اگه مردی که بیست سال پیش مرده، ناگهان روبهروت بایسته و از تو بپرسه: «هنوزم قلبتو داری؟» چه جوابی میدی؟
یونس به باک بنزین نگاه کوتاهی انداخت.تقریبا خالی بود.قطعا تا شهر آکسفورد به پایان میرسید.آهی سر داد و غرید:«فقط همینو کم داشتیم!» چراغ بلند و سو سو زن پمپ بنزین چشمک زد.یونس فرمان را به سمت پمپ بنزین چرخاند.در ثانیه ای از سرعتش کاسته شد.ماشین در پمپ بنزین متوقف شد.دسته ی در را هل داد..از ماشین پیاده شد.پمپ بنزین قدیمی به نظر میآمد. وسایلی رنگ و رو رفته و خاک گرفته.نگار سالهاست کسی در آنجا سکونت نکرده باشد. چراغ های پمپ بنزین مدام قطع و وصل میشدند.دیگر چاره ای نداشت.هر لحظه ممکن بود آدمخواری سر برسد.سقف مسی بلندی داشت.ستونهای دایره ای شکل محکم بر مکان تسلط داشتند. باک ماشین را پر از بنزین کرد. کارش به همین زودی تمام شده بود.چشمانش را تنگ کرد.خمیازه ای کشید.دور و اطرافش را برانداز کرد.هیچکسی نبود.تنها بیابان و یک خانه ی کوچک متروکه.خانه ای به پمپ بنزین چسبیده بود.خراب و بو گرفته.قطره های باران روی سقف پمپ بنزین میکوبیدند.یونس بیحال شده بود.سرفه ای کرد.در ماشین را محکم کشید.صدای خشکی تنش را لرزاند. -«هزینه!»
یونس در را نیمه باز نگه داشت.صدای یک انسان بود.به سمت صدا برگشت.عرق گرمی روی صورتش نشست.مردی جوان، قد بلند و لاغر.صورتی سیاه سوخته.موهای کم پشت و نازک... یونس در را رها کرد.در خودش را با ماشین چفت کرد.یونس آب دهنش را فرو داد.سیگاری بین انگشتان مرد حکمرانی میکرد.دود سیگار در هوا پخش میشد.یونس قدمی عقب رفت:«منظورت…» مرد حرف یونس را جوید:«دارم میگم پول بده دیگه!» یونس به چشمان خالی مرد چشم دوخت.چشمانی خالی از احساس و محبت.تنها بی حالی و خستگی در آن میخندید.یونس دستش را یکی یکی در جیب هایش فرو برد.قطعا مقداری پول همراه خود آورده بود.دندانهای مرد کامل ریخته بود.اصلا دندانی نداشت.همین یونس را میترساند.ترس مثل خون در رگهایش میدوید.مقداری پول از جیب کتش بیرون کشید.به سمت مرد دراز کرد.مرد پکی زد.لباس کارگر پمپ بنزین را به تن داشت.اما چه کسی حاضر میشد در این خرابه اقامت کند.به سمت یونس روانه شد.قدم قدم نزدیک شد.دور گردن مرد قرمز شده بود.انگار کسی به گردنش فشار آورده باشد.مرد پول را از دست یونس بیرون کشید و شروع به شمردن کرد.یونس سرش را پایین انداخت.کف کفشش را روی زمین میکشید.نسیم خنکی هوا را جابه جا میکرد.سرما بر بدن یونس حاکم شپ.لرزید.مرد چشم غره ای به یونس رفت:«همسر منو ندیدی؟» چشمان یونس به مرد قفل شد.ابروهایش بالا رفتند:«همسر؟تو مگه زن داری؟!»
مرد لبخند نازکی زد.نخ سیگار را روی زمین رها کرد:«آره داشتم!۲۰ سال پیش مرد!» یونس دستانش را پشت کمر قفل کرد.پوسته لبش را با دندان جدا کرد.صدای گرفته اش گلویش را سوزاند:«پس برای چی باید ببینمش؟» مرد گردنش را مالید.استخوانهای صورتش کم کم بیرون میزد.دست از شمردن پول ها برداشت.به صورت یونس خیره شد.خیره خیره.یونس از پشت به ماشین چسبید.مرد سرش را کج کرد:«تو کِی ُمردی؟» یونس جا خورد.چشمانش از حدقه بیرون زد.پیشانی اش چین خورد:«یعنی چی؟من که الان دارم باهات حرف میزنم!» مرد بی توجه به حرف یونس زیر لب زمزمه کرد:«بذار ببینم!» انگشتانش را دور مچ یونس حلقه کرد.به چشمانش خیره شد.زبانش را در دهان چرخاند:«اوه!چه وحشتناک هم مُردی!آدمخوارها خوردنت!» قلب یونس میکوبید. آدمخوار ها؟امکان نداشت.مچ دستش را از لای انگشتان نازک مرد کشید.ابروهایش در هم گره خورد:«چرا چرت میگی!من از دست اونا فرار کردم» یونس انکار میکرد اما لحظه لحظه بیشتر در شک فرو میرفت… نکند واقعا مرده باشد؟ قدمی دیگر نزدیک یونس شد.نفس گرمش حُلقوم یونس را سوزاند.غمی خفیف در لحن مرد رخنه کرد:«اگه فرار کرده بودی که الان اینجا نبودی!» یونس پایش را روی زمین کوبید:«خفه شو!» مرد دهانش را باز کرد.لثه های قرمزش جلوه داده شدند:«خفه شم؟من که قبلاً خفه شدم.۱۹ سال پیش خودمو خفه کردم.» با انگشت به گردنش اشاره کرد..
یونس به گردن مرد خیره شد.پس آن قرمزی دور گردنش.قرمزی طناب بود.یونس لحظه ای ساکت شد.پشتش را به مرد کرد.نفسش به زور بالا میآمد.در ماشین را باز کرد.صدایش را در گلو انداخت:«گفتم خفه شو!» مرد سرش را خاراند.زیر لب زمزمه کرد:«چرا دوباره باید خفه شم؟!» یونس صورت ماشین شد.پشت هم تکرار میکرد:«ساکت شو!» کفشش را روی گاز فشرد.ماشین روشن شد.بدون توجهی به مرد به راه افتاد...حتی بدون خداحافظی!مرد خیره ماشین را با چشمهایش دنبال میکرد.چراغ های جلویی ماشین روشن شد و کف زمین را پر نور کرد.یونس دنده را عوض کرد.با سرعت از کنار تابلوها عبور میکرد.ماشین کم کم داغ میکرد. یونس بی اهمیت روی پدال گاز فشار میداد.انگار ترمز را فراموش کرده باشد.لبانش میلرزید.لحظه ای به یکی از تابلوها نگاه کرد. «۱ کیلومتر» شهر آکسفورد یونس نفس راحتی کشید.ناخودآگاه هی سرش را برمیگرداند.میترسید مرد دنبالش کند.حالش از تاریکی و سیاهی بهم میخورد.فرمان را مستقل در دستانش نگه داشته بود.بدن زوهراب روی صندلی تکان میخورد.جان زیادی در بدنش باقی نمانده بود.اضطراب مثل طناب دور گردنش حلقه کرده بود. به تابلوی بعدی رسید. «۴ کیلومتر» شهر آکسفورد
دهان یونس باز ماند.چرا؟!چرا هرچه جلوتر میرفت راه تا آکسفورد بیشتر از قبل میشد؟زبانش بی اختیار لغزید:«چی؟» خرابی های خفیف جاده ماشین را میلرزاند.قلبش بی حال میزد.تکان ریزی خورد.انگار جاده ی بیانتها طولانی تر میشد.چند بار پلک زد.حتما اشتباه دیده بود.یکی یکی تابلوهای پیش رو را دید میزد. ۵ کیلومتر...۶کیلومتر...۷کیلومتر... نه!اشتباه ندیده بود.بر کیلومتر ها افزوده میشد.چشمانش را مالید.هوفی کشید.دنده را روی ۳ عوض کرد.باید فکر میکرد.عرق پیشانی اش را پاک کرد.گرمی دستی استخوان شانه اش را خرد کرد.یونس نگاهش را از جا هم دزدید.سرش را چرخاند.مرد؟همان مردی که در پمپ بنزین باهاش حرف میزد.در ماشین چه میکرد؟این سوالها ذهنش را قفل کردند.مرد لبخند ملیحی زد:«بچه ی طرد شده ی بیچاره!» یونس زبانش را گاز گرفت.این کلمات نحس چه بود که مرد بر زبان میآورد!شانه اش بدجور تحت فشار قرار گرفته بود.میسوخت.انگشتان نازک مرد مثل میخ در شانه اش فرو میرفتند.هنوز کنترل فرمان در دستان خودش بود.از داخل آینه ی جلوی ماشین به عقب ماشین نگاه کرد.مرد صندلی عقب ماشین نشسته بود.اما چطور؟ماشین در حال حرکت،درها همگی قفل... یونس تنها ماشین را میراند.مرد گلوی خود را نوازش کرد.لحنش تنها کنایه را با خود میبُرد:«صدای گریهت وقتی بچه بودی هنوز توی گوشمه.بیچاره!حتما خیلی عذاب کشیدی!» کلمات مرد قلب یونس را پاره پاره میکرد.بعضی گلوی یونس را سوزاند.بچگی اش؟ یونس فقط به جاده نگاه میکرد.فریاد زد:«ساکت شو!» مرد زبانش را بیرون آورد:«چرا؟نمیخوای در مورد بچگیت بشنوی؟درمورد هیچیش؟!حتی...» یونس وسط حرف مرد دوید:«گفتم ساکت شو!هیچی نگومرتیکه!» تمام صحنات بچگی اش یکی یکی جلوی چشمانش ظاهر میشدند.لحظه ای چشمانش را بست.نمیتوانست بغض خود را فرو دهد.
بچگی،تصاویر بچگی اش،داد و فریاد،کتک،خون و خاک،درد،عذاب،شکستگی،کشتن و کشته شدن،خون و خون،درد... چشمانش را باز کرد.نفسش در سینه اش میکوبید.چشمانش به زور باز مانده بود.ضربان قلبش آهسته میزد.داد نزد.فریاد نکشید.فقط بریده بریده گفت:«خفه شو!» مرد دستش را از روی شانه یونس برداشت.شانه ی یونس آزاد شد.مرد نفس عمیقی کشید.لبخندش گشاد تر شد.خندید و گفت:«باشه.دیگه هیچی نمیگم.فقط بزار این یک جمله رو بهت تقدیم کنم!هنوز هم قلبتو داری؟!» بدن یونس با شنیدن جمله قفل شد... فرمان بین دستانش میلغزید.بغض یونس منفجر شد.چشمانش پر از اشک.صدایش به زور از دهانش خارج میشد.لبان خشکش بی آب مانده بود.این جمله، این جمله در ذهنش تکرار میشد.راحتش نمیگذاشت.مرد هنوز گوشه ی ماشین نشسته بود و میخندید.فقط میخندید.با دیدن اشک یونس خنده اش بلندتر و حتی به قهقهه هم رسید.یونس غرید:«تو!تو، تو!مگه نگفتم که…» حرفش نا تمام ماند.در همان لحظه ناخودآگاه فرمان را به سمت چپ چرخاند.ماشین پیچ بزرگی خورد.صدای جیغ لاستیکها روی آسفالت پیچید.یه لحظه سکوت… بوم!
قشنگ بودش
یونس بیچارهه
😂😂
فرصت💖🤏🏻