دو دنیای کاملاً متفاوت؛ یکی غرق در موسیقی و آزادی، دیگری محصور در منطق و وقار. وقتی نگاهِ لونا با تعظیمِ مهدی تلقی کرد، سرنوشت لبخندِ تلخی زد🙃
دینگ لینگ نینگ دَنگ! انشگتانِ لونا روی کلاویه های پیانو میلغزد.آهسته و چیره دست.کلاویه ها با هلی ریز درون خود فرو میروند و صدایی بیرون میپاشند.نُتهای موسیقی کنار یکدیگر ترسیم میگردند و آهنگی غم آلود میسازند.آری.لونا از پیانو زدن لذتی کلان میبرد.تا حدی که گاهی اوقات خودِ کلاویه ها جلوی او سر خم میکردند. سرعتِ جنبشِ انگشتانش بیشتر شد.گویی تازه حال موسیقی اوجش را لمس کرده.موجی از شیدا را درون نگاهش ریخت و به صفحه ی پیانو خیره شد. چشمانی چون شکلاتِ تلخِ آب شده...و گیسوانی به رنگِ دانه های یخی برف.هر تارش چون هزار تکه کریستال،زیرِ نورِ لامپ برق میزد.گویی چهره اش را طبیعت نقاشی کرده. مژه های نازکش تا بالای پلکش قدی کشیده. قِر لباسش تا زمین کشیده میشد.سپیدی آن،ماه را به ستایش خود فرا میخواند.آستینهایی پُفدار و توری مانند تا مچ دستش را پوشانده.طوری که پوستِ لطیفش زیرِ زرق و برق هایش قایم گشته.کمربندی نازک و خورشید رنگ دور کمرش پیچییده و فرم بدنش را ذره ای آشکار ساخته. حال که او جلوی پیانو نشسته؛موجهای لباسش زیر پایش جمع شده و خوابیده... دَنگ دینگ! کند تر از قبل انشگتانش را روی کلاویه ها میلغزاند.با این حال لبخندِ پررنگی لب هایش را رنگ آمیزی کرد و دندانهایش را هویدا.
صدای همهمه ی مردم در فضا طنینی سرد میاندازد.قهقه ای از زنان و احترامی از مردان.اما ذهن لونا خالی از سر و صدای مردم دور و اطرافش شده.پرده ی گوشش به هیچ صدایی توجه نمیورزد جز پیانو...هنرِ خودش! گویی درون نُت های آن دنیایی خیالی برای خود دارد... ناگاه صدای مردانه ای از کنار او بیرون خزید.صدایی که از آهنگِ پیانو نیز زیباتر بود:«قشنگ پیانو میزنی!» انگشتانِ لونا با شنیدن این جمله سرجایش ایستاد.آهنگِ پیانو در خود پیچید و خفه شد.لحظه ای چشمانش به کلید ها خیره ماند و لبخندش ذره ذره محو شد.گویی مهمانی ناخوانده سکوتِ اهنگینش را شکانده. نه نباید سرش را برمیگرداند!باید بی توجه به صدای کنارش به خیالات خود ادامه میداد و پیانو میزد.حال سکوتِ دل انگیز ذهنش از هم پاشیده شده.آری به قطع یقین باید عاملش را تماشا میکرد و او را... سرش را به سوی صدا لغزاند. پسری بلند قد با شانه هایی افتاده.موهایش چشمه ای شکلات بود که جلوی یکی از چشمانش را پوشانده.موجی آرام و پیچیده در عمقِ تارهایش میرقصد.طوری که فرشته ها را نیز مجذوبِ خود میکند.چشمانِ بادامی و کشیده اش زیرِ عینکی خوش فرم پنهان گشته.عینکی ساده با ابعادی مستطیلی.گویی میخواست جهان را از میانِ هندسه؛واضحتر تماشا کند. ته ریشی کوتاه،چون سایه ای کمرنگ،چهره اش را قاب گرفته.
لونا نگاهش را دقیقتر کرد. کتی طوسی رنگ روی شانه هایش نشسته و تا رانش قد کشیده.زیرِ آن،پیراهنی از جنسِ آسمانِ جا خوش کرده و تضادی بینظیر ساخته.جیغ و ساده.بدون هیچ طرحِ خاصی.ترکیبِ طوسی و آبی روشن جالب به نظر میآمد. مهربانی در نگاهش برق میزد.اما زیرِ نقابِ سادگی اش چهره ای محاسبه گر و هوشمند خُفته.چهره ای که هر زمان که لازم بود آن را شکوفا میساخت.دستانش را چون انسان های مطمئن پشتِ کمرش قفل کرده.و لبخندی ظریف گوشه ی لبش نقش بسته. لونا به لبخندِ مرد چشم دوخت:«مچکرم» مرد محترمانه:«چه کسی پیانو زدنو بهتون یاد داده؟» لونا نگاهش را پایین خزاند:«پدرم!بِن کراوفورد.شاید اسمشو شنیده باشین» مرد قدمی جلو خزید:«آهان.پس شما دخترِ دکتر بِن هستید! ایشون واقعاً انسان محترمی هستند» لونا بی اختیار از روی صندلی برخاست و روبه روی مرد قامت بست:« شما از دوستانِ پدرم هستین؟» ذوقی خفیف چهره ی لونا را لک انداخت. قِرِ لباسش توجه مرد را جلب نمود:«متاسفانه نه!واقعیتش من یه دانشمندِ هسته ای ایرانیم!به دعوت پدرِ شما به لندن اومدم تا تحقیقاتمو کامل کنم» دانشمند هسته ای؟ لونا اطمینان حاصل کرد که با شخصیت باهوش و بزرگی صحبت میکند. پس لبخندی زد و باقدمهایی آهسته خود را تا نزدیکی مرد رساند. مرد با نگاهش حرکاتِ لونا را دنبال کرد.لبخندش را چون سلاحی ارزشمند روی چهره اش نگاشت. حال لونا و مرد تقریبا نزدیکِ یکدیگر قامت نگارده اند. موی بافته ی درخشان لونا چون رگه ای نور روی یکی اش شانه هایش ریخته. غرورِ عجیبِ مرد، هیجانش را قلقلک میداد.. لونا دستش را به سوی مرد دراز نمود.گویی میخواست با او سلامی بکند:«از آشنایی باهات خوشبختم!» نگاهِ مرد به دستِ معلقِ لونا گره خورد.اما قفل دستانش هرگز گشوده نشد.شاید علاقه ای به لمسِ دستانِ لونا نداشت یا شاید... لحظه ای بعد... نگاهش دیگر مهربانی را صدا نمیزد.در عوض زیرکی خاصی گوشه ی چشمش برق میزد. لونا منتظر واکنشی از سوی مرد سرجایش ایستاده.دستش نیز استوار تر از خودش. اما پیچیدن یک صدا ورق را برگرداند...
صدایی آشنا و دوست داشتنی:«دخترم اون مسلمونه!» لونا با شنیدن سخنِ پدرش،خجالت را در چهره اش ریخت.گونه هایش چون لبویی خوش رنگ سرخ شد.گویی این مسئله بد جور ضایعش کرده.آن هم جلوی یک مردِ غریبه! انگشتانش استواری را شکاند و سست شد.بی اختیار دستش را عقب کشید و سرش را پایین لغزاند.میتوانست قسم بخورد که جلوی پدرش گند زده بود.همین قضیه نگاهش را آرام و شرمیگنانه میکرد. پوزخندِ مرد پررنگ تر شد.بلاخره گره دستانش باز شد.طولی نکشید که دستِ راستش آرام روی سینه اش نشست. لونا بیتوجه به مرد، زمینِ سرد را مینگرد.تا اینکه... مرد بی آنکه نگاهش خرد شود،ذره ای خم گشت و تعظیمی حیرت آور را ترسیم کرد.به سوی لونا:«منم از دیدن شما خوشبختم بانو!» لونا شتابان سرش را بالا کشاند و به تعظیم مرد چشم دوخت.مقداری ناباوری در چشمانش حلقه زد.شاید چون هرگز انتظار چنین حرکتی را از سوی او نداشت.از یک مردِ ایرانی،با وقاری سنگین! حال ابروهایش بالا پریده و گره لبانش پاره شده... کمی آن طرف تر،بِن شاهدِ این صحنه است.با لباس هایی شیک و پر زرق و برق.گویی منتظر دریدنِ فرصتی مناسب قامت بسته.
مرد از حالت تعظیم بیرون آمد و چون قبل صاف ایستاد.لحظه ای چشمانشان در یکدیگر گرهی خورد.اما مرد ناخواسته نگاهش را دریغ کرد و پایین ریخت.شاید چون از بچگی آموخته بود که به خانمها نگاه نورزد.دیگر ایرانی و خارجی اش چه فرقی میکرد؟ تَق تَق! کفش های بِن زمین را در هم میکوبید.حال او با گام هایی محکم به سوی لونا و مرد میخزید.طولی نکشید که کنارشان قامت بست.سنگینی حضورش،سکوت را میان لبها دوخت. بِن چشمانش را به چپ و راست برد.نگاهی به لونا و نگاهی دیگر به مرد... لونا و مرد گردنشان را به سوی بِن چرخاندند... بِن، مردی با موهایی از جنسِ سیاهی شب.با چشمانی درشت که تاریکی را در خود جای داده.تارهای خوش قدش تا شانه اش کش آمده اند و روی آن پاشیده اند. کتی درباری بدنش را پوشانده و زیبایی را به آن بخشیده.سپیدی با نخهای کت آمیخته و تا روی زانوهای بِن همراهی اش کرده.نوارهایی رخشان و طلایی نوک آستینهایش را نقاشی کرده.آستینهایی که با رسیدن به مچ از هم باز میشدند. برشهای دقیق و فشرده،قامتش را تشریفاتی تر نشان میداد.تا جایی که دکمه هایی ظریف و خورشید رنگ،لبه های کتش را در هم گره داده.سینه اش از گلدوزی های سلطنتی دوخته شده. شنلی بلند آوازه و ابریشمی کمرش را پوشانده.شنلی که تنها مخصوص یک نفر دوخته شده.نخست وزیرِ انگلستان!
لحظه ای بِن روی چهره ی مرد مکث کرد.طولی نکشید که دستانشان در هم فشرده شد.ترکیبی از گرمای بِن و سردی مَرد.گویی برای آشنایی و شناختن یکدیگر عجله داشتند. همینطور که گره دستانشان را بالا و پایین میدهند، بِن لبخندِ ملیحی زد:«به شهرِ لندن خوش اومدی آقای شاهسنایی!» مرد با لحنی صمیمی:«از استقبالِ گرمتون مچکرم دکتر بِن!» لونا به لبخند های هردوی آنها چشم دوخته.شاید رازی درونشان کشف نموده که قابل گفتن نیستو تنها با تماشا کردن افشا میگردد. دستِ دیگرِ بن روی شانه ی مرد نشست.گویی میخواست او را ذره ذره از لونا دور کند.در هر حال پروژه های سنگینی انتظار هر دو را میکشید.پروژه هایی که در آینده ای نزدیک دنیا را با نخ های خود تغییر میداد. اما کسی از این موضوع خبری نداشت.حتی خودِ بن و مرد... بدنِ مرد مقداری به پشت متمایل شد.حال هر دو آماده ی رفتن شده اند.دستِ بن روی شانه ی مرد و دستِ مرد در جیبِ کتش. لونا با چشمانِ درشتش نگاهی دیگر به مرد انداخت.کلماتی درون ذهنش ترسیم میگشت که نمیدانست آنها را بر زبان بیاورد یانه. لحظه ای گذشت... قدمهای بِن و مرد آماده... زبانِ لونا بی اختیار لغزید:«ببخشید آقا اسمتونو نگفتین!» مرد دست از صحبت با بِن کشید.از زیرِ عینک با چشمانش لبخند زد:«مهدی هستم بانو!» و این شد شروعِ پایانی غم انگیز...
نظرات بازدیدکنندگان (0)