خبری از عمارت ماه مهتابی داری ؟! ( آرتیمس ) اوضاع زیاد خوبی نیست ، رییس سابق خاندان شمشیر ماه ، به شدت بیمار ، رییس جدید هم درگیر مشکلاتی هست ! ( آملیا ) اگه تلاش کنی می تونی به زودی قدرتمند بشی ( آرتیمس) چه اتفاقی برات افتاد..... آرتیمس...نه... خواهر بزرگتر؟؟... ( آملیا ) هر دو دارن با لحن غمگین حرف می زنند اصلا بحث شون حس خوبی ندارم آملیا آورت! به من نگو خواهر ما سال هاست از هم جدا شدیم یادت رفته؟.! ( آرتمیس) نمی خوای از حال بابا باخبر بشی؟! ( آملیا ) من که میدونم اون مردک ترسناک صحیح سالمه ! ( آرتیمس ) حالش اصلأ خوب نیست!! چند هفته پیش با سم مسمومش کردن. بهتر نیست سر بهش بزنی؟! چونکه اون ...... ( آملیا ) آرتیمس با عصبانیت گفت پدرم؟! کسی که منو رها کرد فرستاد پیش خاندان شمشیر ماه ... باعث مرگ اون شد.! ( آرتیمس)
به هر حال اون پدرمون هست ! ( آملیا ) اگه اینطوری باشه پس وقتی مادر مون چشم راستش بخاطر اون از دست داد بابا کدوم گوری بود ( آرتیمس ) اون داشت برای کمک به مردها می جنگید یکم درک کن آرتیمس ! ( آملیا ) پس ما زنده ها چی میشیم آملیا ( آرتیمس ) پس خون برادرم چی میشه ؟!، میدونی که ما خواهر های ناطنین هم هستیم ! مادر من الان زنده است آملیا آورت! اما یک چشم بیشتر نداره! اون منتظر اون عوضی بود که بهش سر بزنه اما یک بار هم بعد از جنگ نیومد پیش ما !( آرتیمس)
میدونم چقدر در. کشیدی متأسفم که مادر من باعث نابودی زندگی شما شد ، اما ...... (آملیا ) دوباره آرتیمس حرفش قطع کرد! اما همه مثل تو خوش شانس نیستند ، که بن آورت حداقل یکی مثل من .... ما از یک پدر هستیم اما تفاوت ما اندازه خورشید ماه هست! ( آرتیمس) هر جوری که خودت می خوای ... می خواستم بهت بگم وقتی خبر بیهوش شدنت به گوشش رسید ، یک لحظه هم آروم قرار. نداشت ! ( آملیا )
حرف های قشنگی هست ! اما خیلی دیگه براشون دیره ، وقتی نیاز بهش داشتم نبود ، الان که از عشق پدرانش دست کشیدم ، یادش اومد من هستم؟( آرتمیس) سکوت قوی مرگباری حکم فرما شد تا آرتیمس با یک جمله شکستش بعد هم که من خوابم برد وقتی مقصر کاری نیستی متأسف. نباش ! به هر حال قرار که. تو آزادانه زندگی کنی ( آرتیمس+ اون شب برای آرتیمس و آملیا شب سنگینی بود ! به هر حال اون دوتا واقعا خواهر هستن این قضیه، که آکان آورت قرار به زودی بمیره نمیشه پنهان کرد ! تنها کسی هم که می تونه اون مرد نجات بده خود آرتیمس هست اما اون نفرت از پدرش داره.... باید راضیش بکنم قبل از اینکه دیر بشه کاری کنه درسته خوابم برد اما بر اثر عادت لو سیفر که هر روز قبل از طلوع خورشید بلند میشه میره پیاده روی نمی تونم ترک کنم!
تو حالت خواب بیداری نگاهم به پنجره افتاد ! یه نفر با موهای بلند که داشت به آسمون نگاه می کرد! اولش فکر کردم آملیا هست اما قدش بلند بود! از رو مبل بلند شدم تا برم پیاده روی ، که صدای آرتیمس شنیدم ! سلام رونیکا خوبی ؟! ( آرتیمس) آره بهترم آرتیمس ، صدات گرفته است اتفاقی افتاد؟ مکث کوتاهی کرد این بار حالت حرف زدنش غمگین ،نگران بود ! رونیکا تو که آینده میدونی ،بهم بگو آرکان آورت زنده میمونه ؟!، چقدر وقت داره ؟! برام عجیب هست که بعد از اون همه جمله که با نفرت می گفت الان تبدیل به نگرانی شده ! می خوام کمکش کنم بهش بگم نگران نباشه اما هر لحظه وقت تلف کردن هست سمت در رفتم تا برم ، بیرون ، که به سوال آرتیمس جواب دادم !
خیلی وقت نداره ..! تا هفته آینده از دنیا میره ، بهتر تا دیر نشده بری به دیدنش ! اما اون خیلی بد رفتار کرده ، چرا باید برم ..... اون که ...(آرتیمس ) دستگیر در باز کردم !.... روم برگردوندم درسته بدترین حالت تجربه کردی اما. اون پشیمون هست وقتی پیشش برون صندوق چه ببین ! چطوری؟! می خوای کاری بکنی ، که ببینمش ؟، من یک روحم چه جوری باهم برخورد کنیم ؟! ( آرتیمس) به من اعتماد کن ! آرتیمس قرار به زودی شگفت زده بشی !! وای منم می خوای چیکار کنی رونیکا ( آرتیمس) ما کارت برنده داریم ! آملیا ! چهار روز دیگه میریم روسیه ! بعد از گفتن این جمله از در بیرون رفتم
خیلی خوب نوشتی مثل همیشه✨✨✨✨✨
خیلی خوش حالم که برگشتییییب❤❤😭