رسیدیم پارت ۶ 😊 راستی قراره از این به بعد داستان رو بدون ایموجی پیش بریم چون اونجوری خیلی بچگونه بود 😅
پینک اسکای مطمئن شد که توالایت کاملا خوابش برده و آروم نزدیک توالایت میشه و ... در همین لحظه آرورا اومد :《 توا ....》( اسم توالایت رو صدا زد ) و با صحنه عجیبی رو به رو شد .... پینک اسکای داشت لب توالایت رو میبو*سید . پینک اسکای که متوجه ورود آرورا شد آروم و خجالت زده از توالایت دور شد و می خواست توضیح بده چه اتفاقی داشت می افتاد که آرورا حرفش رو قطع کرد :《 خودم میدونم ... تو عا*شق توالایت شدی درسته ؟ 》 پینک اسکای با صدای آروم و خجالت زده فقط گفت :《 اوهوم 》
آرورا ، توالایت رو بلند کرد و گذاشت سر شونه هاش ، راه افتاد تا توالایت رو بذاره تو رختخوابش . پینک اسکای هم دنبالش رفت . چند دقه سکوت همه جا رو فرا گرفته بود که پینک اسکای سکوت رو شکست :《 ا... الان دیگه نمیذاری بیام پیش توالایت ؟》 آرورا به آرومی گفت :《 نه میتونی بیای پیشش ، اما فقط به خاطر توالایت . ولی دیگه اون کار رو انجام نده .》 پینک اسکای با لبخند گفت :《 ممنونننن باشه دیگه اینکارو انجام نمیدم .》
پینک اسکای خدافظی کرد و رفت به جنگل تا برگرده پیش برادرش . همین طوری که میرفت لبخند زده بود و به اون موقعی فکر میکرد که توالایت رو بو*سید . از یه طرف ناراحت و خجالت زده بود که سریع و بدون فکر کردن عمل کرد و نتوست جلوی احساساتش رو بگیره ، از طرف دیگه خوشحال بود که تونست بلاخره توالایت رو بو*س کنه در همین موقع دارک اسکای رسید و با اخم گفت :《 چی کار کردی ؟》 پینک اسکای تو ذهنش با ترس گفت :《 ن... نکنه صدام رو شنید .. نکنه فهمید من توالایت رو بو*سی*دم واییییییییییی 》 بعدش با ترس گفت :《 چ... چیو ؟ عااا 》
دارک اسکای با حالت تعجب گفت :《 معلومه اصلا حواست جمع نیستا . گفتم دوستیت با اژدها عه چطور پیش رفت دقیقا چی کار کردی ؟ 》 پینک اسکای که خیالش راحت شده بود گفت :《 اولش توپ بازی کردیم ، بعدش که خسته شدیم باهم صحبت کردیم ، بعدش اون خوابش برد منم اومدم اینجا ، همین دیگه آره 》 دارک اسکای :《 همین ؟! پس چرا اینقد طول کشید؟! 》 پینک اسکای با نگرانی گفت :《 عه ... صحبتمون طولانی شد ... آره》
دارک اسکای با اخم گفت :《 پینکی ، من این طور حرف زدنت رو میشناسم . تو داری یه چیزی رو مخفی میکنی . زود بگو چی شده》 پینک اسکای که دید نمیتونه به برادرش د*روغ بگه ، ناچار گفت :《 خب ... راستش یه چیزی هست ... ولی نمیتونم بگم . 》 دارک اسکای با خونسردی گفت : 《 پینکی ... من برادرتم میتونی همه چیز رو بهم بگی ، قول میدم دع*وات نکنم 》 پینک اسکای داشت فکر میکرد که چه جوری به داداشش بگه که یهو یه چیزی به ذهنش رسید ....
پینک اسکای گفت :《 راستش وقتی داشتیم بازی میکردیم نزدیک بود من برم رو تله و پام قطع شه ... 》 دارک اسکای پرید وسط حرفش و با داد گفت : 《 چیییی ، آخهههه چرا حواست رو جمع نمیکنی . دختره ی اح*مق .》 پینک اسکای :《 تو قول دادی دع*وام نکنی . حرفم هم تموم نشده بود . قبل از اینکه پام بره سر تله ، توالایت نجاتم داد ، واقعا به نظرم اون پسر خوبی هست . 》و بعدش گونه هاش یه کوچولو سرخ شد .☺️ دارک اسکای :《 واقعا اون نجاتت داد ؟! به هر حال دیگه مهم نیست. فقط دفعه بعدی حواست رو بیشتر جمع کن 》
جالبه و این حرکت حذف ایموجی و نوشتن احساس به جای ایموجی حرکت خیلی خوبیه برا نوشتن و پیشرفت توش
آره خوندم
خوشم اومد!مثل داستان های تستچی قدیم مینویسی.
ممنونن
راستی پارت های قبل رو خوندی ؟
عالی فقط یکم زیادی کیلیشه ای شد
اشکالش کجاست ؟
پارت های قبل خوندید ؟