داستانیه که خودم نوشتم
در انتهای راهرو، کتابخانه ای بود که همیشه طناب توجه را دور گردن قربانی ها می انداخت و توجه آنها را به خود جذب می کرد، خیلی ها از این طناب دار نجات پیدا می کردند و سمت آن کتابخانه نمی رفتند. اما وقتی تصمیم گرفتم سمت آن کتاب خانه بروم؛ با چیز های عجیبی رو به رو شدم...
کتابخانه ای قدیمی بود که هر کتاب، زندگی و داستان خود را به رخ می کشید، کتابخانه ای که کتاب ها در آن می توانستند خود واقعیشان باشند. هر بخش، حس های مختلفی را به وجود می آورد، قفسه ای بوی دلتنگی را می داد، قفسه ی دیگر طعم تلخ شکست، قفسه ای دیگر، نشان می داد که روشن ترین رنگ ها چقدر می توانستند تیره باشند و قفسه ی دیگر حقیقت های تلخ را جایگزین دروغ های شیرین کرده بود.
انگار هر کتاب، داستانی متفاوت را درون خود پرورش می داد. انگار هر کتاب، نیاز داشت دهان باز کند و داستان خود را فاش کند، که انگار همین الان هم داشتند با صدایی خاموش آنها را داد می زدند.
در یکی از صدا ها، غم و درد های جبران ناپذیر ترکیب شده و زندگی می کردند. کتاب دیگری دست به قلم می شد که در هر کلمه ی آن سیاه چاله ی بی پایان خشم و اقیانوس پر عمق اندوه جای خوش کرده بودند. کتاب هایی می نوشتند و حرف می زدند که هر یک، داستانی از ظلم و بی رحمی را در خود جای داده بودند؛
هر بار که کسی از نزدیک شدن به آن کتابخانه خودداری می کرد، همه ی احساسات و داستان های تلخ و خون آلود در نهایت با هم ترکیب می شدند و مثل آب در جوی، می گذشتند که شاید مقصد آنها جایی بهتر باشد و یا آنها هم مانند تمامی کتاب های دیگر، در نهایت دور ریخته می شدند، انگار که کتاب ها هم جامعه ای داشتند که در آن صدا ها را خفه می کردند و آنها رو دور می انداختند...
تو به این میگی ضعیف؟
بزنمتتتتتت؟🥊😭😭😭 خیلی قشنگن داستاناتتتت😭 من شاید 4 ساله نمیتونم کتاب بخونم، ولی داستانای تو واقعا باعث میشن حتی کسی که نمیخونه هم، بخونتشون(میدونم جمله بندیم اشتباهه، خودتت کنار هم بچینی میفهمی😭)
فداتبشم منننننننن بوسسسسسسس😭💖
نه جمله بندیت اوکیه که😂😭
بعدم خودم فکر میکنم بعضی چیزا به ذهنم دیگه نمیرسه نسبت به قدیم😭
خیلی قشنگ بود عاشقش شدم✨
فداتتت💖
جذاب و گیرا بود
مرسییییییی💖
🌸🩷
خوشن اومد عالی بود داستانی که نوشتی
مچکرممم💖
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی 🍓🐰
چشمممم
مرسییی