نفس، نفس زنان از خواب بیدار شدم بازم خواب اون روز لعنتی رو دیدم. ****** از زبان ماریا: صبح روز بعد،آتسوکو سان از خواب ناز بیدارم کرد و من تازه یادم افتاد که دیگه تعطیلات تموم شده و از امروز باید برم مدرسه. آماده شدم و از خونه رفتم بیرون که به رن برخوردم، نگران بودم هنوز ازم ناراحت باشه. _سلام +سلام،چه عجب دیر نکردی(با خنده) بعد هم باهم دیگه راه افتادیم سمت مدرسه. راستش رن به طور عجیبی عادی رفتار میکنه، البته خیلی هم عجیب نیست،اون معمولا مشکلات و مسائل ناراحت کننده رو نادیده میگیره و تظاهر میکنه اصلا اتفاقی نیفتاده. رسیدیم جلوی مدرسه که میساکی رو دیدم. دویدم سمتش و بغلش کردم.
_دلم برات تنگ شده بود. +دل منم برات تنگ شده بود، باور کن اگه نرفته بودیم مسافرت بهت سر میزدم. با خنده گفتم :البته که باید اینکارو میکردی. دور و اطراف رو دیدم و همونطور که انتظار داشتم رن غیبش زده بود. نمیدونم چرا همیشه از میساکی دوری میکنه. خلاصه با میساکی رفتم سر کلاس. **** آخرین کلاس هم که تموم شد، به سرعت رفتم سمت کمدم که رن عین جن پشت سرم ظاهر شد. +چرا انقدر عجله داری؟ _ واییی ترسیدم، چرا همچین میکنی؟ هوف، میخوام هر چه زودتر برم خونه بخوابم، امروز خیلی خسته شدم. + دقیقاً چیکار کردی انقدر خسته شدی؟ _ خب مگه مدرسه خسته کننده نیست؟ البته به جز زنگ ورزش و هنر و ریاضی. +آهان، باشه خداحافظ.
_مگه باهم نمیریم؟ +نه من مستقیم میرم سرکار. _ اوکی پس بعدا میبینمت. خیلی به خودت فشار نیار +باشه بعد خداحافظی با رن راه افتادم سمت خونه. اگه امروزم خونه تنها باشم خوبه، میتونم یکم تمرین کنم تا تو کنترل قدرتم بهتر بشم.باید واسه امشب آماده بشم. چند ساعت بعد از اینکه برگشتم خونه،آتسوکو سان هم برگشت خونه. این چند وقته واقعا زیاد از خونه میره بیرون. رفتم کنارش نشستم و گفتم: _ سلام خسته نباشی.این چند وقته خیلی بیرون کار داری، مشکلی پیش اومده؟ چهرش کمی غمگین شد اما خیلی زود خودشو جمع کرد. +نه مشکلی نیست.راستی واسه شام چی بپزم؟
_آممم، فک کنم کاتسودون خوب باشه، شایدم تمپورا. +باشه پس شام امشب کاتسودونه _ خسته به نظر میای، میخوای من غذا بپزم؟ +اگه بتونی واقعا عالی میشه. _میتونم. لبخند زد و گفت:ممنون عزیزم.پس من میرم یکم بخوابم. بعد رفتن آتسوکو سان منم رفتم آشپزخانه تا شروع کنم به آشپزی. همینطور که مشغول بودم، رفتم تو فکر:(یعنی واقعا لازمه بدونم خانواده واقعیم کیا بودن؟به هر حال که زندگیم پیش آتسوکو سان و هیکارو سان خوبه...نههه، البته که مهمه، حتی اگه نخوام بعد پیدا کردنشون با اونا زندگی کنم، حداقل باید بدونم اونا مردن یا زنده؟حداقل باید راجب گذشته خودم یه چیزایی بفهمم. )
هیکارو سان که رسید خونه، غذای منم آماده شد. کنار همدیگه غذامون رو خوردیم. بعد جمع کردن میز، شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم. یه نفس عمیق کشیدم و درو قفل کردم، بعد هم به سمت کمد کباس هام رفتم و یه لباس تیره برداشتم که بپوشم،یه ماسک هم زدم و رفتم سمت پنجره. _ خیلی خب، یا الان یا هیچ وقت. پنجره رو باز کردم و پریدم بیرون.استرس زیادی داشتم ولی میدونستم که باید برم به اونجا... آنچه در پارت بعد خواهید خواند: داشتم یه بار دیگه خودمو آماده میکردم که یکی دستمو کشید، خواستم جیغ بزنم که سریع دستش رو گرفت جلوی دهنم. داشتم از ترس میمردم که با دیدن چهره اون شخص گیج شدم...
قسمت بعد کی میزاری
واقعا زیباست قسمت بعد کی میزاری
ممنون نظر لطفته🩵
احتمالا فردا قسمت بعد رو بزارم