در گوشهای از اتاقی تاریک و محصور، درون قفسی آهنی، پرندهای چشم به جهان گشود. مادرش، که او نیز تمام عمر خویش را در همان قفس سپری کرده بود، هر آنچه از آداب خوشآوازی و زیباییِ پسندیده نزد انسانها میدانست، به او آموخت. پرنده بزرگ شد و بال و پر گرفت، بیآنکه حتی برای یکبار، آبیِ بیکران آسمان را دیده باشد. مادرش هرگز از دنیای بیرون سخنی به میان نیاورد؛ چرا که خود نیز چیزی از آن نمیدانست. او پیش از آنکه بتواند از دنیای فراتر از میلهها بپرسد یا بداند، مادرش را از دست داد. مادر، تنها تجربههای محدود خود از چارچوب قفس را به یادگار گذاشت و رفت.
روزها گذشت و پرنده به مخلوقی بسیار زیبا و خوشالحان بدل شد. او در تنهایی خویش، مدام به میلهها خیره میشد و با خود میاندیشید: «آیا تمام دنیا همین اتاق است؟ آیا من هم میتوانم روزی فراتر از این میلههای آهنی زندگی کنم؟» اما بلافاصله ترس بر دلش سایه میانداخت و با خود میگفت: «نه، هرگز! اگر قرار بود بیرون از اینجا زنده بمانم، اکنون اینجا نبودم. پس همین بند و اسارت برای من بهتر است.»
پرنده قصه ما، حتی رسمِ پرواز را هم نمیدانست. او رفتهرفته به تمام سؤالهای بیجوابش عادت کرد و از هر آنچه که نمیدانست، دیواری از غیرممکنها برای خود ساخت. **آری، اگر آزادی را ندانی، نمیتوانی بفهمی که زندان، زندان است.**
روزگاری از روزها، عقربی از شکاف دیوار به درون اتاق خزید. پرنده که در عمر خود چنین موجودی را ندیده بود، با شگفتی پرسید: «تو از کجا آمدهای؟» عقرب پاسخ داد: «از صحرای بی کران بیرون.» پرنده گیج و مبهوت، از عقرب خواست تا از دنیای بیرون برایش بگوید. با هر کلام عقرب، پنجرهای نو در ذهن پرنده گشوده شد و او سرانجام فهمید آسمان چیست و آزادی چه معنایی دارد. شوق رهایی سرتاسر وجودش را فرا گرفت. به کمک عقرب، پرنده راه خلاصی از قفس را یافت؛ اما عقرب شرطی گذاشت: «من راه آزادی را به تو نشان میدهم، به شرط آنکه مرا نیز با خود به بیرون ببری.»
پرنده پذیرفت. او توان پرواز نداشت، اما به همان آزادی روی زمین و قدم زدن در پهنهٔ خاک قانع بود. پس عقرب را بر دوش گرفت و قدم به دنیای بیرون گذاشت. اما عقرب، از همین نزدیکی و بیبالی پرنده سوءاستفاده کرد و نیش زهرآگینش را در تن او فرو نشاند. پرندهٔ بیخبر، حتی نمیدانست که عقرب نیش دارد و مرگآفرین است.
عقرب در حال مرگ پرنده، بالای سرش ایستاد و گفت: «مرا ببخش، اما هر چیز قیمتی دارد. برایم سوال است؛ آیا این آزادی و دنیای بیرون، ارزش جانت را داشت؟» پرنده با صدایی لرزان و بیرمق، اما با نگاهی روشن پاسخ داد: «بله... زیرا من چیزی را فهمیدم که کسانی مثل من هرگز نمیدانند. **آزادی من اگرچه کوتاه بود، اما از صد سال زندگی در ندانستن و قفس بهتر بود.**»
عقرب پرسید: «اگر زمان به عقب برمیگشت، باز هم این کار را میکردی؟» پرنده لبخند تلخی زد و گفت: «**بله. همین که حالا میمیرم هم نتیجهٔ ندانستنم بود؛ پس همان بهتر که بدانم. قبل از مرگم توانستم بفهمم و آزاد باشم، حتی اگر نتوانم در آن آسمان آبی پرواز کنم...**» و پرنده چشمهایش را بست، در حالی که برای اولین و آخرین بار، نسیم آزاد صحرا پرهایش را نوازش میکرد.
چطور بود ؟ این دومین داستانی بود که نوشتم 📖🖋️
دستم خورد 🤦🏻♀️
نظرات بازدیدکنندگان (0)