کمی نزدیکتر رفتم، اما این بار محتاطتر از قبل. پیکر سیاه، پشت به من، هر لحظه بیشتر در گوشهٔ دیوار مچاله میشد و بیش از پیش در خودش فرو میرفت. کمی به خطوط سفید و ناپایدارِ پشتش خیره شدم و درست همان لحظه که چهرهٔ خودم را در آنها دیدم، ترس بر من چیره شد. چهرهٔ من… چ… چرا باید آن خطوط چهرهٔ مرا میساختند؟ آنها که ناپایدار بودند! یکهو پیکر سیاه به سمتم برگشت. این آتش؟ این میلِ شدید به ویران کردن و تصاحب کردن چه بود؟ پیکر آرام، اما مشتاق، به سمت من آمد. خودم را عقب کشیدم. پاهایم سست شده بودند و توان دویدن نداشتم؛ از سوی دیگر، پیکر نه از روبهرو، بلکه از بالا داشت به سمتم میآمد. گویا قصد داشت مرا ببلعد! «کیاههه!» نفسهایم به شماره افتاده بود… پیکر سیاه… حالا که دیگر مثل قبل کوچک و مچاله نبود، حالا که خطوط سفید درونش پایدار شده بودند، او را به یاد آوردم. درست همان لحظه، گویی چیزی در اعماق ویرانههای وجودم شکست.
«اوه، لوکاس! آرومتر بدو، خطرناکه!» صدای خندهای که شادی کودکانه در آن موج میزد به گوش میرسید و کودک با خنده میگفت: «باشه، بابا…» پیش از آنکه دستش به پدر برسد، تصویر مثل غباری در باد از هم پاشید. قلبم بیاختیار فشرده شد. خاطرهای دیگر، بیاجازه، خودش را به من تحمیل کرد. «اون ستارهها چه خوشگل هستن.» ـ «آره، خیلی.» «بابا…» «چیه؟!» «میشه ستارهها رو شمرد؟» «نه…» «اما من مطمئنم که میتونم بشمارمشون!» بابا میخندد و میگوید: «پس تو میشی اولین نفری که ستارهها رو شمرده…» خندهاش آرامآرام در سکوت حل شد و آسمان هم با آن رنگ باخت.
صدای گریه، این بار نزدیکتر از قبل، در تمام ساختمانِ وجودم پیچید. «نه… بابا، تروخدا نرو!.. من رو تنها نذار!.. بابا، نرو!» پدر دستی بر سرش میکشد و موهایش را نوازش میکند. «بابا قول میده برگرده… پس گریه نکن، لوکاس.» «کی؟!.. کی برمیگردی؟…» پدر لحظهای مکث میکند و بعد میگوید: «وقتی همهٔ ستارهها رو شمردی.» و بعد، کمکم دور میشود. پسر بچه با صدای بلند میگوید: «قول دادیها!.. یادت باشه.» پدر رویش را برمیگرداند، لبخند میزند و سرش را تکان میدهد. لبخندش محو شد… بعد خودش هم.
چیزی در گلویم سنگینی میکرد. انگار هر خاطره، آجر دیگری را از دیوارهای وجودم جدا میکرد. «مامان، چرا ستارهها تموم نمیشن؟» مادر جوابی نمیدهد و فقط خودش را مشغول کارش میکند. سکوتش، از هر پاسخی سنگینتر بود. «خب، اینم از سومین دفتر.» پسر بچه نگاهی به آسمان میاندازد و با لبخند میگوید: «بابا، قول میدم تا سال بعد همهٔ ستارهها رو بشمارم. گاهی ستارهها رو با هم قاطی میکنم، گاهی بعضیهاشون رو چند بار میشمارم، اما آخرش این کار رو میکنم!» پسر بچه کمی صبر میکند و بعد میگوید: «چون میخوام زودتر ببینمت!» صدایش بارها در ساختمانِ وجودم پیچید. «چون میخوام زودتر ببینمت…» «چون میخوام زودتر ببینمت…» «چون میخوام زودتر ببینمت…» یکباره همهچیز فرو ریخت. خاطرهها، صداها، آسمان و ستارهها، همگی در تاریکی محو شدند. پیکر سیاه با شدتی دیوانهوار به سمتم شتاب گرفت و گلویم را محکم فشرد!..
نفسنفسزنان در جایم نشستم و دستم را روی گلویم کشیدم. قطرههای عرق سرد روی پیشانیام برق میزدند و موهای ژولیدهام بینظم روی پیشانیام ریخته بودند. به آسمانی که از پنجرهٔ اتاق پیدا بود خیره شدم؛ شبی تاریک، اما رو به روشنایی. با زحمت از جایم بلند شدم و روبهروی آینه میخکوب ایستادم. چند روزی میشد که حتی جرئت نزدیک شدن به آن را هم نداشتم. نگاهم روی لباسهایم لغزید. با همان لباسهای بیرون خوابم برده بود. آرام سرم را بالا آوردم و به چهرهٔ رنگپریده و چشمان خستهام خیره شدم. خوابآلود… خسته… و… انگار دیگر چیزی از من باقی نمانده بود.
دو پارت قبل ویرایش خوردن🙏🏻