رسیدیم پارت ۸ پارت قبل هم بخونید 😊
غروب بود . پینک اسکای داشت برمیگشت خونه ... البته بهتره بگم یه غار کوچولو تو تپه . پینک اسکای در طول راه داشت به توالایت فکر میکرد، به اینکه اون بغلش کرد ، اینکه شاید توالایت اونجوری که برادرش گفت بی احساس نباشه ، اینکه آیا میتونه بهش بگه عا*شقشه . بعد پیش خودش گفت :《 بهتره اول نظر داداش رو بپرسم ... و همین طور خواهر توالایت . به هر حال اون از اینکه من توالایت رو بو*سی*دم ناراحت شد ... شاید خوشش نیاد من اینقد سریع به داداشش بگم عاش*قتم 》
پینک اسکای رفت داخل یه غار کوچیک که فقط اندازه سه تا آدم جا داشت و کنار برادرش نشست . اون داشت فکر میکرد چطوری بهش بگه ، بالاخره دلش رو زد به دریا و گفت :《 داداش ، به نظرت من میتونم به توالایت بگم عاش*قشم ؟ 》 دارک اسکای یکم فکر کرد بعد اخماش رفت تو هم و گفت :《 چی مگه تو قول ندادی بهش وابسطه نشی ؟ تازه یکم عجیب نیست به نظرت که اینقد زود بهش بگی عاش*قشی ؟ 》 پینک اسکای لبخند غمگینی زد و گفت :《 عاا ... خب تو گفتی بهش وابسطه نشم چون اون بی احساسه ، ولی من امروز متوجه شدم اون احساس داره و به من هم اهمیت میده . تازه من نگفتم که اینقد زود بهش بگم ،شاید مثلا چند روز دیگه . راستی دوست نداری بدونی چه اتفاقی افتاد که من میگم اون احساس داره ؟ 》
دارک اسکای با بی حوصلگی گفت :《 آه ... بگو ببینم چه اتفاقی افتاد . 》 پینک اسکای :《 خب .. ما داشتیم حرف میزدیم .... 》 دارک اسکای پرید وسط حرفش و با پوزخند گفت :《 تو هم که همش حرف میزنی 》 پینک اسکای با داد :《 بزار حرفم رو تموم کنم . 》 بعد ادامه حرفش رو آروم زد:《 داشتیم راجب قبلا میگفتیم و من یاد اون موقع افتادم که مجبور شدیم فرار کنیم و از مامان دور شدیم . کل داستان رو برای توالایت تعریف کردم و خود به خود گریه کردم ؛ اما اون اومد بغلم کرد و گفت عیب نداره ، برای اولین بار . بعدش اون گفت عیب نداره که تو نصفت جادوگره من بهت اعتماد دارم .》 دارک اسکای تعجب کرده بود ، گفت :《 هی ... چی بگم والا 》
پینک اسکای با ذوق و انرژی گفت :《 خب حالا نظرت عوض نشد ؟ ها؟ ها ؟ ها ؟ 》 دارک اسکای :《 منم فردا باهات میام ، باید توالایت رو ببینم تا بتونم تصمیم بگیرم .》 پینک اسکای : 《 خب باشه فردا بیا ، فقط شاید خواهر توالایت زیاد بهت اعتماد نداشته باشه . به هر حال اولین صحنه ای که از تو دید ، این بود تو منو به خاطر اینکه با اونا حرف زدم دع*وا میکردی 》 دارک اسکای با بی حوصلگی گفت:《 آه باشه ... فردا ازش معذرت خواهی میکنم. خوبه؟》 پینک اسکای با هیجان گفت :《 عاااالیههههه 》
عالی فقط خیلی کوتاه بود داستان منم میخونی
اسمش خاطرات یک روباه
ممنون 😊
منظورت همین پارته یا کلا میگی ؟
چون بار اولته میتونی پیشرفت کنی با دنبال کردن آموزش نوشتن و داستان سازی و اینا
عاا باشه 😊
وابسطه هم اینجا غلطه
مگه چجوریه ؟
وابسته