سلام سلام! به پارت سوم خوش اومدید! امیدوارم خوشتون بیاد! ادامه داستان دلقک خدمت شما🌷✨
بر روی تخت خود دراز کشیدهام. به سقف به شدت چرکین خیره شدهام، اما ذهنم در جهانی دیگر پرسه میزند. هوا بسیار گرم است. گرمای هوا بندبند وجودم را لمس میکند. مانند مادری مهربان که... نداشتم. اگر به پهلوی چپ بخوابی کل این اتاق فرو میریزد و اگر بر روی پهلوی راست بخوابی فردایی وجود ندارد. همان دروغهای همیشگی. خستهکننده اما اضطرابآور.
صاف میخوابم تا اتفاقی رخ ندهد. گاهی فکر میکنم که شاید حس ششم در این قالب عجیب ظاهر میشود. شاید. احتمال هر چیز غریبی در این دنیای غریب وجود دارد. با کف دست سهتا بر روی تاج تخت بزن تا احتمال رخ دادن این اتفاقات کم شود و بتوانی هر سمت میخواهی بخوابی. دستم را بالا میآورم. نزدیک تاج تخت. گویی همین چند ضربه کوتاه میتواند کل دنیا را نجات دهد. من را نجات دهد.
چشمانم را میبندم و سه ضربه با کف دست بر روی تاج چوبی تخت میزنم. حداقل چهل تا بزن. مطمئنا پررنجترین زندگی مال من است. میشمارم. ضربهها چهل تا که شد میخوابم. سی و هفت... سی و هشت... سی و نه... چهل. چهل و نه تا بزن. نه تا دیگر میزنم. هفت... هشت... نه. احساس سبکی خاصی مهره به مهره ستون فقراتم را لمس میکند. آرامش.
رها شدم. نه. برای لحظاتی آزاد شدم. گویی مانند پر در آسمان آزادیای موقتی شناور هستم و هیچ چیز نمیتواند این ثانیهها را نابود کند. به پهلوی راست میپیچم. چه آرامشی. اگر بیشتر از این در حالت صاف میماندم فسیل زنده میشدم... مگر فسیل زنده هم داریم؟ شاید من یک پسر جوان بیست ساله فسیل زندهای باشم؟ فکر کردن به آن هم خندهدار است.
لبخند ریزی بدون اینکه کنترلی روی آن داشته باشم بر روی لبانم ظاهر میشود. از ته دل و واقعی. گاهی با خود میاندیشم که شاید من هم جز آن انسانهایی هستم که به اسم درمان آنها را به جهنمی به اسم «تیمارستان» میفرستند. وقتی ده سالم بود همیشه میترسیدم که... شاید روزی پدر و مادرم مرا نخواهند. ترسم به واقعیت پیوست و آنها مرا در سن سیزده سالگی به دلیل افکار و صدای داخل ذهنم به پرورشگاه فرستادند.
دو شب اول ساکت بودم. نه گریه، نه داد زدن. فقط بیاحساس. بعد از آن افکار سراغم آمدند. شاید هم حقیقتها به سراغم آمدند. اینکه والدینم مرا نمیخواستند یک حقیقت بود نه افکار. البته همیشه انکار میکردم که این اتفاق افتاده و روزی مرا با آغوشی باز به خانه بازمیگردانند. حتی آنجا هم کسی مرا نمیخواست. هیچکس مرا نمیخواهد. بعد از مدتی باید حقیقت را پذیرفت. این یک واقعیت است که حتی تختم هم مرا نمیخواهد.
گاهی احساس میکنم حتی به پوسته بدن خودم هم تعلق ندارم. نه کائنات، نه این دنیا، نه در ذهنم. هیچجا. دنیا جای قشنگ و بهشتی برای افراد عمیق و محزونی مثل من نیست.
افرادی که هرچه به دیگران عشق میورزند، عبث و پوچ است. البته دنیا برای هر فردی به نوع خودش جه.نم است. برای یکی جهنمی سرسبز و دیگری غمگین و یکی جهنمی شاد. ولی مثل اینکه جه.نم پررنج و د.رد نصیب من شده است.
نخست؟
زیبا...🛐
ممنونننننننن😭😭😭😭😭😭😭🩷🩷🩷🩷🩷🩷
عالییی بوددد😭
مرسیییی😭😭😭🩷🩷🩷🩷🩷