قسمت هفدهم فصل چهارم...
یکی از آن پسران که موهایی مشکی و اندام بلند و لاغرتری داشت با کمی تلو تلو خوردن که بخاطر بود جلو آمد و او کمی به عقب هل داد. در برابر این کنش تنها واکنشش محکم کردن قدمش و ايستادن بود. آن چشمان آبی یاقوت کبودش بدون ترس و با جدیت تمام به چهره پسر دوخت. دوباره درخواست خود را تکرار کرد. _از سر راهم میشه بری کنار؟ باید برم پائین. پسر جلوتر آمد و وارد حریم او شد و صورتش درحد سه سانت با او فاصله داشت، با بی خیالی جواب داد. _چیه خوشگله؟. سرش لحظه ای پائین انداخت، مانند فردی که می خواست تصمیم بگیرد قدم بعدی اش چه باشد؛ سپس سرش بلند کرد و بدون مقدمه س.ی.لی ای به او زد. پسر از موج محکم آن چند قدم ناخودآگاه به عقب رفت و دستش روی گونه اش گذاشت.
پسر با خشمی مانند آتشفشان ف.ر.ی.اد زد و دستش برد تا متقابلا س.ی.لی ای نثار او کند؛ اما توسط نیرویی عظیم به جلو پرت شد و به شکم روی زمین افتاد. ایوان درحالی که از هیجان نفس نفس می زد ایستاده بود و به پسر ولو شده نگاه می کرد. _یادت ندادند دست روی یه خانوم بلند نکنی؟. سپس جلو آمد و شانه های لیلی را گرفت و با نگرانی پرسید. _حالت خوبه؟ چیزیت نکرد؟. _خوبم!. دختر یک کلمه جواب داد و نگاهش به پسر که از درد مانند کرمی وول می خورد، دوخت. ایوان بازویش را گرفت و او را با خود به آرامی به طبقه پائین برد. کنار میز نوشیدنی ها ایستادند و ایوان دست برد و از تنگ کمی آب توی لیوانی ریخت و به دست لیلی داد. _کمی بنوش، بدنت الان توی شوکه. این ل.ع.ن.تی ها فقط عین حیوان می توانند م.س.ت کنند و کنترل خودشون از دست بدهند.
دختر درحالی که لیوان آب می نوشید چشمش به دوستان ایوان افتاد که کناری جمع شده بودند و حین گفتگو گاهی نگاه آن دو می کردند. لیوان را پس از نوشیدن کامل آب کنار گذاشت و روی به ایوان کرد. _گمونم بهتره بری پیش دوستات، خیلی دارند نگاه می کنند. گمون کنم منتظر تو هستند. ایوان نگاهی به اطراف کرد و بعد دیدن آنان دستی بالا برد که اعلام کند آنان را می بیند. ایوان دست لیلی را گرفت و با لبخند درخواست داد. _بیا بریم پیششون، یکم باهاشون آشنا شو. دختر با دودلی و درنگ جواب داد. _اونا دوست های تو هستند، ممکنه که از حضورم خوششون نیاد. _بی خیال لیلی!، نگران نباش کم کم ازت خوششون میاد. سپس بدون درنگ او را همراه خود به پیش آنان برد.
*** دو ساعت در مهمانی سپری کردند و پس از آن، تنهایی دو نفره خارج از شهر بر روی تپه ای، جلوی ماشین تکیه کرده بودند. هوای شب سرد بود و چراغ ماشین تا جلوی آنان روشن کرده بود. برف های انباشته شده مانند الماس می درخشیدند. کت ایوان بر روی شانه هایش قرار گرفته بود و دوتایی به آسمان شب نگاه می کردند. اینجا دور از آلودگی نوری شهر و رنگ های نئونی آسمان چیز متفاوت تری برای ارائه داشت. ایوان دست به سینه مانده بود و او توسط کت بلعیده شده بود. ایوان از وضعیت او لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست. ایوان سکوت را با سوالی بالبداهه آغاز کرد. _بزرگترین خواسته ات از زندگی چیه لیلی؟ خواسته ای داشتی که بهش نرسیده باشی تا الان؟. با این حرف دختر نگاهش را به سمت او چرخاند و کمی به فکر فرو رفت.
تاحالا چنین فکری با خود نکرده بود که واقعا از زندگی چه می خواهد؟. به جز انتقام چه خواسته دیگری دارد؟. تنها یک کلمه جواب داد. _نمی دانم!. ایوان ابرویی بالا داد و پرسید. _نمی دانی؟ ولی هرکسی که خواسته ای داره تو زندگیش!، حتی اگه کوچک باشه. _خب حقیقتش تاحالا بهش فکر نکردم. _واقعا دختر عجیبی هستی، اصلا اخلاقت چندان عین دخترا نیست. _میدونم، شاید بخاطر وضعیه که توش بزرگ شدم؛ بدون هرگونه حامی و والدینی. حالا که بحثش شد، تو بزرگ ترين خواسته ات چیه؟.
ایوان لحظه ای ل.ب پائینش تر کرد و نگاهش به زمین دوخت، سپس پس از کمی تامل دوباره نگاهش به او دوخت و جواب داد. _شاید برگردوندن زمان، اینکه زمان ببرم به قبل از جدایی والدینم. _خب شاید بدونی این کارو کنی، شاید چندان محال و نیازمند معجزه نباشه. _اما چجوری؟. _با ریختن برنامه برای نزدیک کردنشون به همدیگه. مثلا یه قرار ترتیب بدی و به بهانه ای اونا رو باهم رو به رو کنی. ایوان از این ایده شگفت زده ایستاد و با هیجان شانه های او را محکم، اما نه دردناک گرفت و گفت: _تو یه نابغه ای لیلی، نمی دونم چطور قبلا به عقلم نرسید که چنین کاری کنم. لبخندی زد و گفت: _شاید چون ذهنت زیادی روی غم زوم کرده بوده. ایوان خنده ای کرد و دستی به موهایش کشید و حرفش تائید کرد. _آره شاید!.
سلام حالت خوبه؟ نمیشد تو پی وی بگم میخواستم بپرسم شما رو می شناسم؟
سلام خوبی خودت؟ ممنونم. حالا می شناسی یا نه رو نمیدونم ولی فکر نکنم از نظر خودم
آهان ، چون یهویی تو پی وی پیام داده بودی فکر کردم کاری داشتی یا قبلا هم رو می شناختیم
نه کاری نداشتم خواستم همینجوری احوالت بپرسم😊
یوهو
پارت جدید
ممنونم 🌹