قسمت دوم: مکانی جدید یا قدیمی؟
* * * * * *
آرمان با هیجان به دفترش نگاه میکرد و آرمیتا( در پارت قبلی اشتباهی سارا گفته بودم میفهمین چرا.) هم به دفتر نگاه میکرد تا شاید چیزی سر در بیاورد. آرمان گفت:(( این خط مربوط به هزاران سال پیشه. دقیقا دوره قدیمی چینی ها. لباس پسره هم از همون نوعه. حالا متنش رو ترجمه کنیم.)) و آرام انگشتانش را روی صفحه دفتر گذاشت و چرخاند تا کلمات را پیدا کند و گفت:(( ترجمه ش میشه اگر صورتت مانند من است تو خود من هستی. یعنی چی آخه؟ یه جور رمزه؟)) آرمیتا سرش را با تاسف تکان داد و گفت:(( آخه خنگ باهوش من. منظورش اینه که قیافش شبیه شخص توی نقاشی باشه. بنظرم تو رو داره میگه. باید....)) اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، نوری به رنگ آبی از نقاشی تابید و آنها به داخل نقاشی کشیده شدند.
آرمان چشن هایش را بازکرد و دید در راهرویی طولانی و سیاه است. انگار در خلا ای بی پایان فرو رفته بود. آرمان گفت:(( آرمیتا کجاست؟)) که همان لحظه شخصی را روبهروی خود دید. اما آن شخص.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)