رسیدیم پارت ۷ پارت های قبل رو حتما بخونید😊
فردا صبح پینک اسکای به خونه توالایت رفت . آرورا در رو باز کرد و پینک اسکای میپره بغلش . آرورا با حالت بی حوصله گفت :《 ولم کن خوشم نمیاد کسی بغلم کنه》 پینک اسکای :《 عاا باشه ، توالایت کجاست ؟ 》 آرورا :《 تو آشپزخونه هست ، داره غذا میخوره 》 پینک اسکای رفت تو آشپز خونه و نشست سر صندلی کنار توالایت. توالایت بیچاره که در حال سیب خوردن بود با دیدن پینک اسکای گرفت گلوش و چند سرفه کرد ، بعدش خوب شد . پینک اسکای با نگرانی گفت :《 حالت خوبه ؟》 توالایت :《 آره 》 پینک اسکای :《 چی میخوری؟ 》 توالایت:《 سیب قرمز 》 پینک اسکای با تعجب گفت :《 سیب ؟ من فکر میکردم گوشت خواری》 توالایت :《 چون دندون های من تیز نیستن نمیتونم چیز های خیلی سفت مثل گوشت بخورم ، پس فقط میوه میخورم . اما نه همه میوه ها . تازه از طعم گوشت بدم میاد یه جوریه 》قیافش رو به حالت انزجار در آورد. پینک اسکای با لبخند گفت :《 آهااا 》
پینک اسکای سر صحبت رو باز کرد و با لبخند گفت :《 دیشب که داشتیم حرف میزدیم تو خوابت برد و نتونستم تمام سوالام رو بپرسم ،میشه الان بپرسم ؟ 》 توالایت با بی حوصلگی گفت :《 این همه سوال پرسیدی بازم کل سوالات نبود ؟ آه باشه بپرس 》 پینک اسکای :《 دیشب فقط در مورد اسمت ، جوری که به دنیا اومدی و جایی که به دنیا اومدی صحبت کردیم . تازه سوالای اصلیم مونده ... خب رنگ مورد علاقت ، غذای مورد علاقت ، حیوون مورد علاقت چیه ؟ بچه بودی چی کار میکردی ؟ ....》 توالایت پرید وسط حرفش و با صدای بلند گفت :《 وایسا یواش تر این جوری اصلا نمیتونم جواب بدم .چقد عجولی !》سرش گیج رفت
پینک اسکای :《 عاااا باشه پس دونه دونه میپرسم. رنگ مورد علاقت ؟》 توالایت:《 عااا فک کنم سیاه 》 +: عاااا سیاه؟ خب من صورتی . سوال بعدی ، غذای مورد علاقت ؟ _: خب فک کنم سیب قرمز . +: سیب واقعا خوشمزست. منم شیرینی دوست دارم . سوال بعد ، حیوون مرد علاقت؟ _: نمیدونم ..... شاید گربه +: آهااا ... منم عاشق پرنده هام مخصوصا کبوتر . سوال بعد ، فصل مورد علاقت ؟ _: زمستون +: بهار . چند سالته ؟ _ ۱۷ سالمه + بچه بودی چیکار میکردی ؟ _: عاا .. هه ( پوزخند زد ) بچه بودم .... خیلی شیطون و کنجکاو بودم همین هم باعث میشد همش تو دردسر بیفتم. اگه اون موقع کنجکاوی نکرده بودم ... الان اینجا نبودم .. ( کمی ناراحت شد )
پینک اسکای با ناراحتی گفت:《 چی ؟ الان اینجا نبودی مگه چه اتفاقی افتاد ؟ 》 توالایت با حالت اف*سرده گفت:《 دوست ندارم راجبش صحبت کنم 》 +: لطفا بگو دیگه بگو بگو بگو _: عااااا باشه ... خب وقتی ۱ ساله بودم ، رفتم کنار یه دریاچه اما اون دریاچه جادویی بود باعث شد من به این شکل انسانی در بیام ... به خاطر همین ظاهر لع*نتی ، اژدهایان من و خواهرم رو اخراج کردن ... دی*وونه های لع*نتی، این همه خواهرم براشون زحمت کشید که آخرش به خاطر من احمق اخراج بشه . ( عصبانیه ) +: عااا آخیییی .. ناراحت نباش مطمئنم اونقدرا هم بد نبوده ... چون باعث شد من تو رو ببینم . ولی به هر حال من تو رو درک میکنم چون من و برادرم هم از قبیله مون اخراج شدیم
توالایت با تعجب پرسید :《 چی ؟ اخراج شدین ؟ دقیقا برای چی ؟ 》 پینک اسکای با یه قیافه کمی ناراحت گفت : 《 خب ... راستش اولش همه چیز خوب بود ... تا وقتی ... وقتی که تکشاخ ها فهمیدن بابای ما جادوگر بوده . اونا میخواستن کل خانوادمون رو ب*کشن چون به نظر اونا ما خطرناک بودیم . همون موقع ما تصمیم گرفتیم فرار کنیم اما مامانمون از ما جدا شد و از یه سمت دیگه رفت . الان ما ۱۴ ساله که مادرمون رو ندیدیم و همش در حال سفریم چون جایی نداریم که بریم .》 توالایت در حالی که شوکه شده بود گفت:《 چیییی ؟! همش در حال فرار بودید ؟! ۱۴ سال مادرتون رو ندیدین؟! میخواستن بک*شنتون ؟! فک کنم شرایط شما از شرایط من بد تره . من فقط اخراج شدم اصلا نیاز نبود فرار کنم . تازه شما مادرتون هم نتونستید ببینید 》 پینک اسکای :《 شاید بدتر باشه ... ولی من زیاد ناراحت نیستم ، چون باعث شد تو رو ببینم .》 توالایت با تعجب و قیافه نگران گفت :《 یعنی من خوشحالت میکنم ؟ 》 پینک اسکای با لبخند مهربون گفت :《 آره تو خیلی خوبی 》
آرورا که تمام مدت داشت حرفاشون رو گوش میداد لبخند آرومی زد و به فکر فرو رفت :《 یعنی اون تکشاخ ها هم حس طرد شدن رو احساس کردن . اما اون گفت پدرش جادوگر بوده خب این معنیش اینه که اونا هم یه رگ جادوگر دارن ، ممکنه جادو بلد باشن . البته به نظر میاد دختره واقعا خوبه اما برادرش رو نمیدونم .... وایسا ... نکنه دختره میخواد برادرم رو گول بزنه و اون اتفاق دیشب ... شاید داشته طلس*مش میکرده ... باید محتاط باشم .》
بعدش رفت داخل آشپزخونه و خطاب به پینک اسکای گفت :《 داشتم رد میشدم حرفاتون رو شنیدم ... خب تو گفتی پدرت جادوگر بوده ؟ 》 پینک اسکای :《 آره خب برای چی میپرسی ؟ 》 آرورا :《 خب تو و برادرت میتونین جادو و طلسم درست کنین ؟ 》 پینک اسکای :《 راستش من نمیتونم ... اما برادرم تقریبا تو ط*لسم کردن خوبه 》 آرورا با عصبانیت گفت :《 خب دقیقا میشه بگی الان چه طوری میتونم بهت اعتماد کنم ؟ از کجا بدونم تو نمیخوای برادرم رو طل*سم کنی ؟ 》 پینک اسکای با ناراحتی گفت:《 نه نه من ... من نمیخوام ... من قول دادم ... برادرم هم برادرم اگه میخواست ... طلس*متون کنه زود تر ... اینکارو میکرد 》( نفس نفس زنان گفت ) توالایت با ناراحتی گفت :《 آبجی بس کن دیگه .... اون واقعا داره راست میگه آخه ط*لسم کردن یه اژدها به چه دردشون میخوره ؟ 》 آرورا نفس عمیقی کشید و گفت :《 نمیدونم ... شاید ... شاید زیاده روی کردم 》
بعدش رفت داخل آشپزخونه و خطاب به پینک اسکای گفت :《 داشتم رد میشدم حرفاتون رو شنیدم ... خب تو گفتی پدرت جادوگر بوده ؟ 》 پینک اسکای :《 آره خب برای چی میپرسی ؟ 》 آرورا :《 خب تو و برادرت میتونین جادو و طلسم درست کنین ؟ 》 پینک اسکای :《 راستش من نمیتونم ... اما برادرم تقریبا تو ط*لسم کردن خوبه 》 آرورا با عصبانیت گفت :《 خب دقیقا میشه بگی الان چه طوری میتونم بهت اعتماد کنم ؟ از کجا بدونم تو نمیخوای برادرم رو طل*سم کنی ؟ 》 پینک اسکای با ناراحتی گفت:《 نه نه من ... من نمیخوام ... من قول دادم ... برادرم هم برادرم اگه میخواست ... طلس*متون کنه زود تر ... اینکارو میکرد 》( نفس نفس زنان گفت ) توالایت با ناراحتی گفت :《 آبجی بس کن دیگه .... اون واقعا داره راست میگه آخه ط*لسم کردن یه اژدها به چه دردشون میخوره ؟ 》 آرورا نفس عمیقی کشید و گفت :《 نمیدونم ... شاید ... شاید زیاده روی کردم 》
پینک اسکای نفس نفس زنان و هق هق کنان داشت گریه میکرد . توالایت رفت بغلش کرد و بهش گفت :《 ناراحت نباش میدونم تو قصد بدی نداشتی ، اگه این طور بود نمیگفتی که پدرت جادوگره .... من بهت اعتماد دارم ، ناراحت نباش 》 پینک اسکای اشکاشو پاک کرد و به توالایت نگاه کرد . دوباره اشکاش سرازیر شدن . توالایت اشکاشو پاک کرد و دستش رو روی سر پینک اسکای کشید . پینک اسکای گفت :《 تو ... تو تا حالا بغلم نکرده بودی 》 توالایت با پوزخند گفت :《 لوس نشو دیگه بیا بریم ، دوست دارم بازم باهم صحبت کنیم .》 پینک اسکای با لبخند گفت : 《 باشه بیا بریم . 》
مگه خواهرش بزرگتر نباید باشه که اسمش انتخاب کنه؟ به هرحال بزرگتره اروراست نه توالایت چجور ۱۷ سالشه خواهرش ۱۶؟
نه ببین اشتباه متوجه شدی . خواهرش ۱۶ سال ازش بزرگتره . تازه من پارت اول نوشتم که ۱۶ سال بعد .
اوه