگر خبریست؟ بعد از این همه سال دست روی دست گذاشتن الان چه شده که یاد جادو افتاده اند؟ ساسا اخم کرد. حداقل تا ان اندازه که ارواح میتوانند اخم کنند. -« بهترین ها رو گزینش میکنیم. قبل از اینکه بپرسی چجوری، هر کدوم از داوطلب ها میرن پیش پیشگو تا ببینه اون فرد باید جزوی از گروه باشه یا نه.» صحبت پادشاه و وزیر اعظم همینجا تمام شد. ساسا رفتن را به ماندن ترجیح داد و از باقی اتفاقات قصر دور شد. باید با این گروه همراه میشد. جادو باید بازگردانده میشد. انتقام باید گرفته میشد
منتظر پست معرفی کرکتر ها باشید
بسیار خوشم اومد منتظر پارت بعدی و پارتی که خودمم باشم هستم
قربان شما
الان تو عمل انجام شده قرارم دادی؟ دمت گرم😂
عا نه چیزه اگه نمیخوای بذاری خوب مشکلی نیست چون اومده بودی تو پیویم نقش پرسیدی گفتم-
میدونم😂 منظورم اینه تو عمل انجام شده قرار گرفتم که زودتر بیارمت😂😂😂
اها ارههه :)😂😶🌫
واقعا شاهکار بود پر قدرت ادامه بده
خسته نباشی💞
سلامت باشی
اینم از شخصیت اصلیمون 😇
فوق العاده مثل خودتون !
خسته نباشید !
سلامت باشید
خیلی جالب بود؛ به عنوان یه نفر که داره داستان رو میخونه خیلی مشتاق شدم ادامهش رو بدونم!🌠
قربونت برم
ایشالا به زودی بعد از پارت کرکتر ها (شاید)
خسته نباشی
فوقالعاده بود🌚🧚🏻♀
قربان شما