امیدوارم از این چپتر هم خوشتون بیاد. اینجا یکم پرش زمانی داریم. گیج نشین...سوالی هست درخدمتم.
________________________________ -لعنتی، تو چه غلطی کردی؟! -تو بودی که از لوکاس خواستی رضایت منو بگیره. فکر میکردم راضی باشی برادر. برایان دستانش را روی گرنش میگذارد و رگ های ساعدش از شدت خشم بیرون میزنند. حال مانند آتشفشانی است که اگر مادر و کاترین اینجا نبودند آنقدر فوران میکرد که مرا مانند چيزی بی ارزش میسوزاند. ولی به هرحال یکدیگر را نمیکشتیم. از این مطمعنم.
-مرد، تو قرار بود نه بیاری. این مسخرهبازی ها دیگه چه کوفته؟! قهقهه ای از ته دل میزنم وقتی میبینم کاترین دست به سینه ایستاده و با خشم به برایان نگاه میکنه. -من اگه جای تو بودم حواسم رو جمع میکردم چون خواهر کوچولومون هرلحظه ممکنه چیزی به سمتت پرتاب کنه. برایان و کاترین هردو به من نگاه میکنند و از چهرهشان پیداست که اگر بس نکنم قصد جانم را میکنند. همانطور که دست از خندیدن برمیدارم مادر بین ما قرار میگیرد و با آهی عمیق شروع به حرف زدن میکند.
+تمومش کنید. بچه نیستین که اینجور به جون هم افتادین. در مورد این موضوع بهتر نیست فقط نظر خود کاترین رو بدونیم؟؟ خشم سریعا از چهره کاترین برداشته میشود و جایش را به اضطراب میدهد. کمی مردد است و با انتهای گیسش بازی میکند. چهره برایان کمی نرم میشود و به طرف صندلی قدم برمیدارد و مینشیند. +خب....میدونید؟ لوکاس مرد خوبیه. واقعا هست...نمیشه این بار رو کوتاه بیاین؟ اون منو دوست داره و خب...منم دوستش دارم. چیز دیگهای نیاز نداریم.
مادر لبخند میزند و کاترين را در آغوش میگیرد. برایان که حالا تسلیم شده به من نگاه میکند ولی اینبار خشمی در نگاهش نیست. -باشه. من دیگه حرفی ندارم. کاترین لبخند میزند و گونه هایش سریعا سرخ میشوند. بعد از نشان دادن خوشحالیاش به باغ پشتی امارت میرود. جایی که مادر لوکاس را مشتاق رها کرده. به مبل تکیه میدهم و به جعبه کوچک و نامه ای که از طرف ادلاید درافت کرده ام نگاهی میاندازم. با نرمی نامه را برمیدارم و آن را با چاقوی میوه خوری باز میکنم و بدون توجه به نگاه های موشکافانه برایان شروع به خواندن نامه دلبرم میکنم.
-این چیه؟ بعد از تمام کردن نامه با آخرین لبخند؛ آن را در جیب کتم قرار میدهم و به برایان نگاه میکنم. -نامه. -خودم میدونم عقل کل. برای چیه؟ برایان بلند میشود و روی مبل نزدیک من خودش را جا میدهد. به جعبه مشکی روی میز نگاه میکند و بعد از برداشتنش شروع به باز کردن آن را میکند. مانعش نمیشوم. به هرحال قصد همین کار را داشتم. بعد از باز کردن جعبه چشمانش بهه بطری عطر شیشه ای میافتد و قبل از اینکه شروع به خواندن برند و بوییدنش کند با تعجب نگاهی به من میاندازد.
-عطر زنانه خریدی؟ (چشمانش گرد میشود)....صبر کن ببینم. هدیست؟؟ سرم را تکان میدهم و عطر را از دستش میقاپم. برایان خنده ای سر میدهد و شروع به پاک کردن اشک های خیالی میکند. -لعنتی. دیگه کمکم داشتم فکر میکردم مشکلی پیش اومده. آهی عمیق میکشم. -اینجا لازم بود عرضه از خودم نشون بدم. پوزخندی میزند به پشت لم میدهد. عطر را به بینیام نزدیک میکنم و بازهم آن بوی دلنشین مرا به اعماق رویا میبرد. کمی بعد بلند میشوم و به سمت در خروجی قدم برمیدارم که صدای برایان موجب ایستادنم میشود. -نمیدونه کی ای، درسته؟ -فردا میفهمه.
با این حرف دوباره شروع به قدم زدن میزنم ولی اینبار با اعتماد به نفس بیشتر.سوار ماشین میشوم و با حرکت آرام شروع به خارج شدن از میکنم. با دیدن لوکاس که درحال بو*سیدن کاترین است ناخودآگاه کمی بیش از حد دلخور میشوم. به سمت آنها شتاب برمیدارم و هنگامی که قصد زیرگرفتن لوکاس را داشتم سریع دور میزنم که باعث ریختن کمی گل و لای به روی هردو آنها میشود. حال که بهتر فکر میکنم آنقدر ها هم از وضعیت راضی نیستم.
منتظر قسمت بعد هستم
البته✨❤
اگه پسره اینه میشه ادلایدش شم_
پسره 32 سالش_
اینو بچشون که هیچوقت قرار نیست بیاد فرض کن🤡
نهههههههههههههه من میخوامشششش