خواننده های عزیز داستان لو سیفر این داستان قرار نیست خیلی ساده عادی باشه پیچیدگی شدید داره ! برای همین آخر هر قسمت درباره کارکتر می نویسم
اما همه چیز اینجا تموم نمیشه ، من نه تنها قانون دنیا زیر پا گذاشتم بلکه جسم یه نفر هم تسخیر کردم! مسخره است...مسخره....مسخره....!! میدونم اینجا داستان منه من این دنیا خلق کردم لوسیفر. همه رو من نوشتم اما حالا خودم شدم یکی از اینا . پس ... تو دنیای خودم مردم ؟! آره تناسخ همیشه همینه ، یک زندگی به پایان برسون تا زندگی جدید به دست بیاری الان همه چیز قاطی شده منطق احساسات این بدن ! اما با اینکه من همه چیز میدونم. نمی خوام سرنوشت کسی تغییر بدم تو این دنیا آزادانه زندگی کنم!
دستم بالا آوردم محکم مشت کردم ! من الان لوسیفر هستم ! تنها کسی که نجات میدم عمو ادوارت هست کسی که بخاطر طلسم مادر بزرگ بدجنسم نفرین شده میدونم چه جوری حسابش برسم !! اما خدا وکیلی میگم .... چرا این عمو ادوارت انقدر خوشگله؟! چرا ؟!... اما حیف که عمو ادوارت 5 سال ازم بزرگتر تازه ... من دیوانه شیفته آدم خوشگل ... نزدیک 9 یا10 تا مرد و زن خوشگل نوشتم .... دستم روی صورتم گذاشتم آروم تو دلم گفتم .
اگه عمو ادوارت که نوشتم انقدر خوشگله هست که شکی ندارم نصف هم*کاراش عاشق*ش شدن . کاهان ، لوکا، میکائیل چطور؟ یا اون چند تا که یادم نیست ؟!..... هه داری چه فکری می کنی پدر گوجه حواست جمع کن !! (صدای درون ) درسته بعد از مرخص شدنم قرار مادر بزرگ شوکه کنم ، چه نمایشی بشه ؟!! بعد هم اون کلیسا مادر به خطا هفت روز گذشت از تس*خیر کردن بدن لو سیفر ، عادت کردم به جسمش ، هر روز خدا دکتر ها میان معاینه ام می کنند دارو میزنند بعد میرن . اما در این یک هفته عمو ادوارت حتا یک دقیقه هم به د*یدنم نیومده
شاید بگین حتما وقتی خواب بودی ! می تونم بگم من تا خود صبح بیدار میمونم تا ببی*نمش در کل این مدت هم خاطرات زندگی قبل*یم دوستام، مادرم ، خواهرام ، پدرم ، برام یاد آور شد چند صد بار گریه کردم ...... امشب ,شب آخر هست که تو بیمارستان هستم قرار فردا صبح مرخص بشم ! حس غم تمام وجودم گرفت تا اینکه نظر خواننده ها یادم افتاد
کاربر xxx. واییی چه توصیف قشنگی اگه عمو ادوارت واقعی بود بی شک عاشقش می شدم کاربر xxx:. چرا انقدر ادوارت پیش لو سیفر میاد نکنه عاشقش شده ؟ مجبور شدم به نظر ها جواب بدم این که ادوارت عمو لوسیفر بخاطر حس گناهش مراقب لو سیفر هست . کلا پدرم د*ر اومد ،الان هم اتاق سرده پرده ها هم کنار کشیده بودم . خورشید آروم، آروم ، در حال طلوع هست آخرین روز هم در حال رسیدن فردا هم نامعلوم
به ساعت داخل اتاق خیره شدم یک ساعت نیم دیگه مرخص میشم ! پرستار سی دقیقه پیش دستگاه خاموش کرد بهم گفت برم پذیرش یک نفر برام نامه گذاشته ... از رو تخت بلند میشم سخته ، اما غیر ممکن نیست . به کمد لباس رسیدم پیراهن بیمارستان عوض کردم . لباس های خودم پوشیدم . در اتاق باز کردم نفس عمیقی کشیدم، قدم های محکم دقیق به سمت پذیرش برمیدارم ، تو راه با دقت اطرافم نگاه می کنم تا اگر عمو ادوارت دیدم ازش تشکر کنم ، همین طور ببینم چقدر بیماریش بدتر شد ه. رسیدم پذیرش اما خبری از عمو نبود بی صدا یک پاکت پرستار بهم داد جوری نگام کرد انگار می خواد سر به تنم نباش . نامه محکم تو دستم گرفتم فشار دادم همینطور به طبقه اول رسیدم از ساختمون بیرون اومدم ولی تو محوطه بیمارستان بودم ..... روی یک نیمکت نشستم پاکت باز کردم. نمیدونم عمو از چی .گفته ؟! آیا درباره اینکه سردسته مافیا هست ؟. یا درباره میکائیل؟ کلی سوال دارم. آخر سر پاکت باز کردم همه تصوارات سوال هام خاکستر شد فقط دو جمله هست برای مدتی نیستم ! پول این ماه واریز کردم! همین دوتا جمله؟! د آخه مردک خیار حداقل کدو هم یکم بیشتر می نویسه (صدا درون )
لوسیفر الان فقط مادربزرگش و عموشو داره تو زندگیش
عالی بود خسته نباشی