قسمت اول: همه چیز از یک نقاشی شروع شد....
* * * * *
روزی روزگاری پسری باستان شناس همراه با خواهرش بودند که محل زندگی ثابتی نداشتند. آنها ایرانی بودند اما چون پسر خیلی معروف بود، کشور های مختلف از او درخواست همکاری میکردند و مجبور بودند مدام جابجا شوند. البته نباید خواهر او را فراموش کرد. نویسنده ای معروف که کتابهایش را خودش می نوشت و تصویر گری میکرد. پسر در اوایل ۲۸ سالگی اش بود و دختر اوایل ۲۷ سالگی. دختر آرمیتا نام داشت و اسم پسر آرمان بود.
همه چیز از آن روزی شروع شد که آرمان با تیم تحقیقاتی خود، برای مرمت جایی در پکن( پایتخت چین) رفتند که تازه کاشفان، موفق به کشف آن شده بودند. در آنجا غاری پیدا کرد که بنظر می آمد تلاش بسیاری شده است تا مخفی نگه داشته شود. در غار به سختی باز شد. آنجا پر بود از وسایل عجیب و غریب. آرمان گفت:(( بچه ها! بیاین این وسایلو ببرین.)) و بخشی از تیم آرمان برای بردن وسایل داخل آمدند.
همان طور که آنها مشغول بردن وسایل از غار بودند، آرمان داخل غار را بیشتر گشت تا ببیند آیا چیز دیگری پیدا میکند یا نه تا اینکه......
داستان ترجمه شده ی این شاهکار! به لیست تست های خیلی جالب افزوده شد.
توسط shion hoshino💚
_____
درود خوشگلممم
مرسییییی😭🎀🩷
خواهش میکنم💚 اگه میخوای پارت ۳ بیاد تو نظر سنجی شرکت کن ممنون. راستی اسم داستان نقاشی سرنوشت شد و پارت ۲ اومده.
باشه💛💫
البته نظر سنجی حذف شد. میخوام یه پست واسش بسازم. مدتی منتظر بمون. ممنونم🤗💜
خیلی خب باشه🥲🩷