داستان فردی که با یک انتخاب زندگیش عوض شد
یه جهانی بود به دور از هر بدی. مردمی شاد و خرم در آن جهان زندگی میکردند. اما بعضیها از این خوشی سوءاستفاده کردند؛ بعضی انسانها، بعضی شیاطین و بعضی موجودات باعث شدند نظم و خرمی این جهان نابود بشود. جادوگرها فرار کردند. اربابان سنگ هرکدام جایی پنهان شدند و آنان که ماندند، جان خود را از دست دادند. شیاطین به جهنم فرار کردند. انسانها هم قلمروهایی دور از ملتهای دیگر ساختند. خدایانی که زمانی مردم آنها را میدیدند، ناامید شدند و رفتند. هزار سال گذشت...
بعد از هزار سال، فرزندانی به دنیا آمدند؛ دنیل و ویکتور دراگوین، از خاندان بزرگ دراگوین، در شهری نسبتاً بزرگ. دنیل عاشق داستاننویسی و ماجراجویی بود و ویکتور همیشه یا همراه دنیل بود یا درحال آشپزی و باغبونی. این دو جوان بزرگ شدند و هرکدام مشغول کاری شدند. دنیل در کتابخانه کار میکرد و ویکتور هم بیشتر وقتها همراهش بود.
یک روز عادی دیگر شروع شد. ویکتور به علت کاری نتوانست آن روز همراه برادر بزرگترش، دنیل، به کتابخانه برود. برای همین دنیل تنها به کتابخانه رفت. دنیل پشت میز خود روی صندلی نشسته بود و درحال نوشتن کتاب جدیدش بود. گاهی هم به اطراف نگاه میکرد. بوی جوهر بیشتر اتاق را گرفته بود و دست دنیل کمی جوهری شده بود. و دنیل کاملا غرق جملاتی شده بود که مینوشت. _(و آن طلسم موجودات شیطانی را مهر موم کرد)_ در همین زمان، فردی وارد کتابخانه شد. دنیل ابتدا متوجه نشد ولی صداهای قدم آن فرد توجه اش را جلب کرد مردی را همراه دو نگهبان دید نشانی روی سینه اش می درخشید . فرد به سمت دنیل آمد و سلام کرد. دنیل هم جواب سلام را داد. فرد گفت: — سلام آقای دراگوین. از آشنایی با شما خرسندم. بنده یکی از مأموران عالیجناب هستم. دنیل گفت: — سلام قربان. امیدوارم خستهی راه نباشید. چیزی میل میکنید؟ فرد پاسخ داد: — نه، خیلی ممنونم. فقط برای یک پیشنهاد آمدهام. دنیل از روی صندلی بلند شد. — چه پیشنهادی؟ فرد گفت: — شما نویسندهی ماهری هستید و آثار پرفروشی دارید. به شخصه چندتایی از آثارهاتون را خواند ام همچنین کتابدار خوبی هم هستید. من آمدهام تا به شما پیشنهاد کار در کتابخانهی قصر را بدهم. دنیل تعجب کرد. دوباره نشست و به فکر فرو رفت. از طرفی کتابخانهی قصر شغل فوقالعادهای بود؛ حقوق خوب و آیندهای درخشان داشت. اما از طرف دیگر، اینجا زادگاهش بود؛ تمام دوستان و خانوادهاش اینجا بودند. صدای مرد او را از فکر بیرون آورد. — نظرتون چیه آقای دراگوین؟
دنیل گفت: — قربان، باید دربارهاش فکر کنم. تا فردا صبح بهتون اطلاع میدم، اگه داخل شهر باشید. مشکلی نداره؟ فرد لبخندی زد. — نه آقای دراگوین، هیچ اشکالی ندارد. فردا صبح جلوی ورودی شهر میبینمتون. اما همان لحظه که آن فرد داشت از کتابخانه خارج میشد،دنیل صداش کرد دنیل:ببخشید قربان میتونم یه سوالی بپرسم؟اسم شما چیه، فرد:خب آقای دراگ وین بنظرم بهتره اگه قبول کردید این رو بدونید دنیل: درک میکنم خدانگهدار
کمی گذشت و وقت شام شد. دنیل وسایلش را جمع کرد، در کتابخانه را بست و پیاده به سمت خانه راه افتاد. خانوادهی دنیل آنقدر ثروتمند بودند که میتوانست با درشکه رفتوآمد کند، اما او ترجیح میداد مسیر را پیاده طی کند. شهر همچنان زیبا بود. کمکم ستارهها معلوم میشدند و چراغهای شهر روشن میشدند. کودکان با دوستانشان خداحافظی میکردند و به خانه میرفتند. دنیل یاد روزهایی افتاد که همراه ویکتور با بچههای شهر بازی میکرد. لبخندی روی صورتش نشست. کمی بعد، بالاخره به عمارت دراگوین رسید. وارد شد و ویکتور و پدر و مادرش را سر میز شام دید. کنار ویکتور نشست و بعد از شام، تمام ماجرا را تعریف کرد. پدر و مادرش لبخند زدند و او را تشویق کردند. — آیندهای درخشان نصیبت میشه. باید قبولش کنی. اما دنیل یک خواهش داشت؛ اینکه ویکتور را هم با خودش ببرد. پدر و مادر لبخند زدند و قبول کردند. ویکتور هم خوشحال بود.
صبح زود، دنیل و ویکتور با وسایلشان به سمت ورودی شهر رفتند. هردویشان هم خوشحال بودند و هم کمی غمگین، اما زیاد به غم اهمیت نمیدادند. بالاخره دنیل مأمور پادشاه را دید. به سمتش رفت و بعد از کمی خوشوبش، سوار کالسکه شدند. دنیل برای آخرین بار به شهرش نگاه کرد... و با زادگاهش خداحافظی کرد.
خیلی خوشم اومد✨
ایول
ممنونم