هر چند وقت که نگاه ها، آسمان شب را ملاقات می کردند، حس ترس و تاریکی اندر آنها پدید می آمد غافل از اینکه ماه به آن عظیمی در آسمان می درخشد و بدون ماه، در دَیجور فرو می رفتند.
اما به هنگام سپیده دم، تمامی چشمان بر تلألؤ خورشید باز می شد و آسمان صبح به آنان، حس طراوت و نو آیینی ارزانی می داشت و عطا می کرد. چرا که دیگر آن حس غریب شام سیاه در آن گنبد کبود وجود نداشت.
وقتی که آسمان تاریک بود، ماه می توانست آسمان را در تاریکی فروزاند و به همه نشان دهد چقدر می تواند بدرخشد و جهان را از فروغ خود لبریز کند و منجی آسمان در برابر تاریکی باشد.
اما کسی پر درخشنده تر از خودش، مانند خورشید، در آسمان پیدا می شد و توجه ها را مانند آهن ربا جذب می کرد و نگاه ها را به سمت خود میکشاند. همه جذب خورشید می شدند، شب ها بی توجه به ماه، چشم انتظار خورشید، در تاریکی می نالیدند، گویا یک جهان را محو خود کرده باشد، توجه ها را از ماه می ربود و با نور خود، آسمان را از ستارگانی که تمام توجه شان به ماه بود تهی می کرد.
دیگر کسی به ماه توجه نمی کرد. انگار که برخی مانند ماه هستند، حتی ثانیه ای از غیبت آنها، موجب تاریکی می شود و خاموشی را به ارمغان می آورد. گویی جهان از وجود چنین آدمی بی خبرند...
بسیارررررر زیبا بوددد مثل همیشهههه😭💓💓💓💓💓
بوسسسسسس مرسییییییی😭💖💖