یک داستان کوتاه که خیلی یهو به ذهنم رسید و نوشتمش💙✨️
فرشته، مثل همیشه به سمت قب.رستان رفت. مثل همیشه انسانی م.رده بود. او همواره دلش برای م.ردهها میسوخت و هر وقت کسی را بر زیر الوار خاک دف.ن میکردند، تا صبح برای او سوگواری میکرد. اشکهایش مانند قطرههای باران چکهچکه میکردند.
روزی از روزها مانند همیشه به قب.رستان رفت. بالهایش از حرکت ایستاد. صبح زود بود. مردی با کت و شلواری به سیاهی پرکلاغ، روس زانو هایش بر سر ق.بری نشسته بود. باد موهای مشکیاش را تکان میداد.
معمولا این ساعت کسی به اینجا نمیآمد. بیشتر مردم میترسیدند یا خواب بودند. باقی هم که برای امتحان کردن اتفاقهای ترسناک خیالی یا واقعی میآمدند. اما اینیکی فرق داشت. او نه دوربینی برای ضبط داشت، نه وسیلهای برای ترسناکبازی.
فرشته آرام به سمت او قدم برداشت. حتی یکی از گامهایش هم ق.برها را لمس نکرد. او گمان میکرد اگر بر روی قب.رها پا بگذارد مانند این است که در خیابان بر روی مصدومی بیگناه پا بگذاری. فرشته روی قبر را خواند: ادی لورنز ۲۰۰۱_۲۰۰۲ کودکی یک ساله.
همیشه میگویند اگر همه کشورها رئیس جمهوری مهربان داشت، عدالت برقرار بود. تفکر جالبیست. تفکری کلیشهای. حتی اگر اینگونه هم بود، دیگری یک سال عمر میکرد و دیگری هشتاد سال. آیا شما نام این را عدالت میگذارید؟ فرشته از همیشه اندوهگینتر شد.
بر سر قب.ر نشست. اگر به او فرصتی میدادند، این کودک را زنده میکرد. اصلا خودش کودک را بزرگ میکرد!
اشک از گوشه چشم فرشته چکید. کمکم اشکهایش تبدیل به سیلی به امان شد. فرشته نشست، دستش را برروی قب.ر گذاشت و سرش را بر روی دست هایش. هردو، محزون و گریان، درکنار یکدیگر تا شب آنجا نشستند؛ تا زمانی که خورشید هم دیگر توان روشنایی نداشت. مثل فرشته و مرد که دیگر توانایی غم نداشتند.
بسیار زیبا✨
مرسی🩷
( و آن فرشته تبدیل به مجسمه ای برای حفاظت از ق.بر کودک شد . )
خیلی زیبا بود ✨
مرسی😭🩷
💕💕💕💕💕