پنجره رو باز کردم و پریدم بیرون.استرس زیادی داشتم ولی میدونستم که باید برم به اونجا. اسکیت بردم رو برداشتم و راه افتادم. _ رسیدم! به دیوار رو به روم خیره شدم،به دیوار پرورشگاه! یه نفس عمیق کشیدم، چشمام رو بستم و سعی کردم قدرتم رو فعال کنم. _یک، دو، سه. آروم چشمام رو باز کردم و به دستم نگاه کردم،دستم می درخشید! خب این خبر خوبیه چون یعنی الان نامرئی شدم. به دیوار نگاه کردم و دنبال راهی واسه بالا رفتن گشتم.
بعد از مدتی یه جای پا پیدا کردم ولی اونقدر ها هم امن نبود. سعی کردم از همون جا بالا برم و تقریبا موفق شده بودم، تا اینکه لحظه آخر،بوممم! افتادم زمین. _آخ کمرممم چند دقیقه همونطور دراز کشیدم و بعد بلند شدم.یه نگاه به خودم انداختم و دیدم قدرتم از کار افتاده. داشتم یه بار دیگه خودمو آماده میکردم که یکی دستمو کشید، خواستم جیغ بزنم که سریع دستش رو گرفت جلوی دهنم. داشتم از ترس میمردم که با دیدن چهره اون شخص گیج شدم! آروم دستش رو از جلوی دهنم برداشت. _رن؟؟تو اینجا چه گلی میخوری؟ +به خاطر تو اومدم. صدای رن پر از ترس بود. + آنیا نباید اینکارو بکنی،بیا از اینجا بریم.
_نه، من باید همین امشب اون پرونده های داخل پرورشگاه رو ببینم. تازه تو چرا هنوز بهم میگی آنیا؟؟ مگه نگفتم اسم واقعیم ماریاست؟ +الان وقت این حرفا نیست، بیا از اینجا بریم! _ رن اصلا نمیفهمم چرا انقدر ترسیدی. +میخوای بدونی؟ _سوال کردن داره؟ +پس بیا اول از اینجا بریم. _ کجا بریم؟خونه ما که همه خوابن، پارک هم از اینجا خیلی دوره، مغازه ها هم که بستن. + خونه من به اینجا نزدیکه، میریم اونجا. _ عه راست میگی ها، یادم نبود. ********** رن در خونه رو باز کردم و رفتیم داخل.
خودم رو انداختم رو مبل و اسکیت بردم رو گذاشتم کنار مبل. _خب حالا بگو ببینم چی تو رو اینقدر ترسونده؟ رن اومد و کنارم نشست، یه نفس عمیق کشید و بعد چند ثانیه سکوت شروع کرد به حرف زدن. +بزار اول یه چیزی ازت بپرسم.چیزی راجب زندان آوین شنیدی؟ _ همون زندانی که داخل دریاست؟ +آره همونی که داخل یه جزیره کوچیکه.میدونی چه کسایی رو داخلش نگه میدارن؟ _ معلومه، بدترین خلافکار های دنیا رو. چهره رن غمین شد. +اشتباهه، اونجا بیدار شده هایی مثل من و تو رو نگه میدارن، اونجا پر از افرادیه که تنها گناهشمون داشتن قدرت های ابر انسانیه. وقتی چهره متعجبم رو دید گفت: +حتماً برات سواله که من اینا رو از کجا میدونم. چهره رن پر از اندوه شد.
+مادر منم یه بیدار شده بود.و اون الان... چشم های رن پر از اشک. + و اون الان تو اون زندان لعنتیه. از تعجب خشکم زد. _چی داری میگی رن؟ مگه مامانت به خاطر بیماری قلبی فوت نکرد؟؟ + یور سان مادر واقعی من نبود. _چرا هیچ وقت بهم چیزی راجبش نگفتی؟ + اینا حرفایی نیستن که بتونی به کسی بگی. _ ولی من بهت راجب قدرتم گفتم،وقتی فهمیدم بچه واقعی آتسوکو سان و هیکارو سان نیستم، اولین نفر به تو گفتم. با ناراحتی حرفم رو ادامه دادم. _من بهت اعتماد داشتم،ولی انگار تو اصلا بهم اعتماد نداشتی. +نه موضوع این نیست. _ چرا موضوع دقیقاً همینه.
وای ایول خیلی خفنه . هرچی میخونم دارم نمیفهمم و گیج تر میشم ایول هینطور ادامه بدههه . راستی رن پسره یا دختره ؟؟
ممنون نظر لطفته 💛 🌼
رن پسره
تازه قراره در ادامه یه طور بشه که کلا همه چیز بهم بخوره
خسته نباشی🎀
میشه بری نظرسنجیم؟یه جا زدم که نویسنده ها باهم صحبت کنن و یه نظری درباره داستان یا قلممون داشته باشیم و دربارش حرف بزنیم ، کمک یا نظر یه نویسنده دیگه خیلی بختر هوش مصنوعیه ، اگر دوست داری بیا نظرش با خودت خوشحال میشم بیای🎀
مرسی
الان شرکت میکنم
بسیار زیباست مشتاق قسمت بعد هستم
مرسی نظر لطفته 🩵