خب من قراره راوی داستان های واقعی ادما باشم پس خوشحال میشم همراهی کنین و حمایت🫰🏻🦋
وقتی برای اولین بار وارد آن آپارتمان شدم، فکر میکردم قرار است با چند همخانه، روزهای آرام و خاطرهانگیزی را تجربه کنم. اما خیلی زود فهمیدم که اشتباه میکردم. اوایل همه چیز عادی بود، اما کمکم ظرفهای کثیف روزها داخل سینک ماندند، زبالهها روی هم تلنبار شدند و هیچکس حتی کوچکترین تلاشی برای تمیز کردن خانه نمیکرد. در نهایت فقط یک نفر بود که هر بار دست به جارو و دستمال میشد؛ من. بعد از مدتی تصمیم گرفتم فقط مسئول وسایل خودم باشم. اما حتی همین هم دردسرساز شد. اگر یک ماهیتابه را برای یکی دو ساعت داخل سینک میگذاشتم تا خیس بخورد، آن را روی کابینت پرت میکردند و همانجا رهایش میکردند؛ بدون اینکه حتی زحمت تمیز کردنش را بکشند. خانه آنقدر کثیف شده بود که یک روز دیگر نتوانستم تحمل کنم و تمام پذیرایی را خودم تمیز کردم.
اما مشکل فقط بینظمی نبود. یک شب، دوستپسر یکی از همخانهها بعد از یک دعوای شدید حاضر نشد آپارتمان را ترک کند. او حتی با تلفن دختر برای دیگران پیام میفرستاد و خودش را جای او معرفی میکرد. فضای خانه پر از ترس شده بود. کار به درگیری با مدیریت ساختمان و حضور پلیس کشید و در نهایت ورود آن مرد به ساختمان ممنوع شد. با این حال، چند روز بعد دوباره همان مرد را داخل خانه دیدم؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. هر بار هم که میگفتم از حضورش احساس امنیت نمیکنم، به جای اینکه حرفم شنیده شود، با عصبانیت و بیتفاوتی روبهرو میشدم.
این اولین بار هم نبود که احساس میکردم امنیتم برای او اهمیتی ندارد. یک بار در جمع دوستان، وقتی فردی به شکلی آزاردهنده به من نزدیک شد و تصمیم گرفتم آنجا را ترک کنم، او از دستم ناراحت شد؛ انگار ماندن در کنار یک مرد برایش مهمتر از حال کسی بود که کنار او ایستاده بود. کمکم سکوت جای همه چیز را گرفت. در گروه چت خانه پیامهایم بیپاسخ میماند و انگار اصلاً وجود نداشتم.
صبحها هم داستان خودش را داشت. حمام گاهی بیشتر از یک ساعت در اشغال یکی از همخانهها بود، در حالی که من باید خودم را به محل کار میرساندم. هر روز با استرس به ساعت نگاه میکردم و نگران دیر رسیدن بودم. حالا تنها چیزی که مرا در آن خانه نگه داشته، قراردادی است که تا سال آینده تمام نمیشود. گاهی با خودم فکر میکنم بعضی خانهها، قبل از اینکه سقفی برای آرامش باشند، میتوانند به زندانی تبدیل شوند که هر روز تحملش سختتر از روز قبل میشود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)