«مرگ؟ کلمهی قشنگیه! اما از زبون آدم درستی بیرون نمیاد.» — تارهای مرگ🕸
چشمان زوهراب باز ماند.قلبش به سینه اش میکوبید.به کف زمین نگاه کرد..گرمی سر اسلحه مغزش را خاکستر میکرد.غرید:«خیانتکار!» یونس نوک اسلحه را بیشتر فشرد:«بهت تبریک میگم زوهراب.بلاخره تونستی کلمه خیانتو در قالب من تماشا کنی!خوشحال نیستی نه؟» صدای یونس آرام گوشش را میجوید.لامپ بالای سرشان تکان میخورد.زوهراب مشتش را گره کرد:« احمق ، این کسی که به خاطرش داری منو میکشی قبلا یه بار همه ما رو فروخته.فکر کردی براش ارزش داری؟ یه روز جونتو میگیره.». یونس حالت فکر به خود گرفت: « برعکس تو. درسته زوهراب؟ تو حتی تو اون رستوران لعنتی منو ول نکردی. میتونستی وقتی آدمخوارا بهم نزدیک شدن رهام کنی.».
زوهراب ساکت ماند. یونس ماشه ی اسلحه را نوازش میکرد:«آه.نزار. متاسفم اما من نمیتونم کسی رو بکشم که نجاتم داده!» نزار لبانش را چنگ زد.یونس اسلحه را از روی شقیقه زوهراب غلاف کرد.اسلحه در در دست یونس میچرخید و ناگهان روبه نزار گرفته شددقیق،قلبش را نشانه گرفت.نزار آب دهنش را فرو داد...زوهراب لبخند محوی زد.انگار از کارهای یونس درس گرفته باشد.نزار ناخودآگاه قدمی عقب رفت:«تو موجی هستی نه..؟یه لحظه واقعا فکر کردم طرف منی.!»
یونس از بالا گرفتن اسلحه خسته نمیشد.میتوانست ترس نزار را مزه مزه کند:«تو هنوزم مثل قدیما حرفای منو باور میکنی؟» نزار عرق پیشانی اش را پاک میکند:«درسته و تو هم از این اخلاق من سوء استفاده میکنی!» یونس خنده اش گرفت.تکان ریزی خورد:«آره؛کم و بیش.حالا دوست داری کجاتو نشونه بگیرم.؟» نزار دستگاه را محکم تر میچسبد.انگشت شستش را بالای دکمه نگه میدارد:«اگه میخوای منو بکشی،بکش!اما دعا کن که انگشت من قبل از گلوله به مقصد نرسه!» یونس انگشت اشاره اش را دور ماشه میچرخاند:«الان داری منو تهدید میکنی؟» نزار لبخند مصنوعیش را نشان داد..سرش را جلو آورد:«آره.اونم تهدید به مرگ..فکر نمیکنم زیر دست نقابدار ها تنهایی زنده بمونی» یونس ابروهایش را بالا میاندازد:«مرگ؟کلمه ی قشنگیه.اما از زبون آدم درستی بیرون نمیاد!» زوهراب دست به سینه شاهد شکل گرفتن مکالمه است..یونس مکثی کرد.ادامه داد:«میدونی چیه نزار؟ولی من کسیو که جای فلش رو میدونه نمیکشم.!»
یونس اسلحه را به سمت خود چرخاند.نوک اسلحه را روی مغز خودش فشرد.نجوا کرد:«پس به خودم شلیک میکنم.» نزار و زوهراب مات و مبهوت به یونس خیره شدند.نزار سایه ی انگشتش را از روی دکمه برداشت.بدن زوهراب لرزید. چشمان نزار کامل کرد شد.سینه اش را فشرد:«داری چی کار میکنی دیوونه؟ همه رو سر کار گذاشتی» سکوت محوطه.سه نفر ایستاده و یک اسلحه آماده ی شلیک.گرمی اسلحه پیشانی یونس را میسوزاند.یونس بی توجه به حرفهای نزار به کار خود ادامه میداد.نیش چکاند:«لوله ی واقعا گرمی داره.راستی بنظرتون گلوله وقتی از داخل مغز من رد میشه چه حسی داره؟هان؟!» انگشت یونس آرام آرام ماشه را فشار داد. نزار از ترس چشمش را بست.زوهراب به سمت یونس پرید تا اسلحه را بگیرد.ولی ناگهان… تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق!
خیلی از اینجور داستانا خوشم میاد...
پس باهم همدردیم🙃
ادامه دارد؟ به نظر من حتما ادامه اش بده عالیه
عالی بود👌
عالی عزیزم ❤
پیچیدگی شخصیت یونس رو دوست دارم.
به نظرم پتانسیل یه داستان بلند شدن رو داشت.
البته شایدم اینطور باشه و من خبر نداشته باشم
قشنگ بود♥
باحاللللل بودددد 😃😃😃👍👍 بیشتر بساز