سلام اکلیلی ها✨️ هانامین هستم🎀 ببخشید که این پارت دیر گذاشتم. تمام تلاشم رو کردم که خوب تمومش کنم. بازم میگم من اطلاعاتی درباره بیماری هایی که توی این داستان گفته شده ندارم پس اگه جایی اشتباه بود معذرت میخوام. امیدوارم از پارت آخر این داستان لذت ببرید💖✨️
تئو: یه گوشه ایستادم و تکون نخوردم. یعنی کی میتونست باشه؟ خیلی میخواستم برم جلو اما جلوی خودم رو گرفتم. شاید واقعا همونطوری که الکس گفت بعضی چیزهای زندگیش به من ربطی نداشته باشه. چند دقیقهای که گذشت. الکس از ماشین پیاده شد. از این فاصله هم میتونستم خشم رو توی صورتش ببینم. در ماشین رو چندان محکم بست که احساس کردم الانه که درش کنده بشه. سرش رو برگردوند و از ماشین دور شد. وسط راه که رسید، منو دید. سر جاش ایستاد. صدای روشن شدن ماشین رو شنیدم. داد زدم:( الکس تو اینجا....) ناگهان نور ماشین مستقیم خورد توی چشمم. چشمم رو بستم و بعدش....بعدش... صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین روی آسفالت رو شنیدم. تا چند ثانیه همه چیز ساکت بود. چشمام رو که باز کردم. نه......نه......نه.. روی زمین افتاده بود. دوییدم سمتش. روی زمین نشستم. دستام میلرزیدن. برش گردوندم. این چی بود روی دستام؟ خ.و.ن .....خ.و.ن بود. دور تا دورش پر از خ.و.ن بود. دستام رو دور گردنش حلقه کردم. نمیتونستم نفس بکشم، گریه میکردم:( الکس، توروخدا بیدار شو.) تکونش دادم:( الکس از این به بعد به حرفت گوش میدم. دیگه نمیدوم. دیگه برات تئوریهای مسخره فضاییها رو تعریف نمیکنم... توروخدا الکس بیدار شو.) چشماش بسته بود و هیچ تکونی نمیخورد:( الکس.....) سه روز بعد: تئو: روی صندلی توی راهرو نشستم. اما اینبار تنها، بدون الکس. سه روزه که صداش رو نشنیدم. سه روزه که بهم گیر نمیده. سه روزه که الکس بیهوشه. دکترا گفتن الکس توی کما موقته. یه جور خواب که هم ممکنه بیدار بشه و هم نشه. گفتن اگه تا دو روز دیگه بیدار نشه. یعنی.... حتی نمیتونم بهش فکر کنم. اون ع.و.ض.ی کی بود؟ اگه پیداش کنم زندهاش نمیزارم. ( تئو جانسون؟) سرم رو بلند کردم. مامور پلیس بود. حتما برای این اتفاق اومده بود. هیچ حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم. ( بله خودمم) ( سلام تئو. من مایکل گری هستم. مسئول این پرونده. ما دوربین های مداربسته بیمارستان رو چک کردیم و تونستیم رد ماشینی که به الکس زده رو پیدا کنیم. فقط یه سوال داشتم. احیانا این روزها با پدرت حرف زدی؟) بلند شدم:( نه. من حدود شش ماهی میشه که باهاش حرف نزدم. چطور؟) ( خب متاسفم که این رو میگم ولی فهمیدیم در واقعا ماشین متعلق به متیو جانسون یعنی پدرت بوده. اون شب هم پدرت راننده بوده.) چی؟ سر جام خشکم زد:( منظورت چیه؟) ( خب. وقتی اون اتفاق افتاد. ماشین از صحنه جرم فرار کرد. ما دوربین های پلیس رو چک کردیم و اونجا بود که دیدیم پدرت وسط راه از ماشین پیاده شد و سوار ماشین دیگهایی شد. راننده اون ماشین مادرت بوده. بعد فهمیدیم که قصد داشتن فرار کنن. اما متاسفانه توی راه ماشین کنترلش رو از دست میده و میافته ته دره و هر دوشون فوت میشن.) خندهام گرفت با هیجان گفتم:( واقعا م.ر.د.ن؟ چه خوب. خیلی خوبه. این عالیه. پس چرا میگی متاسفم؟ فکر کردم اتفاق بدی افتاده.) پلیس با تعجب نگاهم کرد. توی چشماش زل زدم:( آقای پلیس. شما نمیدونید با من چیکار کردن. الان که میبینید با کسی که ازم طرفداری کرد چیکار کردن. اونا هیج وقت پدر و مادر من نبودن، فقط کسایی بودن که منو به دنیا آوردن همین.) ( خب وظیفه من این بود که فقط همین رو بهت بگم. امیدوارم حال رفیقت زودتر خوب بشه. فعلا.) از یه طرفی خوشحالم که بلاخره از دستشون راحتش دم و از یه طرفی هم به خاطر الکس خیلی ناراحتم.
یک روز بعد: تئو: چهارمین روزه که الکس بی هوشه. فقط یک روز دیگه وقت داره. حالم اصلا خوب نیست. اینکه کاری از دستم بر نمیاد بیشتر آزارم میده. توی همین فکر ها بودم که دکترا و پرستارا رو دیدم که میدوییدن و وارد اتاق الکس میشدن. سریع از سر جام بلند شدم ولی اجازه ندادن وارد اتاق بشم. الکس نفس نمیکشید. صدای جیغ مانیتور کل اتاق رو پر کرده بود. ( خواهش میکنم الکس. نفس بکش. لطفا نفس بکش.) دکتر شروع کرد به دادن ماساژ قلبی . توی اتاق پر شده بود از دکتر و پرستار، هیچ چیزی معلوم نبود. فکر کن پشت شیشه اتاق ایستاده باشی و بخوای شاهد م.ر.گ بهترین و تنها رفیقت باشی. فکر کردم همه چیز تمومه که دکتر داد زد:( برگشت. نفس میکشه.) وقتی دکتر از اتاق بیرون اومد به سمتم برگشت:( تئو. خودت که الان دیدی. الکس توی وضعیت خوبی نیست. الان تنها راه حلمون اینه که عملش کنیم شاید اینجوری حالش خوب بشه اما هیچ تضمینی بهت نمیدم. متاسفم که میگم اما ممکنه حین عمل جونش رو از دست بده. الان عمل کردن تنها راه حله. سعی کن با پدر و مادرش تماس بگیری و بهشون بگی که وضع الکس چجوریه. اونا باید بیان و پول عمل رو پرداخت کنن تا عملش کنیم.) دوییدم سمت پذیرش. میدونستم ریسک بالایی داره اما اگه عمل نمیشد شاید تنها راه برای برگشتش از دست میرفت. ( کیت. ازت میخوام شماره پدر و مادر الکس رو از توی پرونده بهم بدی. فقط زودتر.) کیت نگاهی بهم انداخت:( باشه. حتما) به سمت پرونده ها رفت و یکی رو بیرون کشید و بازش کرد. شماره ایی رو بهم داد:( بیا. تنها شمارهایی که توی پروندهاش هست. امیدوارم حالش خوب بشه.) شماره رو ازش گرفتم:( ممنونم کیت.) به سمت تلفن رفتم و با شماره ای که بهم داده بود تماس گرفتم. خیلی بوق خورد تا جواب بده:( جواب بده دیگه. لطفا جواب بده.)
( بله بفرمایید. پرورشگاه دزموند. امری داشتید؟) تعجب کردم. یعنی شماره رو اشتباه گرفته بودم؟ ( ب...ببخشید، شما بچه ایی به اسم الکس میلر میشناسید؟) چند ثانیه هیچی نگفت:( اوه الکس. درسته. بله میشناسم. یکی از بچه های پرورشگاه بود.) چی؟ الکس بچه پرورشگاهی بود؟ (آقا اتفاقی برای الکس افتاده؟) ( اِ.. خانم ببخشید من دوست الکس هستم. راستش الکس، چطور بگم؟ تصادف کرده و توی کماست و گفتن باید عمل بشه ولی الان پول عمل رو کی میده؟) ( وای. واقعا متاسفم. الکس بیچاره. نمیدونم چطور بگم ولی واقعا متاسفیم . الکس دیگه ربطی به پرورشگاه ما نداره.) (یعنی چی ربطی نداره؟) ( ببینید، قبلا وقتی فهمیدیم الکس بیماری تنفسی داره نمیتونستیم از پس هزینههاش بر بیام ولی یک خیر اومد و تمامی هزینههای الکس رو گردن گرفت. اما متاسفانه اون خیر حدود دو هفته پیش فوت کرد. ما هم دیگه نمیتونیم الکس رو نگه داریم. من همون روزی که خیر فوت کرد به بیمارستان زنگ زدم و اتفاقا خود الکس تلفن رو گرفت و همه چیز رو بهش گفتم. اون الان ۱۵ سالشه و پرورشگاه ما دیگه از ۱۲ سال به بعد بچهایی رو نگه نمیداره. این سه سال هم که الکس بچهایی از پرورشگاه ما به حساب میومد به خاطر همون خیر بود. باز میگم متاسفم، ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم. امیدوارم حالش خوب بشه.) داد زدم:( اصلا میفهمی داری چی میگی؟ اون داره م.ی.م.ی.ر.ه. بعد به من میگی نمیتونی پول عملش رو بدی. شما نباید... الو....الو) تلفن رو محکم سر جاش گذاشتم و به سمت اتاق الکس رفتم. یه صندلی گرفتم و کنارش نشستم. گریهام گرفت:( دیوونه. پس اون روز وقتی تلفن رو جواب دادی و بهم ریختی به خاطر این قضیه بود. چرا هیچ چیزی بهم نگفتی؟ چرا؟) ( ببخشید شما تئو جانسون هستید؟)
سرم رو بلند کردم و اشکام رو پاک کردم. زمزمه کردم:( بله، خودمم. شما؟) ( سلام تئو. من وکیل حقوقی شرکتی هستم که پدرت توش کار میکرد. در رابطه با پول هایی که پدرت توی شرکت داشت....) ( چیه؟ نکنه میخوای منو به خاطر کاری های اون بندازی زندان؟) ( نه . منظورم رو درست نفهمیدی. ما یه وصیت نامه توی کشو میز پدرت پیدا کردیم. توی اون وصیت نامه تمام داراییهای خودش رو به نام تو زد.) ( چی؟ مطمئنی سراغ آدم درستی اومدی؟ پدر من همچین آدمی نبود. اون میخواست من رو ب.ک.ش.ه حالا بیاد داراییهاش رو به اسم من بزنه؟) ( خب راستش. توی اون وصیتنامه یه سری چیزهای دیگه هم نوشته شده بود. تئو، پدر و مادرت به یه نوع اختلال روانی مبتلا بودن.) کاغذی رو روبهروم گرفت:( بیا خودت بقیهاش رو بخون.) از روی ناچاری بلند شدم و کاغذ رو گرفتم و شروع کردم به خوندن [ سلام تئو. اگه داری اینو میخونی پس یعنی من و مادرت دیگه کنارت نيستيم. میدونم چقدر در حق تو ظلم کردیم و هیچ جوره هم نمیتونیم توجهاش کنیم. من و مادرت برای اولین بار همدیگه رو توی مطب روانپزشک دیدیم و اونجا بود که فهمیدیم هر دومون اختلال روانی داریم. من زود عصبانی میشدم و جوش میاوردم و نمیفهمیدم چیکار میکنم ولی برعکس مادرت خیلی آروم و خونسرد همه چیز رو میدید انگار که هیچ چیز براش اهمیتی نداشت. بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم سعی کردیم از همه فاصله بگیریم وقتی فهمیدیم قراره تو به دنیا بیای خیلی خوشحال شدیم. اما زمانی که دکتر بهمون گفت ممکنه تو هم دچار یه اختلال روانی بشی، تصمیمی گرفتیم که خیلی برامون سخت بود. ولی همونطور که میدونی مادربزرگت به هیچ وجه اجازه نداد و تو به دنیا اومدی. بعد از به دنیا اومدن تو تصمیم گرفتیم ازت فاصله بگیریم تا آسیبی بهت نرسه. تئو هر چیزی هم بگیم نمیتونه کینهایی که باعث به وجود اومدنش شدیم رو از بین ببره. امشب قراره بیام بیماستان و با الکس حرف بزنم. الکس واقعا دوست خیلی خوبیه، اون حاضر شد خودش رو به خاطرت توی خطر بندازه. منو مادرت تصمیم گرفتیم بعد از صحبت با الکس برای همیشه از این کشور بریم. شاید اینجوری حالت کمی بهتر بشه. تمام پول و ثروتی که جمع کردم رو به نامت زدم. تا بعد ما بتونی از خودت مراقبت کنی. تئو مراقب خودت باش. امیدوارم ما رو ببخشی. عاشقتیم از طرف مامانی و بابایی.]
همه چیز توی مغزم بهم ریخته بود. گیج شده بودم، نمیدونم چرا گریهام گرفته بود. برگهایی از توی کیفش در آورد:( تئو، من برای این اینجام که تو این برگه رو امضا کنی. اون موقع تمام پول های پدر و مادرت که توی این سالها برات جمع کردن به تو میرسه. اون موقع است که میتونی پول عمل رفیقت رو بدی.) ( اما تو از کجا میدونی به پول نیاز دارم؟) ( خب، وقتی داشتی با تلفن حرف میزدی. حرفات رو شنیدم.) بلند شدم و آروم به سمتش رفتم . برگه رو از دستش گرفتم و امضا کردم. قبل از اینکه از اتاق بیرون بره کارتی رو بهم داد:( تئو، فعلا مقداری پول توی این کارت هست. الان میتونی ازش استفاده کنی. بقیه پول و داراییها هم میمونه برای زمان بعد چون باید مراحل اداریش طی بشه.) به الکس نگاه کردم که هنوز آروم و ساکت چشماش رو بسته بود. به سمت پذیرش رفتم و پول عمل رو پرداخت کردم. قرار شد همون روز عملش کنن. ۶ ساعت بعد: تئو: عمل الکس ۶ ساعت طول کشید. خیلی استرس داشتم. وقتی دکتر از اتاق عمل بیرون اومد به سمتش رفتم:( دکتر، الکس خوبه؟) لبخندی زد:( تئو، حال الکس خوبه. به لطف تو اون زنده میمونه.) نفس عمیقی کشیدم:( ممنونم دکتر. قبلا الکس بارها جون منو نجات داد، وقتش بود منم لطفهاش رو جبران کنم.) ۴ ساعت بعد: تئو: دکتر گفت الاناست که الکس بیدار بشه اما هنوز به هوش نیومده. کم کم خوابم گرفته بود که.... (تئو.....) ( الکس خوبی؟ بلاخره بیدار شدی؟ حالم ازت بهم میخوره. چرا همچین غ.ل.ط.ی کردی؟ من متاسفم الکس. من باعث این ماجراها شدم. واقعا متاسفم. پدر من عمدا تو رو با ماشین زد.) زمزمه کرد:( تئو، نه تقصیر توعه و نه تقصیر پدرت. اون شب وقتی سوار ماشین شدم بهم گفت که یه نوع اختلال روانی داره و باعث میشه باهات اینجوری رفتار کنه. بهم گفت که مراقبت باشم. اما من با حرفام عصبانیش کردم برای همین بود که اون اتفاق افتاد.) داد زدم:( این به کنار چرا بهم نگفتی توی پرورشگاه زندگی میکردی؟) ناگهان رنگ الکس پرید و شروع کرد به اشک ریختن. سراسیمه گرفتم:( متاسفم الکس . ببخشید. نباید اینجوری میگفتم.) به سمتش رفتم و اشکاش رو پاک کردم. بعد روی صندلی نشستم و همه اتفاق هایی که توی این مدت افتاده بود رو براش تعریف کردم.
یک هفته بعد: الکس: نور از لابهلای پرده اومده بود توی اتاق و مستقیم به چشمم میخورد. از خواب بیدار شدم اما تئو کنارم نبود. شاید رفته بود چیزی بخوره. آروم روی تخت نشستم که ناگهان چشمم به برگهایی روی میز کنار تختم افتاد. برگه رو برداشتم: [ الکس بابت همه چیز متاسفم، اینکه پدر و مادرم دچار اختلال روانی بودن دلیل نمیشد کاری کنن که این بلا سر تو بیاد. با اینکه میدونم باهام خوب رفتار نمیکردن اما نمیتونم به خاطر م.ر.گ.ش.و.ن خوشحال باشم. یه بخشی از وجودم هنوز ازشون متن.فره اما یه بخش دیگه اونا رو بخشیده. یه جورایی خودم رو گناهکار میدونم که نتونستم بفهمم چه مشکلی دارن. تو بهترین رفیقمی، کسی که حاضرم زندگیم رو براش بدم. یادته اولین بار همدیگه رو روی پشت بوم دیدیم. میخواستم خودم رو پ.ر.ت کنم پایین چون فکر میکردم دیگه هیچ چیزی برام ارزشی نداره اما وقتی تورو دیدم، یه احساسی بهم میگفت هنوز بعضی چیزها ارزش زندگی کردن رو دارن مثل دوستی با تو. اما دوباره اون حس بی ارزشی رو احساس میکنم. امیدوارم وقتی این نامه رو میخونی بدونی کجا هستم و بیای همونجا...) از روی تخت بلند شدم و به سمت پشت بوم رفتم. تئو نباید اینکارو بکنه. نه. نباید اینکارو بکنه. در پشت بوم رو باز کردم و وارد شدم. تئو روی لبه پشت بوم نشسته بود سرش رو برگردوند و بهم لبخندی زد:( بیا اینجا بشین.) نفس عمیقی کشیدم و رفتم و کنارش روی لبه پشت بوم نشستم. ( تئو تو اینجا چیکار میکنی؟) تئو نگاهم کرد و لبخندی زد:( چرا انقدر ترسیدی؟ نگران نباش. ایندفعه نمیخوام به زندگیم پایان بدم.) بهش خیره شده بودم. سرش رو بلند کرد و به آسمون چشم دوخت. داد زد:( ایندفعه واقعا میخوام زندگی کنم....)
خداوند گار من برم بمیرم
چرااا؟؟؟
خیلی عالییی بود خسته نباشی 🌸✨
ممنونممم😭😭🎀🎀
عررررررر عالیییی بودددددد😭😭😭💞💞💞
خیلی قشنگ بودد خسته نباشیی😭
دلم میخواد بازم داستان بنویسی که بخونیمم
ممنونم آوامی خوشگلممممم😭😭💖🌸🎀🎀
خیلی خوشحالم که تا آخر داستان همراهم بودی و حمایت کردی🌸🌸💖🎀
بابت لطفت ممنونم✨🌸💖
تو هم ادامه بده و همیشه بدرخش🎀✨✨✨
خواهش میکنم فدانبشمم😭💞💞
چون که خیلییی داستان قشنگی نوشتیی❤🔥❤🔥
مررسییی😭😭🫂🫂